
دیشب داشتم چرخی در فضای مجازی میزدم استوریها را نگاه میکردم. یکی نوشته بود «دیگه نمیتونم»، یکی عکس آسمان ابری گذاشته بود با یک ایموجی قلب شکسته، یکی هم فقط یک نقطهچین گذاشته بود: «...»
نمیدانم شما چه حسی دارید، اما من هر بار که این پستها را میبینم، همزمان دو حس متناقض به سراغم میآید: یکی دلسوزی، یکی هم نوعی خستگی. انگار همهمان توی یک اتاق بزرگ داریم با هم گریه میکنیم، اما کسی دست کسی را نمیگیرد.
ما به کجا رسیدهایم؟
یادم میآید زمانی اگر دلت گرفته بود، یا به دوستت زنگ میزدی، یا میرفتی یک جایی قدم می زدی ، یا حتی فقط مینشستی و با خودت کنار میآمدی. حالا اما، اولین کاری که میکنیم این است که گوشی را برمیداریم و مینویسیم:حالم خوب نیست....
چرا؟
شاید چون دیگر کسی را نداریم که واقعاً به حرفهایمان گوش دهد. شاید چون تنهاییمان آنقدر زیاد شده که حتی یک لایک هم میتواند برای لحظهای حس کند که «کسی هست». یا شاید فقط چون دیگر نمیدانیم با این حس سنگینی که روی قفسهسینهمان نشسته چه کار کنیم، جز اینکه آن را بنویسیم و بفرستیم توی فضای مجازی .
وقتی غم ما هم باید «لایکپذیر» باشد
اما یک چیز عجیب در این میان هست: ما غممان را هم طوری مینویسیم که «قابل مصرف» باشد. نه خیلی صریح که برخورد کند، نه خیلی مبهم که کسی نفهمد. درست یک جایی وسط به اندازهای که بقیه بفهمند حالت بد است، اما نه آنقدر که احساس مسئولیت کنند.این خودش یک نوع تنهایی دیگر است: حتی وقتی غمگینایم، باید مراقب باشیم که «درست» غمگین باشیم. انگار حتی درد ما هم باید استاندارد شبکههای اجتماعی را رعایت کند.
نسلی که آرمانشهرش فروریخت
من فکر میکنم بخشی از این غم جمعی، مال چیز بزرگتری است. نسل ما در دنیایی بزرگ شده که همه چیز به ما وعده داده بود: اگر درس بخوانی موفق میشوی، اگر تلاش کنی خوشبخت میشوی، اگر مهربان باشی دوستت خواهند داشت. و حالا اینجا ایستادهایم، با مدرکهای دانشگاهی که کارایی ندارد، با تلاشهایی که به جایی نرسید، با مهربانیهایی که جوابش بیتفاوتی بود. انگار یک قرارداد نانوشته شکسته شده است، و ما نمیدانیم حالا چه کار کنیم. پس مینویسیم. چون شاید نوشتن تنها چیزی است که هنوز حسش میکنیم.
فریادی که کسی نمیشنود
اما مساله اینجاست: در دنیایی که همه دارند فریاد میزنند، دیگر کسی نمیشنود.
هزاران استوری غمگین، هزاران پست «حالم بده»، هزاران عکس تاریک با جملههای مبهم. و در آخر، همهمان فقط اسکرول میکنیم و میرویم سراغ استوری بعدی. انگار همهمان غرق شدهایم، و داریم دست تکان میدهیم، اما هیچکس قایقی ندارد.
پس چه باید کرد؟
نمیدانم جواب قطعی دارد یا نه. اما شاید اولین قدم این است که قبول کنیم: نوشتن از غم، جایگزین درمان غم نیست.
شاید بهتر باشد یک بار، بهجای اینکه پست بگذاریم، به یک نفر واقعی زنگ بزنیم. شاید بهتر باشد کمی از این فضای مجازی فاصله بگیریم و فقط بنشینیم با خودمان. شاید بهتر باشد قبول کنیم که درد بخشی از زندگی است، و نمیخواهد حتماً برای دیگران قابل دیدن باشد.
یک جمله آخر
اگر الان که این متن را میخوانی، حالت خوب نیست، بدان که دیده شدی. حتی اگر هیچوقت پستی نگذاشته باشی، حتی اگر هیچوقت فریاد نزده باشی. غم تو واقعی است، و ارزش دیده شدن دارد نه فقط توی یک استوری یا پست ، بلکه توی یک گفتوگوی واقعی، توی یک آغوش، توی یک لحظهی حضور.
ما همهمان دلمان گرفته است. اما شاید اگر کمی نزدیکتر بایستیم، کمی واقعیتر حرف بزنیم، و کمی بیشتر گوش دهیم، این سنگینی کمتر شود.
لااقل میتوانیم امتحان کنیم.