برخلاف تصور رایج که نوشتن را وابسته به الهام و استعداد میداند، موراکامی باور دارد مهمترین عامل برای تمام کردن یک رمان، «توانایی تمرکز طولانیمدت» است. ایده داشتن آسان است؛ اجرای مداوم و نشستن پای کار، بخش دشوار ماجراست.
او برای ساختن این تمرکز، روزش را طوری میچیند که هیچ مزاحمتی وجود نداشته باشد. صبحها ساعت چهار بیدار میشود؛ زمانی که جهان هنوز ساکت است، خبری از پیامها و شبکههای اجتماعی نیست و ذهن تازه و شفاف کار میکند. در این ساعتهای اولیه، چندین ساعت بیوقفه مینویسد. این انتخاب فقط یک عادت شخصی نیست، بلکه راهی برای حذف حواسپرتیهاست. وقتی محیط آرام باشد، ذهن هم عمیقتر فرو میرود و نوشتن از سطحی پراکنده به تمرکزی جدی تبدیل میشود.
اصل مهم دیگر در روش او، کار کردن روی یک پروژه در هر زمان است. موراکامی تا وقتی رمانش تمام نشود سراغ پروژهٔ دیگری نمیرود. نه داستان کوتاه تازهای شروع میکند و نه کار جانبی میپذیرد. او میداند هر تغییر مسیر، انرژی ذهنی را پخش میکند و دوباره باید از نقطهٔ صفر تمرکز بسازد. برای همین پیش از شروع یک کتاب جدید، کارهای قبلی را جمع میکند و حتی میز کارش را کاملاً خلوت میکند تا هیچ چیز اضافی ذهنش را اشغال نکند. این سادگیِ محیط، به سادگیِ ذهن کمک میکند.
بعد از آمادهسازی، مهمترین بخش روتین او آغاز میشود: نوشتن روزانه با حجم ثابت. موراکامی هر روز چهار تا پنج ساعت مینویسد و حدود ۱۶۰۰ کلمه یا پنج صفحه تولید میکند؛ نه کمتر و نه بیشتر. حتی اگر حال و هوای خوبی داشته باشد، بیش از این مقدار نمینویسد، چون معتقد است نوشتن رمان شبیه دوی ماراتن است، نه دوی سرعت. اگر یک روز بیش از حد انرژی مصرف کنید، روز بعد از پا میافتید. اما ریتم ثابت و قابلتکرار باعث میشود ماهها و سالها بدون وقفه پیش بروید. این نگاه، فشار «شاهکار نوشتن» را برمیدارد و نوشتن را به یک شغل روزانه تبدیل میکند؛ کاری که فقط باید انجامش داد.
موراکامی برای حفظ این استقامت ذهنی، به بدنش هم توجه میکند. او هر روز مسافت طولانی میدود و گاهی شنا میکند. از نظر او، قدرت بدنی به اندازهٔ حساسیت هنری مهم است. نوشتن چند ساعت پشتسرهم انرژی زیادی میطلبد و ورزش با افزایش تمرکز، بهبود خلقوخو و بالا بردن تابآوری ذهنی، او را برای این کار آماده نگه میدارد. به همین دلیل نوشتن و دویدن برایش دو فعالیت جدا نیستند؛ هر دو تمرینی برای دوام آوردناند. همانطور که در دویدن تنها رقیب، خودِ دیروز شماست، در نوشتن هم باید فقط کمی بهتر از قبل باشید.
اما داشتن انضباط کافی نیست؛ هر نویسنده باید صدای خودش را پیدا کند. موراکامی برای کشف سبک شخصیاش دست به کار عجیبی زد: مدتی به جای ژاپنی، به انگلیسی نوشت. این محدودیت زبانی او را مجبور کرد سادهتر فکر کند و با واژههای کمتری منظورش را برساند. نتیجه این شد که نثرش شفافتر، مستقیمتر و قابلفهمتر شد. او فهمید پیچیدگی لزوماً نشانهٔ عمق نیست و گاهی سادهترین جملهها بیشترین اثر را دارند. از آن زمان، سادگی به بخش جدانشدنی سبک او تبدیل شد؛ استفاده از کلمات آشنا، جملههای روان و پرهیز از نمایشگری زبانی.
در کنار این سادگی، موراکامی به مشاهدهٔ دقیق زندگی روزمره اهمیت میدهد. او به آدمها، گفتوگوها و رفتارهای واقعی نگاه میکند تا شخصیتهایی بسازد که هم واقعی باشند و هم غیرقابلپیشبینی. از نظرش، شخصیتها باید مثل انسانهای واقعی عمل کنند؛ گاهی منطقی، گاهی عجیب و همیشه زنده. این توجه به جزئیات انسانی، روح داستانهایش را شکل میدهد.
پس از پایان پیشنویس، مهمترین مرحله آغاز میشود: ویرایش. او بلافاصله دست به اصلاح نمیزند و مدتی فاصله میگیرد، سپس در چند مرحله متن را بازنویسی میکند. در مرحلهٔ اول بیرحمانه هر چیز اضافی را حذف میکند و منطق داستان را میسنجد. در مرحلهٔ بعد به سراغ جزئیات، دیالوگها و توصیفها میرود تا طبیعیتر شوند. سپس ریتم و تعادل روایت را بررسی میکند تا خواننده بتواند نفس بکشد. در نهایت، بعد از یک فاصلهٔ طولانیتر، دوباره به متن برمیگردد تا با نگاهی تازه ایرادهای پنهان را ببیند. او باور دارد زمانی که از متن دور هستیم، به اندازهٔ زمان نوشتن اهمیت دارد.
روش موراکامی در ظاهر پیچیده نیست؛ هیچ راز جادویی یا تکنیک خارقالعادهای ندارد. همهچیز به چند اصل ساده برمیگردد: بیدار شدن زودتر برای تمرکز، کار روی یک پروژه، نوشتن روزانه با حجم ثابت، مراقبت از بدن، سادهنویسی و ویرایش مرحلهای. همین تکرارهای کوچک و خستهکننده، در طول زمان به کتابی کامل تبدیل میشوند. پیام او روشن است: الهام ممکن است نیاید، اما اگر هر روز پشت میز بنشینید و کمی بنویسید، در نهایت رمان شما شکل خواهد گرفت. نوشتن بیش از آنکه وابسته به استعداد باشد، به انضباط وابسته است؛ و انضباط چیزی است که هر کسی میتواند بسازد.