
فیلم بنبست اقتباسی است از یکی از داستانهای چخوف به نام «یادداشتهای دوشیزه». وفاداری پرویز صیاد به داستان، وفاداریای پیچیده و عمیق است؛ او اسکلت روایت را حفظ کرده، اما به آن پیکری ایرانی بخشیده است. تلفیق این داستان با ادبیات ایرانی و شعر شاملو ــ «آی عشق، آی عشق، چهرهی آبیات پیدا نیست» ــ و نمایش درونیات یک زن در آن سالها، چندین لایه بر عمق فیلم افزوده است.
دختر جوانی در انتهای یک کوچهی بنبست زندگی میکند. جهان او، بیهیجان و بیحادثه، در همزیستی با مادری که اغلب در سکوت و درگیریهای ذهنی خود فرورفته، به کشدارترین شکل ممکن میگذرد. میدانیم که پدر ندارد و برادر نیز با آنها زندگی نمیکند.
چیدمان اتاق دختر چیزهای بسیاری دربارهی او به ما میگوید: دو قاب از یک خاتون ایرانی و در مقابل آن پوستری از یک خوانندهی غربی در حال آواز خواندن. در ادبیات کلاسیک ایرانی، خاتون اغلب ساکت و مهجور است؛ کسی چیزی از عشق او نمیداند. این عاشق است که دیده میشود، که پای پنجره آواز میخواند و عشق را تقدیم میکند. زن، در بهترین حالت، چهرهای زیبا در قاب است. دختر فیلم نیز وقتی پنجره را میگشاید، با همهی زیباییاش، همچون تصویری قابگرفته به نظر میرسد.
شاید همین روایتهای تکرارشده باعث میشود وقتی مردی را ایستاده مقابل پنجره در باران میبیند، او را عاشق تصور کند.
داستانها و استعارههایی که هر روز میخوانیم در ما نفوذ میکنند و باورهایمان را شکل میدهند. مردِ ایستاده پشت پنجره، موتیفی آشنا در روایتهای عاشقانه است. دختر گمان میکند دلیلی ندارد مرد در آن باران شدید کشیک بایستد، مگر آنکه عاشق شده باشد. او زیبا و ظریف است، اما شاید به دلیل نوعی غرور یا طبع بلند، از نزدیک شدن به مردان و تجربهی رابطهای واقعی پرهیز میکند.
ترجیح میدهد مردی ناخودآگاه خوبیهایش را کشف کند و پشت پنجره به انتظار دیدارش بایستد، تا آنکه خود با مخاطرات یک رابطهی واقعی مواجه شود.
دوستش سوری بهتازگی نامزد کرده و سرشار از شور عاشقانه است. دختر تصور میکند مرد را همان روز نامزدی سوری دیده و نتیجه میگیرد که از همانجا دل در گرو او نهاده است. رابطهی دختر و سوری، رابطهای آشناست: دوستی محرم راز که بدیهی میداند مردی در دام عشق دوستش بیفتد.
آنها مدام رفتارهای مرد را تحلیل میکنند: چرا نگاه کرد؟ چرا امروز آمد و دیروز نیامد؟ چرا این حرف را زد؟ سوری، برای خوشحال کردن دوستش، از هر نشانهای روایتی عاشقانه میسازد. شاید چون خود درگیر عشق است، ذهنش همهچیز را رمانتیک میبیند؛ و شاید هم میخواهد شکافی را که پس از نامزدی میانشان افتاده با این ماجرای خیالی پر کند.
حضور مبهم مرد به سوری امکان میدهد از عشق خودش بگوید و شنیده شود، بیآنکه احساس کند تنها همدمش دیگر او را نمیفهمد.
اما دختر در این بازی گیر میکند. او چنان در داستانی که سوری میسازد فرو میرود که حتی از خود نیز سلب کنش میکند: «تو بگو چه بگویم، تو بگو منظورش چه بود، تو بگو چه کار کنم.» او تفسیر تجربهی شخصیاش را هم به دیگری واگذار میکند.
اگر سوری لحظهای او را تکان میداد و میگفت همهاش خیال است، شاید اینچنین در باورش غرق نمیشد؛ اما سوری خود عاشق است و جهان را از دریچهی رؤیا میبیند.
این ماجرا به زندگی کمهیجان دختر شتاب میبخشد و او را ظاهراً از کوچهی بنبست عبور میدهد؛ اما این عبور خیالی است. مانند پرندههای سنگی روبهروی پنجره، پرواز او نیز در حد تصور باقی میماند. او همچنان در همان کوچه است، فقط خیال میکند دیگر آنجا نیست.
مادر متوجه تغییر حال دختر میشود و به او میگوید برای خود دوستپسری واقعی پیدا کند؛ اینهمه تنها نماند. اما دختر چیزی نمیگوید. میترسد مادر با نگاه واقعبینانهاش رؤیای آبیرنگش را فرو بریزد.
در کافه، دختر با مرد روبهرو میشود. درمییابد که او باسواد و روشنفکر است و در برابرش احساس کمبود میکند. کتابی را که در دست مرد دیده میخرد و در دنیای او شناور میشود.خواندن کتابهای محبوب یا خوانده شدهی معشوق آدم را در جهان فکری او میاندازد پس توهمی از نزدیکی هم به دختر میبخشد او نمیتواند با مرد رو به رو شودو از اندیشههای او به طور واضح چیزی بداندولی خواندن آن کتابها به او کمک میکند که جهان را از خلال اندیشهی او ببیند.
در همین کافه، برای نخستین بار شعر شاملو را میشنود: «آی عشق، آی عشق، چهرهی آبیات پیدا نیست.» آبی رنگِ فاصله است؛ کوهها از دور آبیاند، آسمان دور است و آبی، دریا در افق آبیتر از نزدیک. عشق نیز تا وقتی دور است، زیبا و رهاییبخش به نظر میرسد. اما چهرهی آبی عشق در داستان دختر پیدا نمیشود. در پایان، با روشن شدن حقیقت، ادامهی شعر با صدای شاملو در پسزمینه میآید:
«همهی لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه،
گریزگاهی گردد.»
دختر عشق را بهعنوان پرواز تجربه نکرده است؛ عشق برای او پناه بوده، نه حرکت. رؤیایی برای تاب آوردن سکون، نه نیرویی برای شکستن آن.
در نهایت، «بنبست» فقط نام یک کوچه نیست، بلکه تصویری از وضعیت وجودی دختر است. زندگی او در انزوا و بیکنشی میگذرد و حتی میل به رهایی نیز به عمل تبدیل نمیشود. پنجرهای که میتواند راهی به جهان باشد، به پردهای برای افکندن خیال بدل میشود. مردِ ایستاده در کوچه بیش از آنکه حضوری واقعی باشد، ظرفی برای آرزوهای اوست. همانگونه که پرندههای سنگی توان پرواز ندارند، پرواز دختر نیز در خیال متوقف میشود. او نه از یک عشق، که از داستانی که خود ساخته شکست میخورد؛ و دوباره به همان کوچهی بنبست بازمیگردد، جایی که رؤیای پرواز در شکل باقی مانده است، اما نه در امکان.