
اولین غزلی که از سعدی در دلم نشست را خوب در یاد دارم « هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» این تصویری که سعدی از عاشق میساخت برایم جدید بود، انگار با من الفتی داشت، میشناختمش. بعدها هر باری دستی به کتاب میبردم و غزلی میخواندم که حس کردم نه اینطور نمیشود، من باید تمام غزلیات را یک بار بخوانم. تصحیح غلامحسین یوسفی از غزلیات در خانه بود ولی حس کردم کتاب برای اینکه مدام همراهم باشد زیادی سنگین است پس یک نسخهی کم حجمتر و سبکتر خریدم، حالا سعدی همیشه با من بود، و میتوانستم تا خسته و آشفته بودم سری به غزلهایش بزنم و آرام بگیرم.
بعدها از دیگ مثالهای دیگر هم در غزلیات خواندم مثل اینکه گفته بود دیگ عاشق صبوری است، میجوشد ولی از سر آتش برنمیخیزد.
من این استعاره را گرفتم و با سعدی پیش رفتم، دنبال آشپزخانه میگشتم، دنبال نگاهش روی اسباب و وسایل آشپزی، نگاهش روی خوردنیها و بسیار یافتم. از کباب و حلوا تا عسل و شیرینی و چربی.
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
و بله سعدی با غزلیاتش برای من خوان رنگارنگی گسترده بود.
اگر بتوانم تمام این آلات و ابزار آشپزخانه و نگاه سعدی روی این جزئیات را دقیق بیرون بکشم آنوقت از غزلیات سعدی برای خودم آشپزخانهای ساختهام.
در همین حالات بودم و در آشپزخانهی سعدی گشت میزدم که به خاطرم آمد در گلستان، سعدی مدام از سفری به سفری میرود و جایها میبیند و پندها میدهد، در ذهنم جور در نمیآید، چگونه این همه جا را دیده و در گذشته که سفر به آن سختی بوده در رفت و آمد بوده است و همچنان شیرین سخنی میکرده و زمان فراغتی داشته که اینهمه بنویسد.
میدانم که سفر میکرده چون وصف کاروانها در غزلیات زیاد است ولی اینکه مدام در سفر باشد برای من پذیرفتنی نیست.
من سعدی را در غزلیات بیشتر در خلوت زندگیاش و در آرامش و بخار دیگهای آشپزخانه و نشسته بر سر خوانهای گسترده دیدهام. در غزلیات سعدی پند نمیدهد، از دزدها و راهزنها چیزی نمیگوید، چیزی از جهان بیرونی پرهیاهو که همه فند و کلکی در آن است به میان نمیآورد، فقط عاشق است و فکر میکند که چگونه آتش درونش شبیه آتش زیر دیگ شده است و چگونه از غصهی یار چون کبابی بر سر آتش اشک میریزد.
از خندهی شیرین نمکدان دهانت
خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی
یک بار که سر کلاس دارم از سعدی غزل میخوانم بچهها با دهان باز و حسرت کشان میگویند، خانوم این شعرها رو سعدی برای کی میگفته؟ یارش کی بوده؟ من خندهام میگیرد، در جواب میگویم نمیدانم ولی سعدی یک جان عاشق بوده است.
مهری در دلش گدازان بوده که همهی هستی پیرامونش را در بر میگرفته است، جان شیفتهاش نگاه میکرده به هیاهوی گدازان آشپزخانه و آتش، به شراب قرمز شیراز، به زلالی آبگینه و آب درونش، به حلوا و مگسهای دورش، به زعفران و رنگ پریدهاش
وین عشق تو در من آفریده ستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
و مدام تصاویر عاشقانه میساخته، هنگام خواندن غزلها کنارش نشسته بودم و جهان اطرافش را نگاه میکردم که چطور در نظرش اینهمه آینهی جان عاشقش بوده است.
سعدی در این آشپزخانه، در این باغ سرسبز،یا مسافر کاروانی، راه میرفته و میسروده، نگاهی میکرده و مینوشته.
نمیدانم از این شیراز باصفایش عبور کرده و جای دیگری را هم دیده یا همه در خیالش آمده بوده ولی میدانم او در هر نگاهی با استعارههایی که میساخته است و با جانی که به جهان کوچکش میبخشیده مدام در سفر بوده . حتی اگر پایش را هم از این جهان کوچکی که من از او ساختهام فراتر نگذاشته باشد.