دو نفر را تصور کنید؛ هر دو ساعت ۷ صبح از خواب بیدار میشوند. کمی در گوشیشان میچرخند، سپس چای میخورند و به سر کار میروند. همان روال روزانه، اما تفاوت این است:
فرد اول همه چیز را با عجله انجام میدهد، پیامها را چک میکند، چای را بدون اینکه واقعاً مزهاش را بچشد مینوشد. اما فرد دوم، همان کارها را انجام میدهد، اما با آگاهی متفاوت. در مسیر رفتن به سر کار، لبخند تاکسی را میبیند، گرما و طعم چای را احساس میکند و نگاه کوتاه آرامش یک همکار را وقتی پروژه تمام میشود، درمییابد.
همان روال، اما آگاهی کاملاً متفاوت. این چیزی است که داستانگویان خوب را از عالی جدا میکند. و نه، این به معنای زندگی جالبتر نیست، بلکه به معنای توجه به زندگیای است که همین حالا دارید. اگر به این لحظات کوچک توجه نکنید، هرگز داستان کافی برای گفتن نخواهید داشت.
پس عادت اول: به لحظات کوچک توجه کنید.
یک تمرین زیبا برای این کار وجود دارد به نام «تکلیف زندگی» روش کار این است: در پایان هر روز از خود بپرسید، اگر بخواهم از امروز یک داستان تعریف کنم، چه داستانی خواهد بود؟ کدام لحظه قلبم را لمس کرده است؟ کدام لحظه باعث شد چیزی را درک کنم؟
ممکن است این لحظه یک پیروزی کوچک، یک برخورد عجیب، یک گفتگو خندهدار یا یک رفتار مهربانانه باشد، هر چیزی که قلبتان را لمس کرده است. سپس تاریخ و آن لحظه ارزشمند داستانی را یادداشت کنید.
لازم نیست لحظه بزرگ و عظیمی باشد، فقط واقعی و انسانی باشد. وقتی این کار را هر روز انجام دهید، به زودی شروع به دیدن این لحظات زیبا در هر موقعیتی میکنید و این همان لحظاتی هستند که میتوانند به داستانهای جذاب تبدیل شوند.
وقتی شروع به دیدن این لحظات کردید، گام بعدی گفتن آنها است که من را به عادت دوم میرساند.
در عصر هوش مصنوعی، هر کسی میتواند یک داستان خوب نوشته شده را اجرا کند، اما هوش مصنوعی نمیتواند احساس شما را کپی کند. برای اینکه دیگران چیزی را احساس کنند، ابتدا خودتان باید آن را حس کنید.
این عادت دوم است: باز نمایی کردن داستان.
بازنمایی به معنای بازگشت به آن لحظه خاص است. محیط را ببینید، حرکات را ببینید، حرفها را بشنوید و افکاری که در ذهن شما میگذرد را ببینید، سپس آنچه را که میبینید و احساس میکنید با صدای بلند بیان کنید. نگران کلمات کامل نباشید، فقط توصیف کنید.
گفتن دوباره داستان مثل نشان دادن یک عکس است، اما بازنمایی آن لحظه مثل بردن کسی به آنجا با خودتان است.
و حالا عادت سوم. اگر میخواستید امسال شکم ششتکه داشته باشید، چه میکردید؟ احتمالاً برنامهریزی میکردید و سعی میکردید هفتهای پنج بار به باشگاه بروید، وزنه بزنید و عرق کنید. کاری که نمیکنید، این است که ماهی یک بار به باشگاه بروید و انتظار معجزه داشته باشید.
اما این همان کاری است که اکثر مردم با داستانگویی انجام میدهند. هر چند ماه یک بار یک داستان میگویند، معمولاً وقتی ارائه بزرگ، مهمانی یا مصاحبه شغلی پیش میآید، و بعد تعجب میکنند که چرا تبدیل به داستانگوی جذاب نشدهاند.
اگر میخواهید داستانگوی عالی شوید، باید تمرین مداوم داشته باشید. خوشبختانه میتوانید این تمرینها را در یک موقعیت ساده روزانه انجام دهید. هر روز، مردم از شما یک سؤال ساده میپرسند: «حالت چطوره؟»
اکثر ما این فرصت را از دست میدهیم و پاسخ میدهیم: «خوبم، ممنون» یا «مشغولم». این فرصت از دست رفته است، فرصتی برای تمرین داستانگویی و برقراری ارتباط.
پس عادت سوم: گفتن داستانهای کوچک (میکرو داستانها). هر وقت کسی پرسید «حالت چطوره؟»، با یک داستان کوتاه جواب دهید. چیزی کوچک که کمی از شخصیت و زندگی شما را نشان دهد.
مثلاً اگر کسی پرسید: «حالت چطوره؟»
پاسخ دهید: «خوبم، دیروز با دخترم نقاشی کشیدم. چقدر مداد رنگی ها نسبت به زمان ما متفاوت شده.تو چطور؟ آخرین تجربه جدیدت چی بود؟»
میبینید، داستان کوتاه است، هیچ چیز دراماتیکی نیست. نکته این است که تمرین کنید. هرچه بیشتر این میکرو داستانها را بگویید، بیشتر متوجه میشوید که فقط در حال رد و بدل کردن کلمات نیستید، بلکه ارتباط برقرار میکنید.
داستانگویی فقط روی صحنه ساخته نمیشود، بلکه روی همان لحظات کوچک و مهم ساخته میشود.
اگر فقط روی این سه عادت ساده تمرکز کنید، میتوانید سریعاً تبدیل به یک داستانگوی ماهر شوید.
وقتاز تکنیکهای مورد علاقهام در داشتراک میگذم.