وارثان تاریکی
شهر نُکتا، گهوارهی تاریکی، قرنها بود که در شب ابدی فرو رفته بود. هیچ ستارهای در آسمان نبود، هیچ خورشیدی برای طلوع، و هیچ امیدی جز نوری که از هستهی مرکزی شهر ساطع میشد. چراغی که گفته میشد هدیهی نیاکان بود، حافظ تمدن، و تنها چیزی که شهر را از غرق شدن در تاریکی مطلق نجات میداد. اما این نور، مصنوعی بود.
سیریس، یکی از معدود دانشمندان باقیمانده در شهر، متوجه شده بود که چراغ در حال خاموشی است. دادههای آزمایشگاهیاش نشان میداد که هستهی انرژی دیگر پایدار نیست. او شبها، در اتاقک تحقیقاتی خود، مدارک را بارها و بارها بررسی میکرد و هر بار به همان نتیجه میرسید: اگر جایگزینی برای این نور پیدا نمیکردند، نُکتا در تاریکی و سرما فرو میرفت.
او ابتدا حقیقت را با شورای عالی، حاکمان شهر، در میان گذاشت. اما آنها خندهای تلخ کردند و گفتند: "این شهر همیشه روشن خواهد ماند. این نور، ابدی است." سیریس فهمید که حقیقت چیز دیگری است. آنها یا نمیدانستند، یا بدتر از آن، میدانستند و سکوت کرده بودند.
شبها در خلوت خود، سیریس در بایگانی ممنوعه جستوجو میکرد. جایی که اسناد کهن نگهداری میشد، اسنادی که کمتر کسی جرأت خواندن آنها را داشت. در میان صفحات گرد و غبار گرفته، حقیقتی ترسناک را یافت: "نور واقعی بیرون از گنبد است."
بیرون از گنبد؟ این غیرممکن بود. از کودکی به او و دیگران آموخته بودند که بیرون از نُکتا تنها تاریکی و مرگ است. اما این سند، داستانی دیگر میگفت. داستان خورشیدی که در آسمان میتابد، داستان جهانی که در نور غرق است.
سیریس تصمیم خود را گرفت. او باید از گنبد خارج میشد. این کار خیانت به قوانین شهر بود، اما او میدانست که خیانت واقعی، نگه داشتن مردم در جهل است.
فرار از شهر
فرار کار سادهای نبود. دیوارهای نُکتا بلند و غیرقابل نفوذ بودند، و نگهبانانی که شبانهروز کشیک میدادند، کوچکترین حرکت مشکوکی را گزارش میکردند. اما سیریس یک چیز داشت که دیگران نداشتند: دانش. او مسیرهای زیرزمینی فراموششدهای را در نقشههای قدیمی پیدا کرده بود، تونلهایی که به نظر میرسید زمانی برای انتقال تجهیزات استفاده میشدند.
یک شب، او به همراه تنها دوستش، اِلِنا، که به او در تحقیقاتش کمک کرده بود، به سمت یکی از این تونلها رفت. دلشوره داشت، اما امید در دلش زبانه میکشید. اگر موفق میشد، میتوانست حقیقت را برای همیشه تغییر دهد.
تونل تاریک و نمور بود. تنها نورشان چراغ کوچکی بود که سیریس همراه داشت. هر قدمی که برمیداشتند، صداهای ضعیفی از ترکخوردن زمین در زیر پایشان شنیده میشد. اما آنها ادامه دادند، تا اینکه بالاخره، به دری کهنه و فرسوده رسیدند.
سیریس نفس عمیقی کشید و در را گشود. باد گرمی به صورتش خورد. او از تونل بیرون آمد و اولین چیزی که دید، نوری بود که همهی عمر انکار شده بود. خورشید.
آسمان، پهنهای طلایی و آبی بود که درخشش آن، زمین را به رنگهایی زندهتر از هر چیزی که در نُکتا دیده بود، پوشانده بود. هوای تازه، نسیم گرم، همه چیز واقعی بود. نه تاریکی، نه مرگ. بلکه زندگی.
سیریس با حیرت به این صحنه نگاه کرد، اما زمانی که برگشت، النا را ندید. قلبش فرو ریخت.
خیانت در تاریکی
ناگهان، صدای فریادی بلند شد. وقتی به تونل برگشت، سربازان شورای عالی را دید که با اسلحههای نوری به سمت او میآمدند. و در میان آنها، النا ایستاده بود.
"النا؟!"
چشمانش به خیانت دوستش دوخته شد. النا، همان کسی که با او از گنبد فرار کرده بود، همان کسی که به او اعتماد داشت، اکنون در کنار دشمن ایستاده بود.
"متأسفم، سیریس." صدای النا لرزان بود. "من نمیتوانستم اجازه دهم که شهر نابود شود. اگر مردم بفهمند که نورشان در حال خاموشی است، هرجومرج خواهد شد."
سیریس در سکوت به او نگاه کرد. خیانت از جنس ترس، از جنس فرمانبرداری کورکورانه.
"تو به آنها گفتی؟" صدایش آرام اما پر از درد بود.
النا سرش را پایین انداخت. "آنها به من قول دادند که تو را فقط تبعید کنند. که اگر دست از این حرفها برداری، اجازه دهند زنده بمانی."
سیریس خندید. "من حقیقت را دیدم، النا. تو هم دیدی. و با این حال، باز هم انتخاب کردی که در تاریکی بمانی؟"
سربازان به او نزدیک شدند و او را گرفتند. اما درست قبل از آنکه او را ببرند، چشمانش به افق دوخته شد. جایی که نور، حقیقت را فاش میکرد. او ممکن بود شکست خورده باشد، اما حقیقتی که دیده بود، در ذهنش زنده میماند. و روزی، این حقیقت راه خود را به درون شهر پیدا میکرد.
وارثان نور
سیریس تبعید شد. اما افکارش، داستانش، و خاطرهی خورشید در ذهن برخی از مردم باقی ماند. و با گذر زمان، نخستین شکافها در گنبد ظاهر شد. نخستین پرتوهای نور واقعی، بر خیابانهای تاریک نُکتا تابید. و زمانی که مردم حقیقت را دیدند، دیگر هیچچیز نمیتوانست جلویشان را بگیرد.
و اینگونه بود که وارثان تاریکی، به وارثان نور تبدیل شدند.
پایان.