
چند روزی از زمانی که در صحرا گم شده بود میگذشت، راستش دیگر خودش هم به یاد نمیاورد. با تابش نور آفتاب صبحگاهی که بدنش را میسوزاند، از خواب بیدار شد.
زیر لب گفت: « آه....هنوز زندهام....شاید یک روز دیگر»
چشمانش را که دیگر به زحمت میدیدند، باز کرد. با خودش فکر کرد: « بهتر است راه بیفتم تا قبل از اینکه شن ها دوباره داغ بشوند.»، هرچند دیگر به سختی بدنش را تکان میداد.
کفش های دستسازش را که از کاکتوس های خار بیرون کشیده بود و با تکه های پیراهنش بسته شده بود پوشید. حتی با این وجود دانههای داغ شن زیر پاهایش مثل خرده شیشه، انگار در گوشتش فرو میرفتند. در این چند روز نهچندان کوتاه، حتی یک جنبده دیگر هم ندیده بود. حتی یک نشان از حیات! به نظر میرسید که او تنها موجود زندهای است که در آن تپه های شنی پرسه میزند.
«دوباره باید راه بیفتم». بیامید و مقصدی، شروع به راه رفتن کرد.
میدانست که نمیتواند همانجا بایستد. سعی کرد اطراف را ببیند، اما دیدش تار شده بود و باد، دانه های شن را به صورتش میکوبید. زیرلب غر زد:« بالاخره یا جایی پیدا میکنم یا همینجا میمیرم...امیدوارم»
با بیدار شدنش باد داغ بیابانی نیز دوباره شدت گرفته بود. گویی تمام شب را به انتظار بازیچه چند روزه جدیدش نشسته بود.
هنوز خورشید به میانه آسمان نرسیده بود که دوباره احساس خستگی بر او غلبه کرد. بدنش خشک، پوستش سوزان و لبهایش ترک خوردهبود. زانوانش میلرزیدند و مثل کسی که هرلحظه ممکن است فروبپاشد، آرام وخمیده قدم برمیداشت.
ناگهان، پایش به چیزی سخت خورد. ایستاد و برگشت، اما چشمان کمسویش کمکی نمیکردند. زانو زد و دستانش را در شنهای سوزان فرو برد.
«یک سنگ؟!» آن را به دست گرفت. وزنش را حس میکرد. دستی رویش کشید و حکاکیهایش را حس کرد. با اینکه در زیر شن های داغ بیابان مدفون بود، ولی در دستانش چندان داغ نبود. یک تخته سنگ صاف و ضخیم بود، با گوشههای صیقلی.
با شگفتی گفت:« یک نقشه است!.. اما وسط ناکجا آباد. نقشه به چی؟»
اطراف را نگاه کرد، فقط تپههای شنی، یکسان و بیانتها. «باید به دنبالش بروم؟ ولی چطور باید نقشه را با بیابانی که هر لحظه تغییر شکل میدهد تطبیق داد؟»
راست میگفت، در این بیابان هیچ چیز ثابت نمیماند. باد، آن دشمن خستگی ناپذیر، هر لحظه تپههای شن را جابهجا میکرد و از نو میساخت.
به کل گیج شده بود. دوباره به محیط تار و غبارآلود اطرافش نگاه کرد؛ باد شدید تر شده بود و دیدش را بیشتر تار می کرد؛ ولی همچنان میتوانست حرکت تپهها را در اطرافش حس کند.
تمام آن روز مشغول آن سنگ بود. با تلاش بسیار انگشتانش را روی آن میکشید، به سختی اطراف را نگاه میکرد و سعی داشت از چیزی سر دربیاورد تا شاید نشانی آشنا پیدا کند ولی فقط مسیر هایی را که قبلا پیموده بود طی میکرد.
شب نزدیک شد و با غروب خورشید، آن کورسوی امید در دلش، مثل دانه های شنی بود که باد از روی تپهها میشست. میدانست که وقتی شب بیاید دیگر کاری از دستش برنمیآید. با تاریکی که بیابان را در بر میگرفت دراز کشید، روبهروی نور رو به افول خورشید.
دیگر حتی گرمای زمین را هم حس نمیکرد، فقط سنگینی آن سنگ که در دستان داشت.
شب های قبل با آغاز تاریکی شب بی درنگ استراحت میکرد و سعی میکرد که بخوابد، اما امشب فرق داشت؛ نمیدانست که تسلیم خواب شود یا بیدار بماند؛ به امید یک معجزه در لحظات آخر شبی که معلوم نبود که آیا آخرین شبش است یا روز دیگری هم خواهد بود؟ در تاریکی مطلق، نسیم شب را روی پوستش حس میکرد؛ گویی که باد، با خیال آسوده میداند که دیگر او کاری از دستش بر نمیآید. به آرامی حس کرد که سنگ در دستانش در حال آب شدن است.
آهی عمیق کشید و خود را به دل یأس عمیقی سپرد که شب در دلش کاشته بودند. چشمانش را بست، بیآنکه بداند فردا صبح بیدار خواهد شد یا نه.