
هوای امروز صبح اونقدری دل فریب بود که با خودم فکر کنم یه امروز به خودم استراحت بدم و از همه چیز مرخصی بگیرم ، به ذهنم و به بدنم بالاتر از همه به روحم التماس کردم تا آستانه تحملم بالا ببرم و در جواب حرف ها و رفتارهای احمقانه ای که دور و برم زیاد رخ میده چشمام از سر حرص براشون تو کاسه نچرخونم ، یه امروز از زندگیم برای خودم تراژدی نسازم و به تمام فکر های ویران کننده داخل سرم پر و بال ندم ، یه امروز اونچیزی که واقعا در جریانه بپذیرم و نه اینکه در حسرت اونچیزی باشم که آرزو دارم زندگیش کنم .
میدونم ساده لوحانه و زیاد از حد خوش بینانه است مخصوصا با شرایطی که حالا مدت هاست داریم نفسش میکشیم.اما من تمام عمرم واقع بین و کمال گرا بودم ، برای مدت های طولانی به خودم اجازه ندادم بدون احساس اینکه یه چیزی غلطه ، که یه چیزی سر جای خودش نیست ، که یه چرخی تو این دنیا داره ناجور میچرخه زندگی کنم و نفس بکشم . به نظرم یه روز مرخصی برای من ، برای رهایی از این بار سنگین بیش از حد فکر کردن و بیش از حد رویا بافتن آسیبی به هیچ یک چرخ دنده های منطق دنیا وارد نمیکنه . هزاران نفر تو این کره خاکی هستن که جای من به عنوان یک عنصر کوچیک اما همیشه در تکاپو با کمال میل پر کنن.
واقعیتش حتی نمیدونم چقدر از تلاشم موفقیت آمیز بود ، برای من همین تلاش کردن هم کافیه.پس با خیال راحت از پیاده روی کوتاهم به سمت محل کارم ، دزدیدن چند لحظه وقت برای نوشتن بین ساعت های کاری ، گرمای چای و صبحانه ای که مامان برام آماده کرده بود ، آسمون صاف ، هوای تمیز و نشانگر کتابی که خیلی غیر منتظره کادو گرفتم لذت بردم .همین قدر ریخته واریخته و نامرتبط مثل خود خود زندگیم . زندگی ای که چاره ای جز قبول کردن و زندگی کردنش ندارم.