
امروز یه پسر بچه رو دیدم.توی تاکسی ، روی صندلی شاگرد کنار پدر سن و سال دارش نشسته بود . احتمالا میتونست بچه ی آخرخانواده باشه .از اون ته تغاری ها ، از اون بچه ها که بعدا میشن نور چشمی مامان و باباها و لای پر قو بزرگ میشن .
هم بخاطر اینکه پشت سرش نشسته بودم و هم به سبب جثه کوچیک پسر هیچ دیدی نسبت به چهره اش نداشتم اما نمیدونم چرا دلم میخواست که ببینمش ، ببینم این پسر بچه چه شکلیه. احتمالا بخاطر پدر و نوع رفتارش بود.
اگر بخوام پدر پسر بچه رو توصیف کنم باید بگم ، یک مرد کاملا معمولی از لحاظ فیزیکی بود نه انچنان هیکل درشتی داشت و نه قد بلندی .دست های بزرگ ، ضمخت ، پینه بسته و زحمت کشی داشت . معلوم بود که اون دست ها هم گرمای کوره و هم سرمای یخ حوض تجربه کردن .از وان مرد ها که هرچی دویده بود نرسیده بود و نتوسته بود با تمام سرسختیش پنجه تو پنجه دنیا بندازه و برنده بشه . موها ، مژه و ابرو ها در اثر گذر زمان سفید و بور شده بودن .لباس های معمولی که بخاطر شست و شو زیاد و استفاده شدن در طی سالیان طولانی از رنگ و رو و شکل و شمایل افتاده بودند. مردی که پشت فرمون یک پراید قدیمی رانندگی میکرد. این مرد از لحاظ جثه کوچیک بود اما نمیدونم چرا یه ابهت خاصی درش وجود داشت . شاید بخاطر تن صداش بود ، بخاطر خط های اخمی که کل پیشونیش پر کرده بود یا نگاه سردی که به رو به رو داشت ، یه چیز ترسناکی درمورد این مرد بود که الانم که بهش فکر میکنم یه حس دل آشوبه بدی بهم میده ، اونجوری که حتی فکر یک لحظه تنها بودن یا زندگی کردن کنار این مرد انگار خود شکنجه بود ، شاید هم من اشتباه میکنم ، خدا کنه من اشتباه کنم ، شاید تو روزگار سختی من به پست این پدر خورده بودم . اونجور که خودش شروع کرد به تعریف کردن برای من اهل ورامین بودن ساعت 5 صبح با پسرش دو تا خانوم و آقا رو آوردن تهران . اون دو نفر هم این مرد سرد و گرم چشیده ، این مرد قلدر و زورگو رو قال گذاشته رفته بودن و پولش خورده بودن و حالا اون از زمین و زمان شاکی بود . مرد همونطور که در تمام طول مسیر غر میزد و داشت تعریف میکرد چه بلایی سرش اومده و چه کلاهی سرش رفته و از پشتیبانی اسنپ شکایت میکرد و از وضعیت زمونه بد میگفت از روی داشبورد ماشین تیکه تیکه بربری میخورد که مشخص بود برای صبحانه گرفته بودن .جالب اینجا بود که حتی یک بار به پسرش نگفت که اونم نون بخوره ، خب احتمالا اونم گشنه بود دیگه نه ؟ و خود پسر هم کوچکترین حرکتی نمیکرد ، در تمام طول مسیر حتی یک بار صداش نشنیدم ، فقط با حرکت سر با پدرش صحبت میکرد . البته مکالمه خاصی هم نبود فقط در جواب سوال های پدرش سر تکون میداد . انگار مثل من میترسید کوچکترین حرکتش قراره براش پیامدهای بدی به همراه داشته باشه .
من آدم کنجکاوی نیستم اما امروز میخواستم این پسر بچه رو ببینم . میخواستم ببینم از تو صورتش چی میتونم بخونم .پس وقتی پسر یکم تو جاش جا به جا شد از آیینه بغل ماشین نگاهش کردم. رنگ صورتش مات و کدر بود ، شوق زندگی پسر بچه های ده دوازده ساله رو نداشت ، انگار آب زیر پوستش خشک شده بود . صورتش تو ناحیه دهن و فک پر از زخم های بزرگ خشک شده بود . میخوام فکر کنم که یه پدر هرگز همچین کاری با بچه اش نمیکنه ، میخوام فکر کنم تو کوچه پس کوچه های ورامین وقتی داشته با دوستاش فوتبال بازی میکرده زمین خورده ، میخوام فکر کنم تو راه برگشت از مدرسه ای که به احتمال خیلی زیاد هیچ نرفته با دوستاش دنبال هم کردن و این زخم ها یادگار زمین خوردن اون روزه ، احتمالا به هر سناریو و ایده ای که بتونم فکر میکنم تا تصویر خشونت از پرده ی ذهنم پایین بکشم. و من تو چشم های پسر خیلی چیزها دیدم . همشه شنیدم که چشم ها دریچه ای به درون آدم ها هستن اما هرگز درکش نکرده بودم تا امروز . من دیدم که چه شعله ی خشمی تو نگاه این پسر زبونه میکشید ، من دیوار های ترس دیدم که آتیش خشم پشت خودشون مهار میکردن و من فتنه میدیم و فکر میکردم وای به روزی که این پسر از زیر سایه و یوغ پدر بیرون بیاد و بیشتر میترسیدم ، همین حالا هم مشخص بود که این نگاه از هر فرصتی که همین حالا هم برای سرپیچی پیدا بشه با تمام وجود استفاده میکنه .
من میخواستم با تمام وجود این پسربچه رو بغل کنم و تمام محبت و عشقی که معلوم بود تو تمام عمرش دریافت نکرده رو بهش بدم عشقی که تمام بچه ها لایقشن ، هر چند که میدونستم به احتمال زیاد در برابر همچین کاری قراره پرخاشگری کنه . و به برادر خودم فکر کردم که هم سن همین پسر بچه است و دلم خواست کنارش باشم تا بتونم دوباره مثل هر روز ببوسمش .
من اون ماشین و اون خانواده رو وقتی به محل کارم رسیدم برای همیشه ترک کردم . امیدوارم من همه چیز اشتباه برداشت کرده باشم.