ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهامبه امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
الهام
الهام
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

منظره رو به رو

پنجره کوچک دوجداره آشپزخانه توجهم را جلب می کند ، میدانم که رو به خیابان شلوغی باز میشود که به یک بزرگراه  در کلان شهر تهران منتهی میشود و میدانم که سر و صداهای بسیاری آن بیرون در جریان است و شگفت زده میشوم از سکوتی که در فضای اتاقی که در آن ایستاده ام حکم فرماست . از  روی علاقه به نگاه کردن رفت و آمد انسان ها و دیدن تحرک و تکاپو و احساس جریان زندگی چند قدم کوتاه به سمت پنجره برمیدارم و به آرامی آن را باز میکنم .درست حدس میزدم  آن بیرون هیاهو بسیار است . منظره پیش رویم به هیچ عنوان برای تماشا جالب نیست اما خب تصویری است که من همین حالا در اختیار دارم و واقعیت زندگی ام در لحظه اکنون نمیتواند چیزی جز همین خیابان پر رفت و آمد و دیوار قدیمی و سیاه شده درمانگاه شبانه روزی باشد که آن دست خیابان در کنار یک پمپ بنزین واقع شده است و اگر اندکی از پنجره به بیرون خم شوم میتوانم ایستگاه اتوبوسی را که کمی آن طرف تر از پمپ بنزین در خیابان جا خوش کرده است را هم ببینم.چند تا درخت هم هست و اگر کمی سرم را بالاتر بیاورم و زاویه دیدم را تغییر دهم و دورتر را تماشا کنم میتوانم تا ته شهر ، و اگر شانس بیاورم و هوا تمیز باشد برج میلاد و کوه ها را ببینم وبرای من زیبا ترین بخش این منظره دوربرگردان کوچکی است که وسط خیابان واقع شده و پرنده های زیبایی که عادت دارند سر ساعت ده صبح آنجا جمع شوند و مرد موتور سوار ناشناسی که عادت دارد سر ساعت ده صبح برای آنها دانه بریزد و دخترکمی غمگین کمی خوشحال که از پشت یکی از شیشه ها هر روز ساعت ده دانه خوردن و پر زدن آنها را تماشا میکند .

 در همین حین که از قاب پنجره سعی در به خاطر سپردن وجب به وجب چشم انداز رو به رویم دارم ، از ساختمان آن دست خیابان ، از پشت پنجره غبار گرفته سایه ای میگذرد و میفهمم که فرد دیگری نیز همین خیابان و همین لحظه را زندگی میکند . فکرم پرواز میکند به سمت اینکه از آن طرف اینجایی که من الان ایستاده ام چگونه دیده میشود ، ما دقیقا در یک لحظه هستیم و در یک مکان اما در نقطه مقابل هم ایستاده ایم . به احتمال بسیار زیاد دیدمان با هم متفاوت خواهد بود ، شاید بخش های مشترکی هم داشته باشیم اما صد در صد تفاوت ها  در چشم هایمان نمود بیشتری پیدا خواهند کرد .

طبقه بالای شرکت جدیدا یک دفتر استاد رسمی باز شده است با چند متر اختلاف از ما آن جا هم پنجره ای هست که  رو به همین خیابان باز میشود و همین لحظه را ثبت میکند اما اگر کسی پشت ان بایستد دیدش با من یکی خواهد بود ؟ فکر نمیکنم! چشمانش همان چیزهایی را میبیند که من میبینم و محدوه نگاه او شاید فراتر از ایستگاه اتوبوس را نیز دربربگیرد . جالب است ، مگر نه ؟ من حتی میتوانم با اطمینان بگویم اگر همکارم که خانم جیم میخوانمش همین حالا همین جا بایستد چیزهای متفاوتی را از من خواهد دید ، مسائلی که شاید من هرگز متوجهشان نباشم و جزئیاتی که هرگز درکشان نکرده باشم ! اما سوال اینجاست آیا میتوان گفت که کدام یک از ما اشتباه میکنیم ؟ کدام یک درست تر میبینیم ؟ کدام یک از ما محق تریم و کدام یک همه چیز را  تمام و کمال همان طور هست که میبینینم ؟ طنز عجیبی است .

چقدر شبیه زندگی ها و قضاوت هایمان است ، منظره یکی است ، خیابان هم یکی است و لحظه همین لحظه است اما هر کدام از ما چیزی را میبینیم که توجهمان را بیشتربه خود جلب کند ، ما چیزی را میبینیم که میخواهیم ببینیم ، من گاهی روزها تنها دیوار کثیف ساختمان رو به رو را میبینم و پرنده ها و دانه خوردنشان و مرد روزی رسان مرموز را تماما فراموش میکنم و گاهی تنها گنجشک های کوچکی که روی سیم های ضخیم برق با هم گفت و گو میکنند چشمم را میگیرند .

واقعیت یکی است و هزاران هزار دیدگاه از آن وجود دارد ، برخی ممکن است بسیار به هم شبیه باشند اما فکر نمیکنم دو نظر کاملا یکسان را بتوان پیدا کرد همان طور که فکر نمیکنم دو جفت چشم بتوانند از یک منظره تعریف یکسانی را ارائه دهند .

با این اوصاف حالا دقیق نمیدانم من کجای این دنیا و اتفاقاتش ایستاده ام و از چه طرف و موضعی دارم به موضوعات نگاه میکنم ، اما میدانم که بدی هست ، همیشه بوده و خوبی هم هست و همیشه خواهد بود ، اما میتوانم انتخاب کنم به چه تصویر هایی با دقت بیشتری نگاه کنم و فکر کنم اگر تمرین کنم و به حد کافی قوی باشم شاید بتوانم پنجره دوجداره چشمانم را گاهی ببندم تا از همه صداها و هیاهو بی مورد آن بیرون رهایی یابم.

 

 

واقعیت زندگیروزانه نویسینویسندگیروزمرگیدیدگاه
۱۶
۲
الهام
الهام
به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید