الهام·۱۳ روز پیشکلاس درس مولانا ...چند روز پیش بود که چای خوش خوش رنگ و بویی که مامان برای عصر دم کرده بود را در یک لیوان بزرگ دسته دار ریختم و یک آبنبات کوچک هم از آنهایی که…
shahrzadstory·۱۴ روز پیشقلم گندآورامروز میخواستم یادداشتی بنویسم، اما نوشتنم نمیآمد. افکار خستهکنندهای داشتم که جز تهوع، حس دیگری را منتقل نمیکرد. پس در آزادنویسی…
الهامدرجرجیسِ نبی·۱۶ روز پیشمیخواهم برگردم ...میخواهم برگردمتمام جرئتم را جمع کنم و برگردم ، به تو ؟ نه اصلا ! اشتباه نکن ، حتی فکرش را هم نمیکنم . اگر یک بار دیگر در حالی که محو نگاه…
الهام·۱۷ روز پیشیک اعتراف بی اهمیت...امکانش هست چیزی بگویم ؟ همین جا که خودمانی مینویسم و میخوانیم ؟ آخر دارد خفه ام میکند .همچون زنجیری پیچیده است به گردنم و هر روزی که میگذر…
الهام·۲۰ روز پیشاینجا هیچ چیز رو به راه نیستچند روزی هست که نوشتن هایم ته کشیده اند ، نه اینجا مینویسم و نه در دفتر روزانه نویسی ام ، آخر فکر که میکنم موضوع خاصی برای نوشتن به ذهنم نم…
الهام·۱ ماه پیشبرنامه یک روز شادبرای امروزم یک برنامه ی درست و حسابی ریخته ام .چند روزی هست که به دلایل مختلف وقت درست و درمانی نداشته ام تا با خودم زندگی کنم ، اما امروز…
الهام·۱ ماه پیشاحتمالا خودکار جدید بخرمدیروز حوالی عصر بود که توی سررسید سالانه ام برای خودم خط خطی میکردم و حظ میبردم از رها ، ساده و بی قید و بند نوشتن . کلمه ها و جملات پیش پا…
الهام·۱ ماه پیشباید به برخی مسائل رسیدگی کنم باید گریه کنم ... همین لحظه و همین حالا برای خودم و زندگی ام .و اصلا کاری به مشکلات ، دغدغه ها و کلافگی های دیگران هم ندارم . میتوانم ع…
الهام·۱ ماه پیششرمنده، یک مغز اضافه میخواهید ؟!سرما خوردگی که دیروز درباره اش صحبت کردم طبق پیش بینی های بدبینانه اما واقع گرایانه ام دامنم را گرفته است ..گرفته که گرفته ، زورم که بهش نم…
الهام·۱ ماه پیشکتابخانه کوچک اتاقداخل اتاق نیمه تاریک نیمه روشن نمیدانم چند متری ام روی یک قالیچه صورتی دخترانه که بخشی از کف اتاق را پوشانده است ایستاده ام ، و به کتابخانه…