
ساعت یازده شب بود. چلچراغهای سالن تئاتر سلطنتی نیمهروشن بود. کارآگاه فیلو ونس داشت در لژ مخصوص اپرای «فاوست» گوش میکرد که ناگهان فریادی صحنه را برید.
مدیر تئاتر، آقای مارتین، با صورتِ کبود به روی صندلی سالن افتاده بود. کنار دستش یک لیوان شراب نیمهخورده و یک دستمال ابریشمی گلدوزیشده.
دستمال را که برداشتم، بوی تند بادام به مشامم خورد. گفتم: «ونز، سیانور.»
ونز بدون اینکه از جا بلند شود، گفت: «واتلند عزیز، عجله نکن. قاتل هنوز داخل تئاتر است. قدمهایش را روی بالکن میشنوم.»
سریع به سمت پلههای بالکن دویدم. اما کسی نبود. فقط دری نیمهباز به پشتبام و رد کفشهای زنانه روی گردوغبار.
پایین آمدم. ونس ایستاده بود و به پروژکتورهای صحنه نگاه میکرد، گفت: «مدیر تئاتر یک دقیقه قبل از مرگ با کسی حرف زده. نگاه کن، زیر ناخن دست چپش یک ذره رنگ قرمز هست از رژلب. اما روی دستمال اثری از رژلب نیست، یعنی آن شخص دستمال را به او نداده، بلکه او دستمال را از جیب آن شخص برداشته.»
جسد را که وارسی کردم، متوجه شدم ساعت جیبی اش روی ساعت ۱۱:۰۵ ایستاده. اما ساعت دیواری سالن نشان میداد ۱۱:۱۵. ده دقیقه اختلاف.
ونز لبخند زد. «قاتل ساعتش را عقب کشیده. تا ثابت کند موقع قتل او در جای دیگری بوده. اما اشتباهش این بود: ساعت جیبی مدیر فقط با کلید مخصوص کوک میشد. کلید آن در جیب خود قاتل مانده.»
رفتم بالا. در بالکن، زیر یک صندلی خالی، کلید کوچکی پیدا کردم.
ونز ادامه داد: «قاتل کیست؟ همان کسی که در بالکن پنهان شده بود. رد کفشهای زنانه فریب است. چون پاشنهی عقب کفش عمیقتر از پاشنه جلو فرو رفته. یعنی صاحب کفش روی نوک پا راه میرود تا شبیه زن به نظر برسد. قاتل مرد است.»
نزدیک بود بپرسم چطور سیانور را به شراب زده که ونس جلویم را گرفت.
«شراب را که نگاه کن، حبابهای ریز فقط دور لبه لیوان هست. یعنی سم را روی لبه لیوان مالیدهاند، نه داخل شراب. مدیر از همان طرف لیوان نوشیده. قاتل مطمئن بوده او فقط از یک سمت لیوان مینوشد. یعنی کسی که سالها با او سر یک میز شام خورده. برادرش، لرد هنری.»
لرد هنری که پشت ستون پنهان شده بود، بیرون آمد. دستهایش میلرزید. ونس ادامه داد:
«تو نقشه کشیدی که جسد ساعت ۱۱:۰۵ پیدا شود و تو ساعت ۱۱:۱۵ در جمع باشی. اما یادت رفت کلید ساعت را از جیب او برداری. مگر اینکه... از اول قصد نداشتی جسد زود پیدا شود. میخواستی همه فکر کنند قتل حوالی نیمهشب بوده. اما آن فریاد صحنه را کی سر داد؟ کسی که میخواست زودتر جسد را پیدا کنند. یعنی همدستت، بازیگر نقش اول همان اپرا. همان کسی که رژلب قرمز روی ناخنش مانده بود و رد کفش زنانه را برایمان درست کرد.»
ونز کلاهش را برداشت و به من گفت: «واتلند عزیز، بنویس: گاهی قاتل آنقدر صحنه را پیچیده میکند که فراموش میکند سادهترین چیزها، مثل یک ساعت جیبی، او را لو میدهند.»
پایان 🎭🔍
________________________________________________
منبع: این داستان از فضای رمانهای کارآگاهی «اس. اس. ون داین» با شخصیت «فیلو ونس» (بهویژه رمان قتل قناری) است. نام لرد هنری و فضای تئاتر الهامگرفته از همان مجموعه میباشد.