ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

آیا واقعیت صرفا یک روایت است؟

من موندم، کی بیخیال مد روز میشیم؟

مردی را تصور کنید که در اتاقکی تاریک حبس شده و تنها راه ارتباط او با جهان بیرون، یک پنجره کوچک است که روی آن هم پرده ای نقاشی شده انداخته ‌اند. او سال ها وقت صرف می کند تا لایه های رنگ روی پرده را تحلیل کند؛ او ساعت ها به این می اندیشد که چرا نقاش از رنگ قرمز در فلان نقطه استفاده کرده و چطور این خطوط، معنای درخت یا آسمان را برای او ساخته اند. او چنان در تحلیل تصویر روی پرده غرق می شود که فراموش می کند آن بیرون، واقعیتی وجود دارد که باد در شاخه های درختانش می پیچد و خورشید واقعی، گرما را بر پوست دیگران می تاباند. وقتی کسی به او می گوید پرده را کنار بزن و سعی کن که نگاه کنی، او با تحقیر می گوید: مگر نمی فهمی که همه چیز پرده‌ها هستند؟ نگاه کردن تو هم خودش یک نقاشی دیگر روی پرده است. او در زندان نقاشی های خودش محبوس شده و حالا ادعا می کند که بیرون از این اتاق، هیچ چیزی وجود ندارد. تلخه نه؟

اوضاع این مرد، حکایت بسیاری از پیروان پست مدرنیسم افراطی است. این روزها وقتی از زبان و متن حرف می زنیم، بسیاری به سرعت به دام یک نتیجه گیری تقلیل گرایانه می افتند: اینکه چون همه چیز در قالب زبان و مفاهیم برای ما درک می شود، پس جهان بیرون یا وجود ندارد یا چیزی جز یک روایت بی بنیاد و متغیر نیست. با متغیر هم‌نظرم ولی با بی‌بنیاد نه. در واقع، این نگاه، در ظاهر ساختارشکنانه و عمیق به نظر می رسد، اما در باطن، چیزی جز یک ایده آل گرایی منفی و پناهگاهی برای فرار از مسئولیت های شناخت هستی نیست. مکثی کوتاه کنیم و کمی به این متن فکر کنیم.

پست مدرن ها مدعی اند که با واسازی مفاهیم، در پی افشای قدرت و گفتمان های غالب هستند؛ خب این حرف خیلی زیبا است. اما آن ها خود در دامی که پهن میکنند، گرفتارند. آن ها از یک سو مدعی رهایی از سلطه زبان هستند و از سوی دیگر، چون می دانند هیچ راهی برای رهایی از زبان وجود ندارد، دچار نوعی استیصال روشنفکرانه می شوند. این یک پارادوکس ویرانگر است: برای نقد قدرت، به ابزاری (زبان) تکیه می کنند که خودشان معتقدند زندان ذهن است. وقتی بپذیریم هیچ رهایی از زبان ممکن نیست، پس واسازی های پست مدرنیستی نیز نه راهی به حقیقت، بلکه صرفا بازی های کلامی جدیدی هستند برای جایگزینی یک روایت قدرت با روایتی دیگر.

واقعیت این است که پست مدرنیسم نوعی کمال گرایی ناامیدانه است. آن ها برای حقیقت استانداردی دست نیافتنی تعریف کرده اند (دسترسی خالص و بی واسطه به واقعیت). حالا که می بینند این ایده آل محقق نمی شود، به جای کنار آمدن با واقعیت ناقص اما سرسخت جهان، میز بازی را برمی گردانند و ادعا می کنند چون حقیقت مطلق نداریم، پس هیچ چیز واقعی نیست. این رفتار، نه یک رویکرد فکری، بلکه ناتوانی در تحمل شکست و پذیرش سرسختی جهان است.

