Tina
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

او بود .

چشمانش خسته بودند ، از نگاه های بیهوده، از منظره های مبهم، از چهره های درهم و بی لبخند، از گذرهای سریع و آنی.

دستهایش خسته بودند، از خودکار های بی جوهر،از کاغذهای سفت و مچاله، از لمس قاب عکس های قدیمی خاک خورده، از لمس آیینه های ترک خورده.

گوش هایش خسته بودند، از قصه های نا فرجام، از قصه های با پایان غم انگیز، از حرف های عاشقانه تهی، از گزافه گویی ها.

لبهایش خسته بودند، از نگفته هایشان، از گفته هایشان ، از انچه زمانی گفته بودند و اکنون اثری از آنها باقی نیست.

تنس خسته بود، از بیداری های به اجبار ، از خواب برای فرار از خستگی افکار، از بیهوده راه رفتن، از بیهوده ایستادن، از انتظار.

اما ذهنش در عالم دیگری سر میکرد، ذهنش که مقصر تمام این ها بود خودش را کنار کشیده بود ، پا روی پا انداخته بود و خستگی را به جان تک تک اعضای بدن انداخته بود، دنیا را زیرکانه میکاوید و نشخوار فکری میکرد و پسماند افکار را به جان بدنش می انداخت.

آه ! انسان بیچاره ، رنجور و غمناک با دستان بریده بریده در اتاقی با دیوارهای به رنگ خاکستری گیر افتاده بود.

صدای فریادش در گلو خفه شده بود . حضور ادم ها را احساس نمیکرد. صداهای مبهمی میشنید اما نمیدانست آنها چه بودند.

انگار از همه چیز و همه کس دلگیر بود حتی بازتاب خودش در آیینه.

او بود و یک دریچه کوچک با شیشه ای ترک خورده که تنها باریکه نوری از آن عبور میکرد ، نگاهش روی ذرات گرد و غباری بود که در حضور نور به پرواز در آمده بودند، چقدر در ان لحظه دلش یکی شدن با نور را میخواست .

هم نیستی میخواست و هم هستی . ابدیت میخواست بی آنکه زندگی کند .

پرواز به ان سوی آسمان را میخواست آنجایی که همه چیز متفاوت تر میبود؛ نه عشقی بود و نه نفرتی، نه دوستی بود و نه دشمنی . حتی مطمئن نبود دلش میخواست انسانی هم باشد یا نه. اما میدانست که دلش میخواست آنجا همیشه شب باشد ، تا در تاریکی و حضور ستارگان آواز خاموشی سر دهد و به همخوانی باد که خود را به تن خشکیده درختان میکوبید گوش دهد و بی صدا اشک بریزد.

شاید نوشتن راه فراری باشد برای مواقع دلگیری....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید