ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

سفر بی‌پایان شناخت، از خود تا همه چیز

. فلسفه شناخت.
. فلسفه شناخت.

برای من، شناخت همیشه در مرکز یک حرکت بی‌پایان است: از سوژه به ابژه و از ابژه به سوژه. این گستره‌ی حرکت، همان همه آن چیزی است که ما تحت عنوان شناخت می‌شناسیم.

شناخت شبیه نفس کشیدن است: هوا از بیرون می‌آید، در سینه می‌چرخد و دوباره بیرون می‌رود. در این رفت‌وبرگشت، بیرون و درون در هم حل می‌شوند. جهان در ما وارد می‌شود و ما در جهان پخش می‌شویم. هیچ دیواری میان این دو نیست، مگر توهمی که از ترس ایستادن در میانِ بی‌پناهی ساخته‌ایم؛ خود.

زبان، در این مسیر، تنها ابزار نیست؛ گاه عامل شکل‌دهنده‌ی تجربه و جهان‌بینی ماست. شگردهای زبانی می‌توانند این حرکت را روشن کنند، یا گاهی آن را پنهان کنند، و حتی ما را به درک این نکته برسانند که برخی پدیده‌ها، مستقل از گذشته‌ی خود، بدون تأثیر مستقیم چیزی، ظهور می‌کنند.

زبان مثل شیشه‌ی عینکی است که از پشت آن به دنیا نگاه می‌کنیم. اگر شیشه رنگی باشد، همه‌چیز همان رنگ را می‌گیرد. بعضی واژه‌ها مثل مه، جهان را می‌پوشانند و بعضی دیگر مثل آفتاب، مه را کنار می‌زنند. گاهی کافی‌ست یک واژه را عوض کنی تا واقعیت شکل تازه‌ای بگیرد. مثل وقتی به‌جای گفتن «ترس»، می‌گویی «احساس احتیاط» و ناگهان چیزی نرم‌تر و قابل زیستن می‌شود.

برای رسیدن به فهم این حرکت، ابتدا باید ابزار شناخت خود را شناخت: انسان. سپس باید به ابزار آن ابزار پرداخت: مغز، این ماشین بی‌وقفه‌ای که سوژه را به ابژه و ابژه را به سوژه تبدیل می‌کند. هر تجربه‌ی ما، هر اندیشه و هر مشاهده، در بستر این حرکت شکل می‌گیرد و معنا می‌یابد.

مغز مثل دوربینی است که همیشه همزمان فیلم‌بردار و بازیگر است. وقتی به چیزی نگاه می‌کنی، نه فقط آن را می‌بینی، بلکه در لحظه، خودت هم در قاب تصویر شکل می‌گیری. هر بار که از بیرون چیزی را درک می‌کنی، در درونت چیزی تغییر می‌کند.گویی دوربین دارد خودش را در حین فیلم‌برداری بازسازی می‌کند.

با این حال، همه‌ی این تحلیل‌ها بی‌معنا هستند مگر آنکه خودآگاهی تقویت شود. مسیر من این است که با ارتقای خودآگاهی، به نقطه‌ای برسم که بر نقش زبان در هر کنش شناختی واقف باشم؛ جایی که حرکت از سوژه به ابژه و بلعکس آن، نه تنها فهم جهان، بلکه فهم خودِ شناخت را ممکن می‌سازد.

خودآگاهی مثل لحظه‌ای‌ست که ناگهان در میان حرف‌زدن، صدای خودت را از بیرون می‌شنوی. همان لحظه که می‌فهمی در حال سخن گفتن از چیزی هستی که خودت هم در آنی. آگاهی از آگاهی، یعنی دیدنِ نادیدنی: اینکه بدانی بیننده و دیده‌شونده یکی‌اند.

شناختفلسفهمغزخودشناسیزبان
۴
۰
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید