ویرگول
ورودثبت نام
سالوادور علی
سالوادور علیستاره های من داستانای منن
سالوادور علی
سالوادور علی
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

«دلم برای کلمه ی دوست تنگ شده بود.»

سلام بچه ها، امیدوارم حالتون خوب باشه. بنده، خدا رو شکر بهترم.

جمعه، دانشگاهمون بازی پرسپولیس و استقلال را از تصویر بزرگه آمفی تئاتر پخش کرد تا دانشجویان ببینند. من و دوستم هم رفتیم ساعت 3 بازی را ببینیم.

من خودم خیلی فوتبالی نیستم، اما می خواستم با دوستم بروم بیرون. به دوستم قول داده بودم که بیشتر با خود واقعیش آشنا بشوم. پس جمعه را پا شدم رفتم دانشگاه دیدنش.

نمی دانم چرا خیال کردم قرار هست سالن پر آدم باشد.‌‌ شاید چون خیال کردم همه مثل من بیکارند. 😂 تعدادمان زیاد نبود ولی همین خلوتی حال و هوای خاص خودش را داشت.

دوستم استقلالی بود، من هم چون از رنگ قرمز خوشم می آمد ترجیح می دادم طرفدار پرسپولیس باشم.

برای اینکه دوستم را اذیت کنم همش می گفتم:«تیم ما دینامیته، ما دینامیتیم!»

اونم می گفت ما بیشعوری، سر زمین بطری آب پرت می کنیم.

خلاصه همش به هم می گفتیم تیم ما می بره و سوراخ سوراختان می کنیم و از این حرفا. آخرش هم هیچ کدام نبرد و سر اینکه وقتمون تلف شده بود و عجب بازی مسخره ای بود به اتفاق نظر رسیدیم.

بعدش برای اینکه یک تنوعی به روزمان بدهیم با هم رفتیم حرم مطهر، در واقع اطراف حرم، رفتیم که یک چیز نوش جان کنیم.

من می خواستم کباب بخورم، دوستم نان شیرمال. برای اینکه تصمیم بگیریم چی بخوریم، توی اتوبوس با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم. در نهایت من 3-0 نتیجه را به دوستم واگذار کردم. قرار شد نان شیر مال بخوریم. البته آخرش توپی شکلاتی خوردیم که اون هم بد نبود.

البته این را بگویم که این غذاهایی که ما خوردیم اصلا مناسب ورزشکارها نیست و من یک هفته است باشگاه نرفته بودم. این آلودگی های هوا برنامه ی ما را به هم ریخته بود.


این نقطه های بالا را هم نمی دونم چطوری پاکشان کنم. هر وقت سعی می‌کنم ویرگول فاصله ی بیشتری توی متنم می اندازه، این موضوع خونم را به جوش میاره.

ویرگول!!!
ویرگول!!!

پنجاه تومن پول زغال اخته هم دادیم، باورتان میشه؟ اونایی که زغال اخته دوست دارند می شود بگویند از چی زغال اخته خوششان می آید که من چیز خاصی حس نکردم جز پشیمانی به خاطر هدر دادن پولمان.

در کل، شب به یاد ماندنی ای بود. وقت زیادی می شد که من با کسی جمعه شب بیرون نمی رفتم.

شاید مسخره به نظر برسد ولی یکی از چیزهایی که آن شب خوشحالم کرد این بود که وقتی مادر دوستم بهش زنگ زد، اون گفت همراه دوستش است. از اینکه من را "دوست" خودش خطاب قرار داده بود خوشحال شده بودم. دلم واسه این کلمه ی دوست تنگ شده بود.

آخر شب دوستم را تا ایستگاه اتوبوس همراهی کردم، مبادا سگ های ولگرد بهش آسیبی بزنند. در واقع، می خواستم تا آنجایی که بشود همراهش باشم.

حالا که دارم این متن را می نویسم ساعت 10 شب است و یه عالمه کار دانشگاه دارم. تو را خدا اگر رشته تان آموزش زبان انگلیسی هستش و ترم آخرتان می باشد، یک کمکی به من بکنید. من چیزی از پروپوزال سر در نمیارم، نقدشان هم برای من شکنجه است. یکی به دادم برسد. 😭

پی نوشت: خواب دیدم بهم زنگ زدند تا نوبت کلینیک را بهم یادآوری کنند. منم بهشان گفتند دکتر گفته تا 15 جلسه کافیه، دیگه نمی خواد از دستگاه های CES و TMS گران استفاده کنم. اما اونای پشت تلفن حرفم را قبول نکردند و بهم گفتند حتما باید اینجا باشم برای همین چند نفر را می فرستند تا من را بیاورند.

پی نوشت 2: دیروز یکی از دفترهایم را پیدا کردم که قبلاً توش جزوه می نوشتم. کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را به شکل جزوه در آورده بودم. با دیدنش کلی خندیدم و به یاد زمانی افتادم که کلی وقت برای خواندن کتاب و خندیدن داشتم. یادش بخیر.

دلنوشتهسلامت رواندوستیفوتبالدانشگاه
۱۵
۲
سالوادور علی
سالوادور علی
ستاره های من داستانای منن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید