
گول خوردن؛ آخرین پناهگاهِ یقین
ما گول خوردیم.
این جمله در نگاه اول نشانهٔ فروتنی است. اعترافی به محدودیتهای خودمان، به خطاهایمان، به لحظاتی که چیزی را حقیقت پنداشتیم و بعد فهمیدیم که اشتباه کردهایم.
اما ماجرا همیشه به همینجا ختم نمیشود.
گاهی انسان پس از فهمیدن یک فریب، گرفتار فریب بزرگتری میشود؛ فریبِ این تصور که دیگر فریب نخواهد خورد.
اینجاست که «گول خوردن» از یک تجربه به یک هویت تبدیل میشود.
دیگر مسئله کشف حقیقت نیست. مسئله این است که ثابت کنیم دیگران هنوز فریب خوردهاند و ما از آنها آگاهتریم.
در جهان امروز، افشاگری به یک صنعت تبدیل شده است. هر روز کسی پیدا میشود که میخواهد پردهای را کنار بزند. یکی میگوید رسانهها شما را فریب دادهاند. دیگری میگوید دانشگاهها. آن یکی از اقتصاد میگوید، دیگری از سیاست، مذهب، هنر یا فرهنگ.
شاید بسیاری از این نقدها درست باشند. مسئله درستی یا نادرستی آنها نیست.
مسئله این است که چرا هر افشاگری خیلی زود به یک مرجع جدید تبدیل میشود.
چرا کسی که دیروز علیه اقتدار سخن میگفت، امروز خودش به اقتدار تبدیل میشود؟
شاید دلیلش این باشد که ذهن انسان از ابهام میترسد. ما دوست داریم جایی بایستیم که زمین زیر پایمان محکم باشد. اگر یک روایت فروبپاشد، عجله میکنیم تا روایت دیگری را جایگزین آن کنیم.
به همین دلیل بسیاری از انسانها از زندانی به زندان دیگر میروند، بدون آنکه متوجه شوند.
از یک ایدئولوژی خارج میشوند و وارد ایدئولوژی مخالف آن میشوند.
از یک رسانه فاصله میگیرند و اسیر ضدرسانه میشوند.
از یک قطعیت فرار میکنند و به قطعیتی تازه پناه میبرند.
قفس تغییر میکند، اما نیاز به قفس باقی میماند.
شاید به همین دلیل خطرناکترین جمله این نباشد که کسی بگوید «من حقیقت را یافتهام».
گاهی خطرناکتر از آن، این جمله است:
«همه فریب خوردهاند، جز من.»
زیرا در هر دو حالت، یک چیز مشترک است؛ پایان یافتن پرسش.
انسان تا زمانی که امکان خطا را برای خودش حفظ میکند، هنوز زنده است. هنوز میتواند ببیند، بشنود و دوباره فکر کند. اما لحظهای که خود را فراتر از خطا تصور کند، آرامآرام تبدیل به همان چیزی میشود که زمانی با آن مبارزه میکرد.
شاید آزادی آن چیزی نباشد که معمولاً تصور میکنیم.
شاید آزادی صرفاً خروج از یک زندان نباشد.
شاید آزادی واقعی زمانی آغاز شود که بفهمیم هر لحظه ممکن است زندان تازهای در حال ساخته شدن باشد؛ حتی در ذهن خودمان.
و شاید بالغترین شکل آگاهی این نباشد که با اطمینان بگوییم «من بیدارم».
بلکه این باشد که بگوییم:
«ممکن است هنوز هم چیزهایی را نبینم.»
این جمله انسان را معصوم نمیکند. مصون هم نمیکند.
اما دستکم او را از خطرناکترین توهم نجات میدهد؛ توهمِ اینکه دیگر هیچ توهمی وجود ندارد.