
دمپایی هایش چمن پارک را لمس کردند.نور چراغ ها در تکاپو بودند. سبزی چمن و مردم تیره را کمابیش به نمایش میگذاشتند.خانواده ها آمده بودند تا بچههایشان کمی در فضای آزاد بچرخند و بی مقصد بدوند.آهسته از دیده گذراند. بر روی نیمکت ها که متناوب تا آخر می رفتند. دوستان و رفیقان نشسته بودند.رنگ آرامش خسته ای بر پارک و سپس بر چهره اش نمایان گشت.به صندلی مورد علاقه رسید. نفسی کشید و تند بیرون داد.کسی آنجا ننشسته بود.چراغی با لامپ نارنجی رنگ، بالای صندلی، صندلی را در میان همه تاریکی و مردم مرموز ویژه می ساخت.
موهایش را بست. خودکار را از جیب سینه اش برداشت و چند ورقه دفتری که در جیب پشت شلوارش چپانده بود، بیرون آورد.با دقت برانداز میکرد. ورقه ها خالی بودند. پیرمرد و پیرزنی بازو به بازو از روبهرو گذشتند و بر صندلی که پایین تر قرار داشت نشستند. برگه مورد نظر را یافت. یکی از ورقه ها نوشته ای داشت، زمزمه وار شروع به خواندن کرد:
در کجا و در کدام خرابات گم شده ام؟
این تمایلات در من چیست؟ این ناراحتی ها از چیست؟ انسان های بسیار می بینم که می خواستم من باشم. در قالب آنها نفس بکشم. چرا خود را نمی خواهم؟ چه جنبهای؟ چه چیزی در من باعث شده که خودم را نخواهم؟
زندگی نمیکنم. لذت نمی برم. چیزهای که دارم را گران نمی شمارم. زود خودم را فدا می کنم برای چیزهابی که ندارم. من آرامش ندارم. شاید بتوانم کمی بخوابم یا دراز بکشم. ولی ذهنم مدام مشغول است و نگران. ذهنم می ترسد. می ترسد که از دست بدهد. چه؟ نمی دانم!من که چیزی ندارم.
شاید می ترسم نداشتن را از دست بدهم. می دانی من کل عمرم چیز خاصی نداشته ام. به غیر از یک نفر که از دستش دادم. دوستانی که باز از دست دادم. بزرگترین حسرتم از آن دوران کارهایی است که انجام ندادم. حرف دلم است که نگفتم. درخواست هایی است که نکردم.می ترسم باز پیش بیاید. دوباره همه چیز را به گند بکشم. و من باید چه کنم؟
ادامه را در پارک مستوره اردلان می نویسم.
چشمانش را از روی برگه برداشت.به سطل آشغال روبه رویش خیره شد.
خنده دو دختر توجه اش را جلب کرد.دختران متوجه او نبودند و وقتی حضورش را فهمیدند با وقار از کنارش گذشتند. به تاریکی که دورتا دورش را فرا گرفته بود خیره شد و در فکر رفت. تکانی خورد و قلمش را به حرکت در آورد. افکار همچون رعد و برق برسرش فرود آمدند. آنها را تند تند نوشت. به این فکر کرد که در خانواده ای بزرگ می شویم که اگر نتوانیم برای خودمان غذا درست کنیم، مادر می پزد. اگر نتوانیم پول درآوریم پدر می دهد. اگر مریض شویم یکی هست که راحت ترش کند. همین بزرگترین مشکل ماست. چون این فکر را در سرمان میندازد که می توانیم رنج را دور بزنیم. تند تند نوشت. خانمی بر صندلی بالاتر نشست. دوباره متمرکز شد. اگر این شخص بزرگ بشود چی؟ کل عمرش یک فکر در سرش دارد، چطوری رنج را کم کنم؟ چطوری راه بدون درد را پیدا کنم؟
گربه ای عشوه گرانه از کنار آبی که در جدول وسط پارک جریان داشت، گذشت. صدای پارس سگی از پایین آمد. گربه از حالت عشوه بیرون آمد و هوشیار شد. سگ هاسکی دوان دوان از کنار پسر رد شد.خانمی که بالاتر نشسته بود هیچ واکنشی نشان نداد. گربه به بالای درختی پرید و سگ مدتی زیر درخت پارس کرد.
به نوشتن ادامه داد، اگر این شخص پیر شود چه؟ شاید توانسته باشد کاری خوب یابد و مدام در تلاش باشد از آن بکاهد. شاید کسی همچون خود بیابد و رابطه نسبتاً خوبی برقرار کند.اما صادق باشیم، اگر رنج بزرگی بر او تحمیل شود چه؟ مثال تلخ ولی طبیعی،مرگ عزیز؟ این شخص چطور می خواهد راه بدون درد را بیابد؟ او در تمام عمرش درد را نپذیرفته است. این رخداد را چطور برایش تعریف خواهی کرد؟
شاید هم آنقدرها بد نباشد. شاید بشود اینگونه زندگی کرد. اما حال باید تصمیم بگیرم. دو شخص می توانم باشم؛ شخصی که در تلاش است درد را نبیند. رنج نکشد. باور کرده است می شود. یا می توانم شخصی باشم که درد را می بیند. این را می فهمد که برای ما همه چیز از دو ماده رنج و لذت ساخته شده است. رنج را می پذیرد و درک می کند؛بعد بر اساس رنج تصمیم می گیرد که چه راهی پیش بگیرد. از خود می پرسد کدام رنج را بیشتر می خواهم. او درد کشیدن را دوست ندارد. کسی که درد کشیدن را دوست دارد مازوخیستی است.تعریف درد ناخوشایند بودن است. او زیر آبشار ناخوشی می ایستد و لبخندی نمی زند. کنار هم نمی رود.
من تصمیم می گیرم رنج را در زندگی بپذیرم. واقع بین کاربردی باشم. تصمیم می گیرم سختی کارها را بپذیرم. من تابع واقعیتم. ترجیح من شنیدن نغمه تلخ و شیرین واقعیت است تا تظاهر کردن به کری. قلمش را در جیب سینه اش گذاشت. برخاست و کاغذ ها را دوباره در جیب فرو کرد. برانداز کرد. کسی نمانده بود. در دورتر خانواده ای شام می خوردند. به راه افتاد. اینبار از قدمهایش مطمئن بود.
به حوض آخر پارک رسید. زیر چشمی اطراف را جست و جو کرد. مردی جوان همراه با خانمی میانسال که بر روی ویلچر بود، در کنار حوض نشسته بودند. کمی آنطرفتر دختری با خواهر کوچکش حرف می زد. در کافه کنار عمارت خسروآباد چراغ های کوچک روشن بودند.دور حوض گشت.ماهی ها را تماشا کرد. بالاخره از جستجو ناامید شد و متوقف. تأمل کرد، چشمانش درخشید. دستان را مشت کرد. نفسهایش تند شده بودند.عینکش را روی زمین گذاشت و با پرش در آب پرید.
وقتی به خانه بازمیگشت قطره قطره آب از او می چکید و رد پایی از او باقی میماند. گرچه نمی خندید ولی احساس سرزندگی می کرد.
یادگار عبدی