سالوادور علی·۲۵ روز پیشداستان 13: همسایهاتاقمان در تاریکی شب فرو رفته بود.هر شب من و برادر کوچکترم مطمئن می شدیم در اتاق بسته است و بعد می خزیدیم زیر پتو و چراغ روی میز را خاموش م…
سالوادور علی·۴ ماه پیشداستان 12: مهمان ناخواندهساختمان خوابگاه پسرانه دانشگاه امسال تازه افتتاح شده بود. ساختمان نه طبقه داشت و بالای تپه ای سر به فلک کشیده بود. آخر هفته ها ساختمان خیلی…
سالوادور علی·۵ ماه پیشداستان 11: شب در مدرسه (پارت آخر)صدای فریادهای وحشت زده و ترسناک همکلاسی ها و دوست هایمان از کلاس بغلی می آمد.ما در سالن آمفی تئاتر در تاریکی کامل میان صندلی ها قایم شده بو…
سالوادور علیدرداستان های ویرگو،لی ها 📖·۶ ماه پیشداستان 11: شب در مدرسه (پارت اول)صدای زنگ آژیر مدرسه ناگهان بلند شد و در تمام فضای مدرسه پیچید.بچه ها در نمازخانه در گروه های دو سه نفری دور هم نشسته بودند و با موبایل و تب…
سالوادور علی·۷ ماه پیشداستان 10: اتاق نفرین شدهخانه ی مادربزرگ خدابیامرزم بودم. طبقه ی بالا، اتاق ته راهرو.چشم هایم را که از هم باز کردم، دیدم شب شده و اتاق در تاریکی کامل فرو رفته است.…
سالوادور علی·۹ ماه پیشداستان 9: شب می آد سراغت! (پارت آخر)با وجود حرف هایی که درباره جن ها زده شد، شب راحت خوابم برد. تا اینکه صدای زنگ هر دوتایمان را از خواب بیدار کرد. صدای زنگ گوشی بود؟در تاریکی…
سالوادور علی·۹ ماه پیشداستان 9: شب می آد سراغت! (پارت اول)شب رفتم خانه ی دوستم خدری.زنگ زده بود و گفته بود پدر و مادرش شیفت شب هستند برای همین مجبورند تا دیر وقت در بیمارستان کار کنند. پس این آخر ه…
سالوادور علی·۱۰ ماه پیشداستان 8: مرد پشت پنجرهفکر کنم نیمه شب بود. روی تختم دراز کشیده بودم و هر از گاهی این طرف و آن طرف غلت می خوردم که صدایی شنیدم.اولش فکر کردم صدای باد هست که همش ب…
سالوادور علی·۱ سال پیشداستان 7: پل هواییدیروقت بود و خیابان ها خالی از جمعیت شده بودند.تقریباً همه ی مردم در مغازه ها را بسته و به خانه هایشان رفته بودند تا در آغوش گرم خانواده شا…
سالوادور علی·۱ سال پیشداستان 6: به ما ملحق شونیمه شب، معمولاً وقتی همه خوابیده اند صداهایی از درون خانه مان بلند می شوند.صدای باز شدن در. کشیده شدن میز و صندلی. صدای روشن شدن تلویزیون…