ویرگول
ورودثبت نام
آبی
آبیشیشه‌های‌ِآبیِ‌قلبش‌ پر‌بود‌از‌چسبِ‌زخم‌هایی‌از‌جنس‌ِ‌ستاره‌ها✯༻
آبی
آبی
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

میدونم باید شروع کنم ولی

بی توجه به صدای تلفن اش از چاله بیرون آمد و به بیرون گاراژ رفت.

به دستانش نگاه کرد، دستانش را هم تار میدید

روغن دستانش را به پیراهنش مالید و بیرون رفت.

سیگاری روشن کرد؛ صدای زنگ دیگر به گوش نمی آمد. چشمانش خسته بود ؛ نیاز داشت مدت زیادی را بخوابد و به قولی، چیل کنه تا روال شه.

اما گویی قرار نبود مجالی برای این کار داشته باشد.

ساعت بیست و دو روز شنبه ۱۶ خرداد که به خانه برگشت کسی نبود.

طوفانی به پا شده بود و صدای باد از لابه لای دریچه کولر هوهو کنان به داخل خانه خیز بر میداشت.

برای خودش چای ریخت و لب پنجره رفت‌.

از درون احساس پوچی میکرد؛ همه اتفاقات و حرف ها در ذهنش اکو میشدند.

آخرین جرعه چایش را نوشید و لیوان را روی لبه بیرونی پنجره گذاشت.

رفت و پارچ آب را از یخچال بیرون کشید و به سمت اتاقش سلانه سلانه قدم برداشت.

به گل هایش تک به تک آب داد و اتاقش را مرتب کرد.

تیشرتش را از تنش در آورد و فندک، پاکت سیگار،ساعت مورد علاقه اش، چند کتاب و دفتر های مخفی اش را روی تیشرت گذاشت؛ با تنها روان‌نویسش یادداشتی نوشت و روی وسایل گذاشت که ناگهان برق ها قطع شدند.

همانطور که لباسی در تن نداشت لبه پنجره رفت میدانست باید شروع کند ولی با یک حرکت کاملا برنامه ریزی نشده خودش را کله پا کرد و با صدای مهیبی به زمین رسید.۲۲:۴۰

خواهرش از ماشین پیاده شد تا در پارکینگ را باز کند اما صدای جیغش تا آن سر شهر روانه شد.

تقریبا نیمی از حیاط خونی بود و پسری خوش قد و بالا با کله ایی ترکیده آنجا دراز کشیده بود؛ مادر و پدرش هم به او پیوستند و حتی جرعت نزدیک شدن به خودشان نمیدادند.

جمعیت زیاد و زیاد تر شد؛ کوچه بن بستشان حالا شغول و پر سر و صدا شده بود.

حالا دیگر پدرش به جای سرزنش کردنش به خاطر سیگار فندکش را بین مشتش گرفته بود و مادرش علاقه شدیدی به سلیقه کتاب هایش پیدا کرده بود و دنبال لیوان هایش میگشت و خواهرش متن هایش را در حالی که تیشرتش را پوشیده بود با گریه میخواند؛ حالا علایقش را میپسندیدن ، کاری که قبل از مرگش باید انجام میدادند...

خانهآبیاحساساتخودکشی
۰
۰
آبی
آبی
شیشه‌های‌ِآبیِ‌قلبش‌ پر‌بود‌از‌چسبِ‌زخم‌هایی‌از‌جنس‌ِ‌ستاره‌ها✯༻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید