ویرگول
ورودثبت نام
آبی
آبیشیشه‌های‌ِآبیِ‌قلبش‌ پر‌بود‌از‌چسبِ‌زخم‌هایی‌از‌جنس‌ِ‌ستاره‌ها✯༻
آبی
آبی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

اَفکارِ‌آبی

حرفام زیاد بود، حوصلم کم. دنیا بزرگ بودُ من کوچیک.

ذهنم انقدر پُرِ که رو کاغذ نمیاد؛ شاید

نباید فکر کنم...میتونم ساعت ها به کاغذِ سفید نگاه کنم و درحالی که هزار ها هزار فکر مزخرف تو سرم پیچ میخوره و مثل علفِ‌هرز دوره مغزم میپیچه ولی یازم کاغذ سفید باقی بمونه.

قفلِ بزرگی روی درِ خروجیه ذهنم خورده و کفرا فقط احازه ورود دارن.

این قفل یه روز میشکنه اما شاید خیلی دیر شده باشه.

من وسطه یه اتاق پر از پرونده ُ کاغذ ُ کتاب نشستم که هیچ وقت ننوشتمشون.

انگا اتاقِ بایگانی ُ سطل زباله‌ای وجود نداره.

ذهنم لبالب شده از مزخرَفیجات و انقدر حجمش زیاده که به صورتم، علایقم،استایلم و حتی حرف زدنمم سرایت کرده

_اَه چه آهنگ مزخرفی. چه لباس بدی. چه غذای حال به هم زنی و.... . دیگه عادت کردم:) گوشم از این حرفایِ تخریبگر پُرِ

اما من یه آدمی‌ام که زیادی فکر میکنه قرار نیست اینا برن سطل آشغال اینا قراره تو مغزم بمونن و ذهنم بویِ تعفن وگند بگیره و این باعث میشه بیشتر دور بشم؛

این زندگیِ مزخرفِ منه.

رو دکمه تکراره و با اینکه همه چیزو میدونم، بازم بهش فکر میکنم و این تکرار باعثِ اِرور و خودتخریبی میشه و ...

هه، چی دارم میگم؟ من همه اینارو میدونم و بازم بهش ادامه میدم؟

_فکر

مغزم خاموش نمیشه

خفه شو ... بمیر... .

کاغذافکارمتن بازپادکست
۱۰
۰
آبی
آبی
شیشه‌های‌ِآبیِ‌قلبش‌ پر‌بود‌از‌چسبِ‌زخم‌هایی‌از‌جنس‌ِ‌ستاره‌ها✯༻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید