چند روزی هست که نوشتن هایم ته کشیده اند ، نه اینجا مینویسم و نه در دفتر روزانه نویسی ام ، آخر فکر که میکنم موضوع خاصی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد که ارزش نوشتن و خوانده شدن را داشته باشد ، همان هایی را هم که گاهی اوقات مینویسم بعدا که بهشان برمیگردم مایه آبروریزی میبینمشان . پس بیشتر اوقات خود را در بند رخت خواب و فیلم دیدن میکنم ، از آن دست فیلم های مسخره اما حال خوب کن که عاشقشان هستم ، هر مدل فیلم فانتزی و علمی تخیلی که باشد را دوست دارم و دست رد به سینه شان نمیزنم ، اگر فیلم خاصی مدنظرتان هست ممنون میشوم معرفی اش کنید در همین ژانرها باشد .
جدیدا سه گانه آواتار را نگاه کردم ، زیادی جذاب بود آز آن دست فیلم هایی که میشود بارها نگاهشان کرد و لذت برد مثل دو قسمت آخر انتقام جویان .
جدیدا هیچ کتابی نخوانده ام رکوردم دارد روز به روز پیشرف میکند و بدتر میشود و نگرانم که چه بلایی دارد بر سرم می آید ، تنها کار مثبتی که میکنم این است که گاهی اگر خیلی حوصله داشته باشم کمی شعر بخوانم و سعی کنم یکی دو بیت از آن ها را به خاظر بسپارم که با این وضعیت حافظه ام کار سختی است .
در کل بگویم روزهای ملال آور و مسخره ای را میگذرانم ، برای آخر هفته ام برنامه کوه ریخته ام تا شاید کمی حال و احوالم را عوض کند ، باید در زمان سقوط به هر دست آویزی چنگ زد.
راستش تو هم برنگشتی ، دیگر به تو هم زیاد فکر نمیکنم اوایل خوش باورانه و احمقانه فکر میکردم که برمیگردی و روزی سرت به سنگ میخورد و میبینی بدون من دنیا برایت طعم جالبی ندارد، اما انتطار من از دقیقه ها به ساعت ها ، روزها ، هفته ها و ماه ها تبدیل شد و تو برنگشتی و من تظاهر کردم که به نبودنت عادت کرده ام و به همه گفتم بهتر که رفتی ، حالا میبینم که تو هم بدون من انگار واقعا بهتری و هرگز قرارنبود که برگردی و گرنه هرگز رفتن را انتخاب نمیکردی ، از تو هم عصبانی و دلزده ام . کاری به کارت ندارم برو به امان خدا.
چقدر جسته و گریخته حرف زدم
انرژی کلمه و جمله سر هم کردن را ندارم راستش را بخواهید .
-اینجا هیچ چیز رو به راه نیست