پانتهآ·۱ سال پیشکتابِ تومیخواهم کتابت باشم تا در جیبت جا شوم.میخواهم کتابت باشم تا با چشمانت مرا بخوانی.میخواهم کتابت باشم تا گنجینهٔ کلمات جدیدت شوم.میخواهم ک…
پانتهآ·۱ سال پیشغولِ ناپیداملال.وضعیتی که این روزها، گلویمان را رها نمیکند. حالتی غیرقابل توصیف، اما ملموس.گاهی آن را با خواهر دوقلویش، غم، اشتباه میگیریم، اما او…
پانتهآ·۱ سال پیشآتشفشانِ حرفهافکر میکردیم بیمحلیهایمان، اشکها و اخمهایمان میتوانند حرف باشند. همیشه منتظر بودیم کسی آنهارا از چشمانمان بخواند. اما اشتباه میکردیم.…