ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ روز پیش

جنگ با سایه‌ها: وقتی با تفسیر خودمان از دیگری ستیز می‌کنیم

شاید شدنی نیست و شاید نقطه ثقل نوعی از ناامیدی را بتوان در همین نقطه در نظر گرفت.

به نظرم بخش بزرگی از بحث‌هایی که بین ما آدم‌ها شکل می‌گیرد عملاً بی‌ثمر است؛ نه چون موضوعات بی‌اهمیت‌اند، بلکه چون ما، هرکدام از ما، در یک گستره‌ی نسبی از معنا حرف می‌زنیم و معمولاً هم متوجه حدود دقیق حرف‌هایمان نیستیم. ما خیال می‌کنیم که در حال بحث درباره‌ی یک امر مشترک هستیم، اما در واقعیت، هرکدام همان واژه‌ها را داخل نظام معنایی خودمان تفسیر می‌کنیم.

مثلاً وقتی من حرف طرف مقابلم را می‌شنوم، آن را مستقیم و بی‌واسطه از ذهن او دریافت نمی‌کنم؛ به هیچ وجه. آنچه رخ می‌دهد نوعی ترجمه است. گفته‌ی او وارد شبکه‌ای از تجربه‌های زیسته، پیش‌فرض‌ها، حساسیت‌ها، بارهای عاطفی و البته ساختارهای شناختی من می‌شود و در آن‌جا بازسازی می‌شود. بازسازی یک ویرانه را در یک تایم‌لپس در نظر بگیرید. بنابراین چیزی که من با آن موافق یا مخالف می‌شوم اغلب نسخه‌ای است که ذهن خودم از حرف دیگری ساخته است، نه لزوماً همان چیزی که او قصد بیانش را داشته. هرچند به نظر می‌رسد در گره‌ای دیگر ما انسان‌ها در بیان و حتی در فهم نیت خودمان نیز تا حدی الکن هستیم. از همین‌جا درصد قابل توجهی از اختلاف‌نظرها شکل می‌گیرد؛ اختلاف‌هایی که اگر دقیق شویم، می‌بینیم «اختلاف واقعی بر سر یک گزاره‌ی واحد» نیستند، بلکه برخورد دو تفسیر ذهنی متفاوت‌اند.

بر اساس زیست شخصی‌ام و آنچه از خواندن آموخته‌ام، به نظر می‌رسد این مسئله چند لایه دارد: مدل مغز هر فرد، محدودیت‌های ذاتی زبان، سوگیری‌های شناختی، و مهم‌تر از همه تجربه‌ی زیسته. هر انسان در طول زندگی‌اش نوعی نقشه‌ی مفهومی می‌سازد؛ مجموعه‌ای از نمونه‌های مرجع، تعریف‌های ضمنی، ارزش‌گذاری‌ها و تداعی‌ها. اگر تصور کنیم بالای سر هر عابری که در شهر می‌بینیم چنین نقشه‌ای معلق است، آنگاه روشن‌تر می‌شود که وقتی از مفاهیمی مانند عدالت، آزادی، عقلانیت یا حقیقت حرف می‌زنیم، هرکدام آن‌ها را به مصادیق متفاوتی در ذهن خود ارجاع می‌دهیم. بنابراین حتی اگر واژه مشترک باشد، افق معنایی پشت آن الزاماً مشترک نیست.

در فلسفه‌ی زبان و هرمنوتیک این مسئله بارها طرح شده است. ویتگنشتاین متأخر با مفهوم بازی‌های زبانی نشان می‌دهد که معنا چیزی ثابت و مستقل از کاربرد نیست؛ معنا در دل شیوه‌ی استفاده و در زمینه‌ی یک صورت زندگی شکل می‌گیرد. اگر دو نفر در بازی‌های زبانی متفاوتی زندگی کرده باشند، طبیعی است که واژه‌های مشابه را متفاوت بفهمند. در این صورت اختلاف آن‌ها ممکن است بیشتر ناشی از تفاوت در قواعد بازی باشد تا اختلاف بر سر یک واقعیت بیرونی.

با این حال، همین ایده در خود آثار ویتگنشتاین نکته‌ی دیگری را هم یادآوری می‌کند: اگر هیچ اشتراک زمینه‌ای میان ما وجود نداشت، حتی سوءتفاهم هم رخ نمی‌داد. سوءفهم دقیقاً از اینجا پدید می‌آید که ما به اندازه‌ای در یک صورت زندگی مشترک سهیم هستیم که گمان کنیم درباره‌ی یک چیز حرف می‌زنیم. به بیان دیگر، امکان سوءتفاهم خود نشانه‌ای از وجود حداقلی از اشتراک است.

