
ساعت یک بامداد بود.
قطار سریعالسیر لندن به ادینبورو در میان برف سنگین متوقف شده بود.
هرکول پوآرو در کوپه درجه یک خود خواب بود که ناگهان صدای جیغی او را بیدار کرد.
همراهش، دوست قدیمیاش، کاپیتان هیستینگز، با صورت رنگپریده وارد شد و گفت:
«پوآرو، مردی در کوپه آخر کشته شده. چاقو در پشتش. در کوپه از داخل قفل بوده.»
پوآرو آهی کشید. «هیستینگز عزیز، غیرممکن که قاتل از کوپه قفل شده خارج شده باشد. پس یا قفل تقلبی است، یا... برویم ببینیم.»
راهروی قطار خلوت بود.
جسد مردی میانسال با لباس رسمی روی صندلی افتاده بود. چاقوی کوچکی تا دسته در پشتش فرو رفته بود.
روی میز کوچک، یک لیوان ویسکی نیمهخورده، یک ساعت جیبی شکسته و یک دستمال کتانی سفید بود.
پوآرو ذرهبین را برداشت.
روی دستمال، حرف اول «M» را گلدوزی کرده بودند. اما نخها نو بودند. انگار تازه دوخته شده.
روی فرش کوپه، سه تهسیگار با رژلب قرمز پیدا شد.
روی ساعت جیبی، عقربهها روی ساعت ۱۲:۳۵ ایستاده بودند. اما ساعت دیواری ایستگاه قبلی نشان داده بود قطار ساعت ۱۲:۲۰ حرکت کرده.
پوآرو پرسید: «مرد چه میکرد در قطار؟»
مأمور قطار جواب داد: «مسافر درجه یک، آقای تامپسون. تنها سفر میکرد. بلیطش را خودش گرفته بود.»
پوآرو لبخند زد.
رفت کنار پنجره.
قفل پنجره سالم بود. اما روی شیشه، یک اثر انگشت کامل بود. اثر انگشت زنانه.
هیستینگز گفت: «پس زنی در کوپه بوده.»
پوآرو جواب نداد. زیر صندلی را نگاه کرد.
یک دکمه طلایی کوچک پیدا کرد. ته دکمه نوشته بود: «خیاطی هارودز، مخصوص لباس کارکنان قطار.»
پرسید: «زن خدمتکار قطار کجاست؟»
زن خدمتکار را آوردند. اسمش ماری بود. پوآرو به دستهایش نگاه کرد. ناخنهایش کوتاه و بدون لاک.
پوآرو گفت: «تو قاتل نیستی. اما قاتل از لباس تو استفاده کرده. بگو ببینم، دیشب لباس فرمت را کجا گذاشتی؟»
ماری گریه کرد: «توی رختکن. ساعت یازده شب دیدم یکی پوشیده. ترسیدم. چیزی نگفتم.»
پوآرو برگشت به جسد.
دست مرد را بلند کرد. زیر ناخناش، یک تکه پارچه آبی بود. همان رنگ لباس خدمتکاران قطار.
پس مرد با قاتل درگیر شده بود. اما چرا اثری از درگیری روی لباس قاتل نبود؟
هیستینگز پرسید: «پس قاتل همان کسی است که لباس ماری را پوشیده؟»
پوآرو سرش را تکان داد. «نه. قاتل چیزی پوشیده که پارچه آبی تن مرد را نشان ندهد. قاتل از روی شیشه بیرون نیامده. از در آمده، چاقو زده، رفته. اما در از داخل قفل بود. یعنی...»
ناگهان چشمان پوآرو برق زد.
«هیستینگز، قفل را نگاه کن. قفل کوپههای قطار طوری است که با نخی از بیرون میشود آن را بست. کافی است در را ببندند و نخ را بکشند. مثل معمای اتاق قفل شده. اما این بار قاتل عجله داشت. یادش رفت دکمه کتش روی فرش افتاده. آن دکمه برای لباس رسمی مردانه است. قاتل مرد است، نه زن. رژلبها را عمداً گذاشته تا شک را به سمت زن ببرد. دستمال با حرف M را هم تازه دوخته تا ما فکر کنیم قاتل زنی با اسم «م» است. اما این دستمال مال خود قربانی است. توی جیب کتش جای دستمال خالی است. او دستمالش را بیرون آورده بود تا با قاتل حرف بزند.»
پوآرو از جیب کت قربانی، یک عکس برداشت. عکس دو مرد در کنار هم.
یکی قربانی بود. دیگری برادرش، آقای وستون. وستون هم مسافر همین قطار بود.
پوآرو لبخند زد.
«هیستینگز عزیز، برادر تامپسون، وستون، قاتل است. او لباس خدمتکار را پوشید تا وارد کوپه شود. چاقو زد. بعد در را بست و با نخ قفل را انداخت. سپس لباس را درآورد و به رختکن برگرداند. اما دکمه کتش روی فرش ماند. اثر انگشت روی شیشه متعلق به روز قبل است، از زنی که واقعاً بازدیدکننده داشته. و آن سه ته سیگار با رژلب مال مسافری است که سه هفته پیش در همین کوپه بوده. همه چیز صحنهسازی است.»
وستون را دستگیر کردند.
پوآرو به هیستینگز گفت:
«قلمت را بردار، بنویس: معمایی که خیلی پیچیده به نظر میرسد، معمولاً خیلی ساده حل میشود. قاتل فقط یک چیز را فراموش میکند: قربانی همیشه حقیقت را در جیبش پنهان میکند.»
منبع:
این داستان از فضای رمانهای «آگاتا کریستی» با شخصیت «هرکول پوآرو» بهویژه رمان قتل در قطار سریعالسیر شرق و داستان قتل در بینالنهرین است.