صدای جریان آب، آواز پرندگانی که سرود طبیعت را میخوانند، و بویی که از زندگی و طراوت میآید؛ همهچیز در اینجا نفس میکشد. مگر میشود جایی اینقدر سبز باشد؟ سبز، سبز، سبز… آنقدر که آدم میتواند در این رنگ غرق شود. چه رازی در دل این سبزی نهفته است که ما را چنین در خود فرو میبرد؟ چرا اینگونه آراممان میکند؟ شاید ریشه در خاطرهای دور از گذشتگانمان دارد؛ خاطرهای که هنوز در جانمان زنده است. هرچه هست، من عاشق این آرامش عمیقم؛ آرامشی که در دل جنگلهای لاته جاری است.
بگذارید برایتان از اینجا بگویم. اینجا لاته است؛ روستایی در دل کوههای شمال. انگار همین کوهها سالهاست همچون نگهبانانی خاموش ایستادهاند تا اینجا را از هجوم زندگی شهری حفظ کنند. لاته هنوز از آلودگی و شتاب شهرنشینی دور مانده است.
مووووو…
صدای گاوها از دوردست میآید؛ از جایی شاید صد فرسخ آنسوتر. نمیدانم چرا اینقدر دوستشان دارم. بیخیال و آرام در اطراف پرسه میزنند؛ آزاد، بیدغدغه. راستش گاهی بهشان حسودی میکنم. در این بهشت زنده میتوانند هرجا دلشان خواست بروند و بیایند و کسی کاری به کارشان ندارد.
کاش گاوی در لاته بودم.
نه… نه. یادم آمد سرنوشت این بیگناهها چه میشود. آن بالای تپه، کارگاه تولید گوشت و قصابی قرار دارد. احتمالاً آخر راهشان به همانجا ختم میشود؛ جایی که انگار روحهای مرده را برای جسدهای متحرک آماده میکند و بدنهای نجسشان را با گوشت این گاوهای زیبا سیر میکند.
تف.
صدای پا میآید.
چرا آخر مرا تنها نمیگذاری؟ چه کسی قرار است این خلوت عاشقانهی من و طبیعت را به هم بزند؟
آن سوی رودخانه، دخترکی از اهالی روستا را میبینم. کوزهای در دست دارد و در کنارش رمهی زیبایی حرکت میکند. گونههایش سرخ است. موهایش را با شالی که به لباس محلی همان نواحی میخورد پوشانده، اما رنگ موهایش از زیر آن پیداست؛ مایل به نارنجی. چشمانش میدرخشد و هنوز برق کودکانهای در آنها موج میزند؛ چه حواسپرتی زیبایی. هیچ متوجه من نشده .
به کنار رودخانه میرسد. کوزهاش را از آب پر میکند و بعد رمهاش را نوازش میکند. صحنهای است انگار بیرونآمده از دل یک نقاشی. میتوانم ساعتها به آن خیره بمانم و در سکوت غرق شوم.
خوش به حالش. شاید اصلاً نداند شهر کجاست. شاید تمام زندگیاش همین رمه و همین روستاست. کاش من جای او بودم؛ همینقدر ساده، همینقدر زیبا، همینقدر دور از زندگی شهری.
نه… نه.
شاید سرنوشت این دختر بیگناه چیز دیگری باشد. شاید وقتی به سن ازدواج برسند، مجبور شود به ازدواجی درونخانوادگی تن بدهد؛ ازدواجی بیعشق.
چقد دردناک ، فکر کن نتوانی عشق رو تجربه کنی. مگر میشود دلیلی دیگر برای زندگی هم داشت ، اگر عشقی وجود نداشته باشد.
مثلاً ببینید من… من عاشق همین طبیعتم. عاشق صدای جریان آب، آواز پرندگانی که سرود طبیعت را میخوانند…
