
اولین بار که خانوادهی شوهرم برایم بهارانه آوردند را خوب یادم است، مزهی آن آلوچههای درشت که لا به لایشان پر از گل محمدی تازه بود، طعم دلمههای برگ موی بزرگ که هر کدام اندازهی یک ساندویچ بود. مامان نگاهی کرد و گفت نه دلمه که نباید اینقدر پت و پهن باشد، چرا لپهها خوب له نشده و برگ ها سفت است؟ مامان دلمههای خودش را دوست داشت، آنها که هر کدام را میشد با دو انگشت بگیری و بگذاری گوشهی لپت و حس کنی داری لواشک میخوری، بس که دوست داشت بین آنها آلوچههای سبز و قاقروهای کوهی را بچیند، من آن طعم ترش را دوست داشتم یا نه نمیدانم، تنها دلمهای بود که توی عمرم خورده بودم، دلمههای کاشمر با عطر گیاهان و درخت ها و کوه های کاشمر، با عطر دستهای مامان. اینها ولی طعم دیگری داشت، هر وقت کسی حواسش نبود سرم را میکردم توی یخچال و یک دلمهی بزرگ سرشار از کشمش و چرب برمیداشتم و با خودم فکر میکردم که اصلا دلمه باید این مزهای باشد، مامان چیزی نمیگفت، جرئت نداشتم بگویم چقدر این طعم به جانم چسبیده، او از میان هدایای بهارانه برای من النگوی طلایی را بیشتر پسندیده بود و من طعم آن دلمههای عجیب را که همهی قانون های پخت دلمهی مامان را میشکست، هم بزرگ بود، هم شیرین و پر از کشمش و هم با برگ های بزرگ و رسیده پیچیده شده بود. یک لحظه گمان کردم آن طعام پیچیده در برگ ها چیزی بیش از یک غذای ساده است. همانطور که کف دستهایم را چرب و روغنی میکردند به من میگفتند اینجوری هم میشود خوشمزه بود. خارج از نظم ضروری مامان که هیچ برگی را غیر از آن نازکهای اردیبهشتی نمیپسندید، دلمهها راه تازهای پیش رویم گذاشته بودند، متفاوت بودن گاهی حتی خوشمزهتر بود. امروز که با خواهرهای محسن دلمه پیچیدیم دوباره یاد آن روزها و ساختارشکنیهای مادرشوهرم افتادم. خوردن دلمه و همزمان خواندن داستانهای گلی ترقی عجیب به جانم چسبید چرا که آن کلمات لبریز است از بوی خوش درختان، طعم دلپذیر غذاها که من را میبرد درست میان کودکیهایم، حتی جایی میان نوجوانیها و ساختارشکنیهایم و حتی جایی میان لذتهای سادهی این روزها.