ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشق‌های نوشتن
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۶ ساعت پیش

شما نویسنده خوبی هستید

تقریباً هر نویسنده‌ای، دست‌کم یک‌بار، به این نقطه رسیده است:
جایی که به نوشته‌هایش نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید:
«این‌ها واقعاً بد هستند. شاید اصلاً نباید ادامه بدهم.»

این حس نه نشانه‌ی ضعف است، نه نشانه‌ی بی‌استعدادی.
اتفاقاً برعکس؛ این یکی از شایع‌ترین تجربه‌های نویسندگی است، حتی میان نویسندگان مشهور و حرفه‌ای.

اما چرا نویسندگان، بیش از خیلی از آدم‌های دیگر، به خودشان شک می‌کنند؟
چرا این احساسِ «من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم» این‌قدر در نوشتن رایج است؟

پاسخ کوتاه این است:
نوشتن، و صنعتی که دور آن ساخته شده، به‌شکلی ساختاری اعتمادبه‌نفس را می‌ساید.

در ادامه، چند دلیل مهم را مرور می‌کنیم که نشان می‌دهد چرا از آنچه فکر می‌کنید شما نویسنده‌ی بهتری هستید


۱. ما بازخورد منفی را خیلی بلندتر می‌شنویم

اگر تعداد رد شدن‌هایتان را بشمارید و بعد تعداد تعریف‌هایی را که از نوشته‌هایتان شنیده‌اید، احتمالاً کفه‌ی ترازو به‌شدت به سمت رد شدن‌ها سنگینی می‌کند.

این باعث می‌شود به این نتیجه برسید که «پس من نویسنده‌ی بدی هستم».

اما واقعیت این است که صنعت نشر طوری طراحی شده که رد شدن‌ها دیده شوند و تعریف‌ها گم شوند.
ذهن ما هم کمک می‌کند این وضعیت بدتر شود:
یک جمله‌ی تند در حاشیه‌ی متن، هفته‌ها در ذهن می‌ماند؛
اما یک تعریف صادقانه، خیلی زود فراموش می‌شود.

انتقادها در ذهن می‌مانند؛ تعریف‌ها عبوری‌اند.


۲. بازخوردها همیشه از «نسخه‌ی قدیمی شما» هستند

نوشتن و انتشار فاصله‌ی زمانی طولانی دارد.
گاهی نوشته‌ای که امروز بازخورد می‌گیرد، حاصلِ ذهنِ سه، چهار یا حتی شش سال قبل شماست.

در این فاصله، شما رشد کرده‌اید.
نگاه‌تان عوض شده، حساس‌تر شده‌اید، دقیق‌تر نوشته‌اید.

اما تحسین یا نقدی که می‌شنوید، درباره‌ی نویسنده‌ای است که دیگر دقیقاً شما نیستید.
و همین باعث می‌شود احساس کنید از نوشته‌هایتان جلوتر هستید و آن‌ها دیگر نماینده‌ی شما نیستند.

این حس بد نیست؛ نشانه‌ی رشد است.


۳. نویسندگان شغل‌شان «خودانتقادی» است

بازنویسی یعنی پیدا کردن نقص‌ها.
یعنی مدام پرسیدنِ «چطور می‌شود بهترش کرد؟»

اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این نگاه انتقادی از متن جدا نمی‌شود و به خودِ نویسنده سرایت می‌کند.
کم‌کم صدایی در ذهن شکل می‌گیرد که می‌گوید:
«این کافی نیست.»
«تو نویسنده‌ی واقعی نیستی.»

اگر هیچ‌وقت از نوشته‌تان ناراضی نبودید، احتمالاً رشد هم نمی‌کردید.
نارضایتیِ آگاهانه، بخشی از مسیر نوشتن است؛ نه نشانه‌ی شکست.


۴. ما خودمان را با بهترین‌های دنیا مقایسه می‌کنیم

هر روز، بهترین نویسندگان جهان را می‌خوانیم.
شاهکارها را.
قله‌ها را.

و بعد نوشته‌ی در حال شکل‌گیریِ خودمان را کنار آن‌ها می‌گذاریم و ناامید می‌شویم.

اما این مقایسه منصفانه نیست.
شما دارید پیش‌نویسِ خودتان را با نسخه‌ی نهاییِ شاهکارها می‌سنجید.

یادمان می‌رود که بخش بزرگی از کتاب‌هایی که منتشر می‌شوند، نه شاهکارند و نه پرفروش.
و با این حال، وجود دارند، خوانده می‌شوند و اثر می‌گذارند.


۵. بیشترِ تحسین‌ها هرگز به شما نمی‌رسند

خیلی از خواننده‌ها کتاب را دوست دارند، اما هیچ‌وقت نظر نمی‌نویسند.
ایمیل نمی‌زنند.
بازخورد نمی‌دهند.

آن‌ها می‌خوانند، لذت می‌برند و می‌روند سراغ کتاب بعدی.

پس تصویری که شما از واکنش مخاطب دارید، ناقص است؛
و معمولاً این نقص به ضرر اعتمادبه‌نفس شما تمام می‌شود.


۶. فروش، معیار استعداد نیست

کتاب‌های عالی زیادی هستند که کم فروخته‌اند.
و کتاب‌های پرفروشی که نوشتن‌شان متوسط است.

فروش به عوامل زیادی بستگی دارد: زمان، بازار، تبلیغ، سلیقه‌ی عمومی.
اما استعداد نوشتن، الزاماً در عدد فروش منعکس نمی‌شود.

اگر حتی چند ده نفر با نوشته‌ی شما ارتباط برقرار کرده‌اند،
یعنی کاری واقعی اتفاق افتاده است.


۷. سندرم «من قلابی‌ام» مخصوص هنرمندان است

جالب است که این حس در خیلی از شغل‌ها وجود ندارد.
اما در هنر، به‌خصوص نوشتن، بسیار رایج است.

اگر مدام نگرانید که «یک روز همه می‌فهمند من نویسنده‌ی واقعی نیستم»،
احتمالاً دارید خودتان را دست‌کم می‌گیرید.

این تردید، تناقض عجیبی است:
اغلب سراغ کسانی می‌آید که واقعاً اهمیت می دهند

نوشتننویسندگینویسندهچاپ کتابداستان
۱
۲
منصور سجاد
منصور سجاد
مشق‌های نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید