برای واپسین بار بریت می نویسم.
بشنو این وداع نامه را که از میان واپسین پرتو نور بجامانده از تو مینگارم.
مینویسم بماند که روزی شاید تو بخوانی و بدانی که چه بر باد دادی.
بدانی که در نگاه من چه قدیس ای بودی و خود خبر هیچ نداشتی .
مینویسم که سوز دلی را بکاهم که از فرط بی خبریت سر به بیابان پر از سراب تو گذاشته.
میخوانم زیر لب زمزمه نام فراموش شده ات را که روزگاری ورد کلامم بود.
بدان که ناگفته بسیار است و گفته های دروغین بسیار بیشتر
در آن شب کذایی غبار بر دل نشسته تو را با سیل زمان زدودم.
چنان به تلخی توهم ساختگیت عادت کرده بودم که از هر شیرینی وهم داشتم.
چنان تو را به مصرع مصرع ابیات زندگیم تنیده بودم که گویی قافیه اشعارم باشی .
نامت را بی آنکه لب بزنم از دل برون میدادم و در گوش نسیم زمزمه میکردم که بلکه به گوش دلت رسد .
کوچه های خالی دیدنی بودند که چگونه با فکر تو پر از هیاهویشان کرده بودم.
ای عزیز تر از جانم تو را نگاهدار نتوانستم باشم و نخواهم بود
ولی تو را به آسمان پر از ستاره ای میسپارم که دیری تماشاگر زمزمه های بر باد رفته ام بود
تو را به سرخی بی رنگ طلوع آفتاب میسپارم که شاهد لحظه های ربوده شده ام بود
تو را به موسیقی هایی که هم آوایی خاطرات خیالیم بودن
تو را به خزان پاییزی
به گذر بی صدای شب
و خلوت ستارگان گمشده میسپارم.