در سنت هرمنوتیک، هانس-گئورگ گادامر در کتاب «حقیقت و روش» تأکید می‌کند که فهم همیشه درون یک افق تاریخی رخ می‌دهد. ما با پیش‌داوری‌ها و پیش‌فرض‌هایی وارد هر گفت‌وگو می‌شویم؛ پیش‌داوری‌هایی که نه صرفاً خطا، بلکه شرط امکان فهم‌اند. فهم زمانی شکل می‌گیرد که نوعی امتزاج افق‌ها رخ دهد؛ یعنی افق معنایی من و دیگری تا حدی در هم تنیده شوند. اما این امتزاج هیچ‌گاه کامل و تضمین‌شده نیست. از این رو سوءفهم وضعیتی استثنایی نیست، بلکه بخشی از وضعیت عادی فهم انسانی است.

در سنت تحلیلی نیز مسئله به شکلی دیگر مطرح شده است. کواین با ایده‌ی نامعینی ترجمه نشان می‌دهد که هیچ تضمینی وجود ندارد که یک دستگاه مفهومی دقیقاً به دستگاهی دیگر ترجمه‌پذیر باشد. حتی اگر رفتار زبانی دو فرد مشابه به نظر برسد، ممکن است ساختار مفهومی پشت آن متفاوت باشد. البته این نکته به معنای ناممکن بودن ترجمه نیست، بلکه نشان می‌دهد که ممکن است بیش از یک ترجمه‌ی سازگار وجود داشته باشد؛ یعنی داده‌های زبانی همیشه یک تفسیر مفهومی یگانه را تحمیل نمی‌کنند.

اگر همه‌ی این نکات را کنار هم بگذاریم، می‌توان گفت بسیاری از اختلاف‌نظرها محصول شکاف میان «گفته‌شده» و «فهمیده‌شده» هستند. ما اغلب با تصور خودمان از حرف طرف مقابل وارد جدل یا حتی موافقت می‌شویم. در نتیجه بحث به برخورد دو نظام تفسیری تبدیل می‌شود، نه مواجهه‌ی مستقیم با یک ادعای واحد. هر طرف احساس می‌کند از موضعی بدیهی دفاع می‌کند، در حالی که بداهت او در افق معنایی خودش تعریف شده است.

با این حال در عمل، گفتگو کاملاً فرو نمی‌پاشد. انسان‌ها در تعامل زبانی معمولاً به‌تدریج نوعی هم‌ترازی ایجاد می‌کنند: واژه‌ها را توضیح می‌دهند، مثال می‌زنند، حرف دیگری را بازگویی می‌کنند، و زمینه‌ی مشترک می‌سازند. در بسیاری از موارد معنا از پیش کاملاً مشترک نیست، بلکه در جریان گفتگو ساخته و تنظیم می‌شود. شاید بتوان گفت زبان کمتر یک ابزار انتقال دقیق معناست و بیشتر ابزاری تقریبی برای هماهنگ کردن ذهن‌هاست.

به همین دلیل اگر یک بحث را یک گام به عقب برگردانیم و به جای دفاع یا حمله به گزاره‌ها، درباره‌ی معنای واژه‌ها، پیش‌فرض‌های پنهان، مصادیق ذهنی و چارچوب‌های مفهومی صحبت کنیم، بسیاری از اختلاف‌ها ناگهان فرو می‌ریزند یا دست‌کم شکل واقعی‌تری پیدا می‌کنند. زیرا روشن می‌شود که مسئله از ابتدا نزاع بر سر یک واقعیت واحد نبوده، بلکه برخورد دو مسیر شناختی و دو تجربه‌ی زیسته‌ی متفاوت بوده است.

با وجود این، شاید تصویر دقیق‌تر نه فروپاشی کامل فهم باشد و نه شفافیت کامل آن. چیزی میان این دو: نوعی تقریب پیوسته. ما هیچ‌گاه معنای دیگری را به طور کامل در اختیار نمی‌گیریم، اما اغلب آن‌قدر به آن نزدیک می‌شویم که بتوانیم با هم فکر کنیم، اختلاف داشته باشیم، و حتی جهان مشترکی بسازیم.

با این حال اعتراف می‌کنم که آگاهی از این شکاف گاهی حال‌وهوایی تیره ایجاد می‌کند. زیرا نشان می‌دهد بسیاری از بحث‌هایی که با جدیت دنبال می‌کنیم شاید بر سر چیزی نباشند که گمان می‌کنیم. اما شاید مسئله این نباشد که گفت‌وگو ذاتاً بی‌معناست، بلکه این است که اگر از نسبی بودن افق‌های معنایی و نقش تجربه‌ی زیسته در ساخت معنا غافل بمانیم، بخش بزرگی از بحث‌ها ناخواسته «فیک» به نظر می‌رسند. چون در نهایت ممکن است ما با تصویری که خودمان ساخته‌ایم درگیر شده باشیم، نه با آنچه دیگری واقعاً قصد بیانش را داشته است.

در حال حاضر هم احساس خواب‌آلودگی دارم و ترجیح می‌دهم تا متن را دقیقا همین‌جا تمام کنم. تفسیرش با خواننده!

تفسیرفلسفهزندگیانسانروانشناسی
۰
۰
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید