چه تلخ است میوه گس، ظهر تابستان، در حیاط دلگیر تنهایی، آن هنگام که شلاق تنهایی تنم را میدادم؛ و آن هنگام که دستان بی دستم به خیال بی خیالی میخورد هیهات این عار را.
در آن اثنا که نسیم سردی که ز کوی گرم یار میوزد دستان فقیر مرا نوازش میکند و آن هنگام که تنها عکسی تکراری همدم خاطرات من است و آن خلال که دستانم از نوازش عکست پیله میبندد، چشمانم از سوی انتظارت تیره میبندد و نفسم از بغض غیابت خیره میگردد، میخواهم که این غنچه ها بشکفند تا شاید خبر امدنت با نسیم نوازش بر این روح بوزد و دوباره لاله خشکیده جان گیرد ای بهار من!
اما افسوس این نسیمی است که هرگز به وزیدن نرسد تا این لاله گلبرگ هایش را به پنجه باد سپارد و شاخه ای خشکیده در باغ سوخته تنهایی من، سمبل دل سپاری به یاری بی دوام و دنیایی بی دوام تر شود.
دگر از مهر دوریت دم فرو بندیم ای خوشم نظر مهربان، ای پری رو، گر اکنون نمی آیی، در نیایش های خویش گناهان مرا نیز به یاد آر.