سایه روی تخت خزید، اول نرم و بیصدا، بعد سنگین شد، انگار چیزی روی سینهام نشسته باشد. میخواستم دستم را بلند کنم، اما انگشتانم در ملافههای نَمدار فرو رفته بود، مثل مگسی در تار عنکبوت. سایه نفس میکشید. صدایی از آن بیرون نمیآمد، فقط حضورش بود، فشاری که از درون جمجمهام میگذشت و به چشمهایم میرسید.
اتاق همان اتاق بود: کاغذدیواری پوسیده با گلهای تکرارشونده، بوی نان کپکزده، پنجرهای که سالها بود باز نمیشد. اما همه چیز کج شده بود، انگار کسی قاب عوالم را به هم ریخته باشد. سایه شکل نداشت، ولی من میدانستم که دهانی دارد، چون شروع کرد به جویدن خاطراتم. اول صورت مادرم را بلعید، بعد اسم خیابان کودکیام را، و من ماندم و تهماندهای از خودم که حتی نمیدانست چرا باید بلند شود.
فکر کردم شاید خواب باشم. دستم را به زور از زیر وزنی که روی آن نبود بیرون کشیدم و محکم به دیوار زدم. درد آمد، تیز و واقعی. سایه عقب نرفت؛ خندید. خندهای که صدا نداشت، فقط در نبض شقیقههایم حسش کردم.
صبح کی از راه میرسید؟ اصلاً صبحی در کار بود؟ پرده را کنار زدم، پشت پنجره همان تاریکی بود، همان سایه. آنوقت فهمیدم که سالهاست مردهام و این موجود که حالا در نبضهایم خانه کرده، فقط دارد مدارک را مرتب میکند.