گل ها پژمرده اند،سنگ شکسته اند،علف های هرز نای ادامه دادن ندارند،خاک جوانه نمیدهد،گنجشک ها در افتاب نشسته اند،کلاغ مات و مبهوت نشسته،بلبل ها دیگر اواز نمیخوانند،درختچه دیگر بزرگتری ندارد،جوانه دیگر معلمی ندارد.
چرا؟شاید از درد فراغ،از درد ندیدن درخت پیر.از وقتی خشک شد باغ یک روز مثل قبل نداشت.در کل روز همه فقط فکر میکنند؛به لبخندش،به درد داخل خنده اش،به قلب گرمش،به صورتک خسته اش،به صدای بَمش.
اما چه فایده؟ او دیگر نیست،دیگر کسی به گل نمیگوید تو زیبایی،دیگر کسی نیست که برخلاف دیگران دل سنگ را مثل خودش سنگ نمیبیند،دیگر کسی نیست که به علف های هرز بگوید شما اضافی نیستید،دیگر کسی نیست که خاک به او غذا دهد،دیگر کسی سایبان گنجشک ها نیست،دیگر کسی سعی ندارد کمی دل کلاغ بداخلاق را نرم کند،دیگر کسی ناز بلبل وقتی آزرده است را نمیخرد،دیگر کسی درختچه را نصیحت نمیکند،دیگر کسی به جوانه پند زندگی نمیدهد.او رفته؛برای همیشه.و فقط یک چیز باقی مانده ، خاطراتش.همه باخود فکر میکنند:کاش اینقد مهربان نبود،کاش میتوانستم فراموشش کنم.اما افسوس،هیچکس به حالت قبل بر نمیگردد.
کلاغ بداخلاق شب ها مست به باغ برمیگشت.اما این درد با شرابم فراموش نمیشد،در واقع اصلا فراموش نمیشد .دوستانش به او میگفتند:یک درخت پیر ارزش این همه پریشانی را دارد؟اما نمیدانستند که این درخت همه چیزش بود،دلیل همه ادامه دادنش بود، دلیل همه خنده هایش بود.
دوستان گنجشک مدام میگفتند:چرا توی این گرما زیر افتاب نشسته ای ؟ خب یک سایه بان دیگر پیدا کن.اما نمیدانستند او فقط یک سایه بان نبود.او همه چیز بود.نمیدونستند همچین سایبانی دیگر پیدا نمیشود
گل ها دیگر شکوفه نمیدادند.همه سعی میکردند با انها صحبت کنند،از انها تعریف کنند تا شاید دوباره شکوفه بدهند،اما نمیدانستند کسی که گل ها به خاطر او شکوفه میدادند دیگر نیست،دیگر کسی نیست که هر روز به گل ها بگوید چقدر امروز زیبا شدی.
باغبان به بلبل میگوید:یک اوازی بخوان!اما نمیداند دیگر کسی نیست که صبحا از صدای بلبل تعریف کند و برایش اشعار حافظ و سعدی را بخواند و به او بگوید:یک اواز زیبا برایم نمیخوانی؟
خاک مثل قبلا حوصله غذا رسانی به گیاهان را نداشت،اخر مگر چند نفر مثل درخت برای هر دفعه غذارسانی از او تشکر میکردند و از او برای بودنش تشکر میکردند؟.
علف ها دیگر در نیامدند.چرا باید در میامدند؟ دیگر کسی نبود که بگوید:شما اضافی نیستید،خودتان را سرزنش نکنید،شما هم مثل بقیه اید
سنگ طاقت نیاورد و شکست.چرا نمیشکست؟دیگر کسی به جای سفتی ظاهرش نرمی دلش را نمیدید.
درختچه و جوانه دیگر راهنمایی نداشتند.دیگر کسی نبود که درس زندگی را جوری بیان کند که قلبشان بزند و از ته دل عاشق زندگی شوند.
بقیه درختان و گیاهان میگفتند:این همه هیاهو را نمیفهمیم.او فقط یک درخت پیر بود؛اما نمیدانستند ان درخت پیر همه چیز بود.
پایان