
تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که آدم های دور و برتان به چه علت با شما در ارتباط هستند ؟
نه ؟
خب من هم تا همین چند وقت پیش هرگز چنین فکر مسخره ای به ذهنم خطور نکرده بود ، اما حالا مدتی است احتمالا از یکی دوهفته پیش که نمیدانم این فکر چه جوری و از توی کدام سوراخ سمبه ی گشمده ی ذهنم مثل کک به جانم افتاد . برایم سوال میشود که چرا دیگران با من در ارتباط می مانند و از دست من و بدخلقی هام به اولین کوه و کمری که میشود پیدا کرد فرار نمیکنند. چه آنهایی که فکر میکنم واقعا من و بودن در کنارم را دوست دارند چه آنهایی که سطح ارتباطمان جوری نیست که بتوانم داوری درباره احساساتشان نسبت به خودم بکنم.
اما خب اگر مسئله و سوالاتم همینجا تمام میشد مشکلی نبود و من هم ساده از خیرش میگذشتم و خیلی خودم را درگیر احساسات آدم فرعی های زندگی ام نسبت به خودم نمیگردم ، همانطور که خودم را درگیر عواطفی که ممکن است نسبت به آنها داشته باشم نمیکنم . جایی که موضوع برای من اهمیت پیدا کرد آنجایی بود که فکر کردم خب حالا از کجا میتوانی حدس بزنی کدام یک از اطرافیانت واقعا به تو علاقه دارند ؟ از کجا معلوم هر بار که سر راهشان سبز میشوی در سرشان چراغ قرمز فرار روشن نمیشود ؟ از کجا میدانی در جمع ها و مهمانی ها لبخندهای الکی و تعریف های آبکی تحویلت نمیدهند ؟ نکند تو رودروایستی باشند و چون قدرت قطع ارتباط ندارند برنامه های بیرون رفتن هفتگی را باهایت هماهنگ میکنند ؟ نکند با هر بار دیدنت لبخندی بزنند و در دل بگویند دوباره این دختره ی نچسب پیدایش شد ؟ از کجا معلوم که احساسات و حرف هایشان از روی ترحم نباشد واز ترس اینکه اگر بروند قرار است ناراحت شوی و ضربه بخوری ؟ که البته این احتمال خیلی ضعیف است عالم و آدم میدانند که در دل کندن از دیگران استادی ، بماند که چه ریاضت ها برای رسیدن به این جایگاه کشیده ای !
چطور ممکن است این افکار به سر یک دختر جوان بیست و خورده ای ساله راه پیدا کند ؟
بخدا اگر خودم بدانم !!
احتمالا اثرات در اتاق تنها ماندن های طولانی و زیادی به چرت و پرت ها فکر کردن باشد ، شاید نظر کمی بدبینامه اما واقع گرایانه این باشد که حس ششم من چنین ادراکی را دارد چون واقعا چنین موضوعاتی درباره من صادق است .
حالا به همکاران خوبم ، دو سه تا دوست صمیمی ام ، خانواده ی مهربانم و تعداد اندک شماری آشنا که تا قبل از این افکار خانمان سوز گمان میکردم همدیگر را دوست داریم فکر میکنم ، به چهره تک تکشان پشت پلک های بسته ام نگاه میکنم و لبخندهایشان را از نظر میگذرانم ، والا که حق دارند اگر از من خوششان نیاید ، من خودم هم اگر چاره ای داشتم از دست خودم فرار میکردم و همچون درویشان آواره کوچه و خیابان میشدم وای به حال دیگران.
روابطمان را که بالا پایین میکنم میبینم چیز خاصی را هرگز به آنها عرضه نکرده ام ، یا منفعت خاصی برای هیچ کدامشان نداشته ام ، یا مثلا بگویم به طرز قهرمانانه ای حلال مشکلاتشان بوده ام ، یا شاید باعث لبخندی در آنها شده باشم ، تا حالا شده غمی را از طاقچه خانه ی دلشان زدوده باشم ؟ باعث چرخش جریان هیجان زیر پوست تنشان شده ام ؟ تا حالا دلشان به بودن من گرم شده است ؟ فکر نکنم .من همیشه بیش از اندازه درگیر زندگی و دنیای خودم بوده ام و لابه لای افکار و دل مشغولی هایم خودم را از چشم دیگران گم و گور کرده ام و آدم ها باید به شدت برایم عزیز باشند تا نسبت به خودم اولویت پیدا کنند که چنین انسان هایی برایم انگشت شمارند .
خدایی نکرده منظورم را بد برداشت نکنیدها ، من از آن دسته آدم هایی نیستم که در همه چیز دنبال منفعت و بهره خودم باشم ، اما میبینم همه ی عزیزانم هدیه ای را در این روابط به من پیشکش کرده اند .احساس همدلی ، رفاقت ، دوست داشته شدن ، فهمیده شدن .آنها یک رنگی و خنده و شادی و حمایت را به من هدیه داده اند ، دوست داشتم بدانم من در زندگی آنها چه نقشی دارم .
ای کاش هر روز یک کلاف به سردرگمی های من اضافه نمیشد !