
ساعت نه صبح بود.
کلیسای سنت مایکل در حومه لندن خلوت بود.
پدر براون داشت محراب را مرتب میکرد که صدای نفسنفس زدن مردی از پشت در شنیده شد.
لرد استون، بانکدار معروف شهر، وارد شد. صورتش سفید بود.
کشیش سلام کرد: «پسرم، چه شده؟»
لرد گفت: «تاج الماس خانواده استون دیشب به سرقت رفته. فردا مراسم ازدواج دخترم است. بدون آن تاج، عروس در کلیسا حاضر نمیشود.»
پدر براون چشمانش را بست. «بدون تاج؟ عجیب. معمولاً عروسها با یا بدون تاج ازدواج میکنند. حتماً ارزش تاج بیشتر از عروسی است.»
لرد رنگش پرید. «تاج دویست سال قدمت دارد. پنجاه میلیون پوند ارزش دارد. پلیس فردا میآید، اما من امشب باید تاج را پیدا کنم.»
پدر براون گفت: «بیایید ببینیم.»
در عمارت استون، پنجره اتاق جواهرات از داخل قفل بود. در هم قفل بود. گاوصندوق را با دستگاه مخصوص بریده بودند. اثری از دزد نبود.
کارآگاه خصوصی که آنجا بود، آقای اسمیت، با صدای بلند گفت: «کار یک حرفهای است. گاوصندوق را از بیرون نشناختهاند. حتماً کسی از داخل عمارت بوده که رمز را میدانسته.»
پدر براون قدم زد. به گاوصندوق نگاه کرد. دور تا دور بریدگی را با انگشت لمس کرد.
پرسید: «آیا تاج را همین دیشب به گاوصندوق گذاشتید؟»
لرد گفت: «بله. سه روز پیش توی بانک بود. دیشب ساعت هشت آن را آوردم خانه و گذاشتم توی گاوصندوق. ساعت ده رفتم بالاخانه. ساعت چهار صبح دیدم گاوصندوق خالی است.»
پدر براون پرسید: «بین ساعت هشت تا ده چه کسانی در این اتاق بودند؟»
لرد فکر کرد. «من، همسرم، دخترم و پیشخدمت پیرمان، جان. هیچ کس دیگری.»
پدر براون به زیر گاوصندوق نگاه کرد. یک تکه پارچه سیاه کوچک برداشت. بوی عطر وودو لندن میداد.
از لرد پرسید: «پیشخدمت شما سیگار میکشد؟»
لرد گفت: «نه، جان هرگز سیگار نمیکشد. به سیگار حساسیت دارد.»
پدر براون رفت کنار پنجره. روی طاقچه یک ته سیگار سوخته پیدا شد. مارک سیگار «روت منز» بود.
لبخند زد. «قاتلی در کار نیست. دزدی در کار است. و دزد همان کسی است که فکر میکند همه چیز را جابجا کرده. اما یک چیز را فراموش کرده: عطر.»
لرد گفت: «عطر؟ منظورت چیست، پدر؟»
پدر براون توضیح داد: «تکه پارچه سیاه مال دستکش دزد است. بوی عطر وودو لندن میدهد. این عطر گرانقیمت را مردها میزنند. پس دزد مرد است. اما مردی که سیگار «روت منز» میکشد و خودش را به حساسیت به سیگار زده تا کسی به او شک نکند. همان کسی که ادعا میکند سیگار نمیکشد. پیشخدمت شما، جان.»
لرد ناباوری گفت: «جان؟ سی سال با ماست!»
پدر براون ادامه داد: «برویم اتاق جان را بگردیم. مطمئنم تاج آنجاست، چون فرصت بیرون بردن آن را نداشته. ساعت چهار صبح سرقت را فهمیدی و درهای عمارت را بستی.»
رفتند اتاق پیشخدمت.
روی تخت خواب، زیر بالش، تاج الماس پیدا شد. در کنارش یک دستکش سیاه دیگر و یک پاکت سیگار «روت منز».
جان اعتراف کرد: «بدهی قمار داشتم. نمیخواستم بدزدم. فقط میخواستم تاج را ببرم نزد طلافروش، یک شب الماسها را بردارد و تاج را برگرداند. فکر نمیکردم شما زود بفهمید.»
لرد به پدر براون گفت: «چطور فهمیدی جان دزد است؟ یک تکه پارچه و بوی عطر؟»
پدر براون کلاهش را برداشت و به آرامی گفت:
«لرد عزیز، دزد حرفهای گاوصندوق را از لولا باز میکند، نه از وسط. این بریدگی وسط نشان میدهد دزد عجله داشته و ابزار درست نداشته. یعنی کسی که دسترسی داشت، اما ابزار نداشت. آن هم فقط میتوانسته کسی باشد که در همان خانه زندگی میکند. بنویس: بزرگترین اشتباه یک دزد این نیست که جای جواهرات را لو بدهد. اشتباهش این است که فراموش میکند عطر و سیگار، مثل شاهدان خاموش، تا ابد با او خواهند ماند.»
منبع:
این داستان از فضای داستانهای «گیلبرت کیث چسترتون» با شخصیت «پدر براون» است. فضای کلیسا و روش معماگشایی با توجه به جزئیات کوچک از همان مجموعه الهام گرفته شده است.