در مقابل، رئالیسم انتقادی یادآوری می کند که جهان لایه بندی شده است. درست است که معرفت ما همیشه از فیلتر زبان و فرهنگ عبور کرده و می کند، اما این فیلترها در برخی اوقات حقیقت را خلق نمی کنند؛ بلکه تنها آن را برای ما ترجمه می کنند. مثال ساده این است: ویروس بیماری یک گفتمان نیست. اگر کسی بگوید بیماری صرفا یک برساخت اجتماعی است، با اولین مواجهه با واقعیت بیولوژیکی تب و عفونت، نظریه اش فرو می پاشد. یا در مقیاس بزرگ تر، تغییرات اقلیمی؛ ذوب شدن یخ های قطبی یک روایت نیست که بتوان با واسازی کلامی آن را تغییر داد. این ها مکانیسم های عینی جهان اند که مستقل از قراردادهای زبانی ما عمل می کنند. لگد زدن به یک سنگ، درد واقعی ایجاد می کند؛ این درد یک متن ادبی نیست، یک واقعیت فیزیکی و بیولوژیکی است که از لایه های زیرین واقعیت سرچشمه می گیرد، حتی اگر توسط ما برای درک شدن ترجمه بشود.

نقد اصلی من به تفکر پست مدرن در ایده‌های افراط گرایانه‌اش این است که آن ها میراث انسانی را نادیده می گیرند. میراث زیستی و تفکری انسان، بازیچه های ذهنی یا روایت های تصادفی نیستند؛ این ها سرمایه های بقای ما هستند. علمی که داریم، هنری که می آفرینیم و سنت هایی که برای زیستن ساخته ایم، نتیجه هزاران سال آزمون و خطای واقعی بشر در مواجهه با واقعیت سرسخت محیط است. وقتی پست مدرنیسم همه چیز را واسازی می کند و میراث را فقط یک گفتمان مسلط می بیند، در واقع در حال دور ریختن ابزارهای بقای تمدن است.

مثلا، مفهوم حقوق بشر یا عدالت ممکن است در طول تاریخ دچار تغییر و تحول زبانی شده باشد، اما این ها نه صرفا بازی قدرت، بلکه دستاوردهای واقعی بشر برای مهار خشونت و تضمین بقای جمعی هستند. کسی که این میراث را به بهانه واسازی تحقیر می کند، در واقع دارد امنیت زیست خودش را در برابر هرج و مرج محض نابود می کند.

پست مدرنیسم در نتیجه‌گیری‌هایش، عملا به هیچ دردی نمی خورد، چون اجازه نمی دهد مسئولیت اعمالمان را در یک جهان واقعی بپذیریم و بسنجیم. راحت تر است که ادعا کنیم هیچ چیز واقعی نیست تا اینکه با پیامدهای سخت تصمیماتمان مواجه شویم. رئالیسم انتقادی، دعوت به نوعی اخلاق بزرگسالانه است. ما می پذیریم که ابزارهای شناخت مان محدود است، شکست می خوریم، فقدان می‌آفرینیم و نظریات مان نقص دارد، اما با این حال دست از حقیقت جویی برنمی داریم. چون چاره‌ای دیگر را نمیتوانیم متصور باشیم. مساله زبان جدی‌تر ازین حرف‌هاست.

پناه بردن به نیهیلیسم پست مدرن، خودخواهی شبه‌روشنفکرانه ای است که تمدن را در برابر چالش های بزرگ پیش رو منفعل و قفل می کند. ما به جای واسازی‌بازی‌های بی پایان، به بازسازی مداوم پیوند میان ذهن و واقعیت نیاز داریم، در سعی‌ای بدون شیفتگی یا تنفر. بقای ما در گرو همین است: پذیرش واقعیت جهان، ارج نهادن به میراث تفکری، و ایستادن در برابر وسوسه فرار به ناکجاآباد مفاهیم.

پست مدرنواقعیتکمال گراییفلسفهتفکر
۷
۱
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید