داستان «خاک رس» (Clay) نوشته جیمز جویس که در ایران با نام گل هم ترجمه شده، یکی از کمحادثهترین داستانهایی است که میتوان خواند. زنی تنها، خریدی ساده، سوار شدن به تراموا، مهمانی خانوادگی و یک بازی کودکانهٔ هالووین. نه گرهای شکل میگیرد، نه بحران جدیای رخ میدهد و نه پایانی شوکآور در کار است. همین سادگی باعث میشود بسیاری بپرسند: چرا این داستان واقعا مهم است؟ یا اسم نویسنده آن مثل لباس پادشاه شده و کسی جرات نمیکند بگوید داستان بدی است
اگر بپذیریم جویس نویسنده توانایی است میتوان گفت او عمداً داستانی نوشته که «اتفاق خاصی» در آن نمیافتد. او با حذف حادثه، ما را مجبور میکند به چیزی نگاه کنیم که معمولاً در داستانها نادیده گرفته میشود: زندگیِ خاموش و آرام انسانهای معمولی؛ زندگیهایی که نه با فاجعه، بلکه با تکرار و سکون فرسوده میشوند.
یکی از ویژگیهای مهم «خاک رس» این است که نمونهٔ دقیق یک «برش از زندگی» بهشمار میآید. داستان نه از نقطهای تعیینکننده آغاز میشود و نه به پایانی بسته میرسد. خواننده احساس میکند فقط چند ساعت از زندگی ماریا را دیده است؛ برشی تصادفی از روزی معمولی. این ساختار بهجای آنکه بر تحول شخصیت تمرکز کند، وضعیت او را پیش چشم ما میگذارد. ماریا تغییر نمیکند، تصمیم تازهای نمیگیرد و به آگاهی روشنی هم نمیرسد. تنها چیزی که تغییر میکند، درک ما بهعنوان خواننده است.
در صحنهٔ خرید و گمشدن کیک، جویس یکی از مهمترین لایههای معنایی داستان را میسازد. کیک برای ماریا فقط یک خوراکی نیست؛ نشانهای از مفیدبودن و نقش اجتماعی اوست. او با هدیهدادن، حضور خود را توجیه میکند. اما کیک گم میشود و مهمتر از خودِ گمشدن، واکنش اطرافیان است: هیچکس واقعاً ناراحت نمیشود. این لحظه بهظاهر ساده، کشفی تلخ در دل خود دارد؛ حتی وقتی تنها کار مهم ماریا هم حذف میشود، خلأیی ایجاد نمیشود. او آنقدر در حاشیه است که نبودنش هم تفاوتی نمیکند.
صحنهٔ تراموا ادامهٔ همین معناست. ماریا سرپا ایستاده و جوانها نشستهاند، بیآنکه متوجه او شوند. تنها مردی مسن جایش را به او میدهد. این تقابل نسلی اتفاقی نیست. جوانها نماد حرکت و آیندهاند و بیتوجهیشان نشان میدهد ماریا دیگر جایی در چرخهٔ فعال زندگی ندارد. توجه مرد مسن هم تأکید میکند که او به نسلی تعلق دارد که خود در آستانهٔ حذف است. نکتهٔ دردناک اینجاست که ماریا از این وضعیت ناراحت نمیشود؛ نادیدهگرفتهشدن برایش امری طبیعی است.
اوج معنایی داستان در بازی هالووین و لمس «خاک رس» رخ میدهد. در سنت پیشگویی این شب، هر شیء نماد آینده است و خاک رس نشانهٔ مرگ یا گور. بچهها بلافاصله شیء را پنهان میکنند و بازی را ادامه میدهند. اما ماریا چیزی نمیفهمد. اینجا لحظهٔ کشف نه برای شخصیت، بلکه برای خواننده اتفاق میافتد. ما درمییابیم که آیندهای در کار نیست؛ نه عشق، نه تغییر، نه جهش. فقط ادامهٔ همین سکون.
پایان داستان با آواز خواندن ماریا، این کشف را تکمیل میکند. او ترانهای عاشقانه میخواند اما بندی از آن را جا میاندازد؛ بندی که به عشق و پیوند مربوط است. این حذف تصادفی نیست. ترانهای که باید روایت عشق باشد، برای زنی خوانده میشود که هرگز سهمی از آن نداشته است. شادی ماریا واقعی نیست؛ بر توهمی آرام بنا شده است.
اهمیت «خاک رس» در همینجاست. این داستان نشان میدهد که تراژدی مدرن الزاماً با حادثه، بحران یا مرگ ناگهانی ساخته نمیشود. گاهی تراژدی در زندگیای شکل میگیرد که بیصدا و بیدرگیری، از معنا تهی میشود. انسان میتواند زنده باشد، اما وارد زندگی نشده باشد؛ میتواند خوشحال بهنظر برسد، بیآنکه چیزی برای خوشحالبودن داشته باشد.
به همین دلیل است که «خاک رس»، با وجود نداشتن «اتفاق خاص»، یکی از داستانهای مهم ادبیات مدرن محسوب میشود. جویس ما را وادار میکند به مرگی نگاه کنیم که سالها پیش از مرگ جسمانی آغاز شده است: مرگ تدریجی در دل روزمرگی.
جویس در داستان نمیگوید «ماریا بدبخت است».
او فقط نشان میدهد:
در فال با انتخاب خاک رس (مرگ)
در جامعه با نادیده گرفته شدن
در خانه، مهمان درجه دو است
ذهن پریشانی دارد و کیک را گم میکند
و در ترانه هم قسمت عشق را فراموش میکند
همهچیز یک پیام میدهد
اینکه زندگی او از همین حالا یک مرگ تدریجی است.
بیحادثه.
بیاثر.
و تراژدی بزرگتر: خودش فکر میکند خوشبخت است
در ادامه اصل داستان را با ترجمه یاسمن میرزایی می آورم:
مدیرهی موسسه به ماریا مرخصی داده بود تا پس از تمام شدن عصرانهی زنها برود، و ماریا مشتاق رفتن به جشن بود. آشپزخانه از تمیزی میدرخشید: آشپز گفته بود آدم میتواند خودش را در کتریهای بزرگ مسی ببیند. آتش روشن و مطبوع بود، و روی یکی از میزهای کناری، چهار کیک کشمشی قرار داشت. کیکها به نظر نبریده میآمد. اما اگر آدم نزدیک تر میرفت، میدید که به صورت برشهای دراز ضخیم یکسانی بریده شدهاند و برای تقسیم، هنگام خوردن عصرانه، آماده شدهاند. ماریا خودش آنها را بریده بود.
ماریا موجودی بود بسیار ریز نقش، اما بینی و چانهی خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی، اما همیشه تسلیبخش حرف میزد: "بله، عزیزم"، "نه، عزیزم" و همیشه وقتی زنها سر طشتهای رختشوئیشان به هم میپریدند، به سراغش میفرستادند و او همیشه موفق میشد آشتیشان بدهد. یک روز مدیرهی موسسه به او گفته بود:
ـ ماریا، تو آشتیدهندهی محشری هستی.
و معاون مدیره و دو تا از خانمهای اطوکش کر و لال هم این تعارف را شنیده بودند. جینجر مونی همیشه میگفت اگر بهخاطر ماریا نبود چه بلاهایی که به سر اطوکش ورپریده نمی آوردم. همه حاطر ماریا را خیلی می خواستند.
زنها عصرانهشان را در ساعت شش میخوردند و ماریا میتوانست پیش از ساعت هفت راه بیفتد. از بالزبریج تا پیلار بیست دقیقه؛ از پیلار تا درامکاندا بیست دقیقه؛ و بیست دقیقه هم برای خرید. بنابراین پیش از ساعت هشت آنجا میرسید. کیفش را که قلابهای نقرهای داشت باز کرد و دوباره کلمات "هدیهای از بلفاست" را خواند.
علاقهی زیادی به این کیف داشت، چون پنج سال پیش آن را جو که با الفی در سفری به مناسبت دوشنبهی نزول روحالقدس(1) به بلفاست رفته بود، برایش آورده بود. در کیفش دو سکهی پنجشلینگی بود و چند پشیز مسی. پس از پرداخت کرایهی تراموا پنجشلینگ برایش باقی میماند. با آوازخوانی همهی بچهها چه شب خوشی میشد! تنها آرزویش این بود که جو مست و خراب به خانه نیاید. مشروب که میخورد آدم دیگری میشد.
بارها جو از ماریا خواسته بود که برود نزد آنها بماند، اما ماریا احساس میکرد که اگر برود سربارشان میشود(گرچه زن جو همیشه با او اینقدر خوشرفتاری کرده بود که نگو) و از طرف دیگر تازه به زندگی در رختشوخانه خو کرده بود. جو آدم خوبی بود. ماریا از او و
الفی پرستاری کرده بود؛ و جو اغلب می گفت:
ـ مامان جای خود دارد، اما مادر اصلکاریم ماریا است.
بعد از فروپاشی خانواده، پسرها کار در رختشوخانهی دوبلین پهلوی نور چراغ را برایش پیدا کردند و او هم ار آن خوشش آمد. آنوقتها نظر بدی نسبت به پروتستانها داشت، اما حالا گمان میکرد که آدمهای خوبی هستند، کمی ساکت و جدیاند اما بهراحتی میشود با آنها کنار آمد. علاوه بر آن، بوتههای توی گلخانه هم بودند که دوست داشت از آنها مراقبت کند.
سرخسهای خوشگلی داشت و شمعدانیهایی و هروقت کسانی به دیدنش میآمدند، یکی دو قلمه از بوتههای گلخانهاش به آنها میداد. چیزی هم بود که دوست نداشت و آن نشریههای روی دیوار بود(2)؛ اما مدیرهی موسسه آدم خوبی بود و میشد با او تا کرد؛ خیلی نجیب بود.
وقتی آشپز گفت همهچیز حاضر است ماریا به اتاق زنها رفت و زنگ بزرگ را به صدا درآورد. ظرف چند دقیقه سر و کلهی زنها پیدا شد که دو تا دو تا و سه تا سه تا میآمدند، دستهای بخارآلودشان را با دامنهایشان پاک میکردند و آستینهای بلوزشان را روی بازوهای قرمز بخارآلودشان پایین میکشیدند.
زنها جلوی لیوانهای بزرگ نشستند که آشپز و کلفت آنها را با چای گرم مخلوط با شیر و شکر در قوطی حلبیهای بزرگ پر میکردند. ماریا بر کار تقسیم کیک کشمشی نظارت
می کرد و مراقب بود که هر کدام از زن ها چهار برش خود را بردارد.
خوردن عصرانه با خنده و شوخی بسیار همراه بود. لیزی فلمینگ گفت ایندفعه دیگر ماریا حلقهای گیرش میآید و گرچه فلمینگ این را در بسیاری از شبهای جشن هالوئن(3) به او گفته بود، ماریا ناگزیر خندید و گفت که نه حلقهای میخواهم و نه شوهری. و وقتی خندید چشمان سبز خاکستریاش با شرم نومیدانهای درخشید و نوک بینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید.
بعد جینجر مونی لیوان چای خود را برداشت و پیشنهاد کرد همه به سلامتی ماریا بنوشند و زنان دیگر با کوبیدن لیوانهایشان به روی میز سر صدا راه انداختند و گفتند حیف که آبجو نداریم. و ماریا باز آنقدر خندید که نوک بینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید و اندام ریزهاش کم مانده بود از هم بپاشد، چون میدانست که مونی نظر بدی ندارد، گو اینکه نظراتش مثل نظرات زن عامی است.
اما وقتی زنها عصرانهشان را تمام کردند و آشپز و اطوکش کر و لال به جمع و جور کردن وسایل عصرانه مشغول شدند، دیگر ماریا سر از پا نمیشناخت! به اتاق خواب کوچکش رفت و با یادآوری این که بامداد روز بعد بامداد عشاء ربانی است، زنگ ساعت را از هفت روی شش گذاشت. آنگاه جامهی کار و پوتینهایش را درآورد و بهترین لباسش را روی تختخواب و کفشهای کوچکش را کنار تختخواب گذاشت.
بلوزش را هم عوض کرد و همچنان که برابر آینه ایستاده بود، یادش افتاد به زمانی که دختر جوانی بود و آن لباسپوشیدنهای هر بامداد یکشنبهاش برای شرکت در مراسم عشاء ربانی؛ و با محبتی غریب به تن و بدن حقیرش که اغلب آن همه آرایشش میکرد، نگاهی انداخت و به رغم سالیان زندگیاش هنوز آنرا خوب و پاکیزه و کوچک یافت.
بیرون که آمد خیابانها بر اثر باران میدرخشید و او از داشتن بارانی کهنهی قهوهای رنگش احساس رضایت کرد. تراموا پر بود و او بهناچار روی چهارپایهی کوچکی که از آن پاهایش به زحمت به زمین میرسیدند در انتهای واگن روبروی همهی مسافران نشست. در ذهنش همهی کارهایی را که میباید انجام دهد مرور کرد و اندیشید که چقدر مستقل بودن و پول در جیب داشتن چیز خوبی است. امیدوار بود که شب خوشی داشته باشند. مطمئن بود که خواند داشت؛ با وجود این نمیتوانست از اینکه الفی و جو با هم حرف نمیزدند، احساس تاسف نکند. حالا دیگر همیشه به جان هم میافتادند، اما بچه که بودند با هم رفیق بودند؛ زندگی است، دیگر.
در پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت از میان جمعیت گذشت. به شیرینیفروشی داونز رفت اما آنقدر شلوغ بود که ناچار شد مدت زیادی بماند تا نوبتش برسد. یک دوجین از انواع کیک ارزان خرید، و سرانجام با پاکت بزرگی بیرون آمد. بعد اندیشید که دیگر چه باید بخرد. دلش میخواست چیز خوبی بخرد. حتمن آنجا سیب و آجیل، فت و فراوان بود. هیچ نمیدانست که چه باید بخرد و سرانجام آنچه به فکرش رسید کیک بود.
تصمیم گرفت کمی کیک آلو بخرد، اما کیکهای آلوی داونز به اندازهی کافی تزئین بادامی نداشتند؛ این بود که به فروشگاهی در خیابان هنری رفت. در اینجا مدت زیادی معطل کرد تا بتواند تصمیم بگیرد و خانم جوان شیک و پیک فروشنده که ظاهرن کمی دمغ شده بود پرسید که مگر میخواهد کیک عروسی بخرد و این باعث شد که ماریا سرخ شود و به خانم جوان لبخند بزند، اما خانم جوان که مساله را خیلی جدی گرفته بود سرانجام برش ضخیمی از کیک آاو برید بسته بندی کرد، و گفت:
ـ دو شیلینگ و چهارپنس، لطفا.
در تراموای درام کاندرا، ماریا پی برد که باید سرپا بایستد چون ظاهرن هیچیک از جوانهای نشسته متوجه او نشده بودند، اما آقایی مسن به او جا داد. آقایی بود تنومند که کلاهی قهوهای شق و رق بر سرش بود و صورتی چهارگوش و قرمز و سبیلی خاکستری رنگ داشت. به نظر ماریا آقایی آمد سرهنگوار و اندیشید که چهقدر از جوانهایی که همانطور نشسته بودند و به جلو رویشان خیره شده بودند مؤدبتر است.
مرد با او از هالوئن و هوای بارانی حرف زد و گفت اگر غلط نکنم توی پاکت او باید پر از چیزهای خوب برای کوچولوها باشد و گفت که جوانها باید تا جواناند خوش بگذرانند. ماریا نظر او را پذیرفت و با تکاندادنهای محجوبانهی سر و هومهوم تائیدش کرد. مرد با او خوشرفتاری کرد و او هم هنگام پیادهشدن در کانال بریج به تشکر از او سری فرود آورد و مرد هم با فرودآوردن سر و برداشتن کلاه خود به خوشروئی لبخند زد.
وقتی ماریا داشت از پلههای خیابان بالا میرفت و سر کوچکش را زیر باران خم کرده بود، با خود اندیشید که چه آسان میشود آقائی را شناخت حتی اگر خیلی هم میزده باشد.
به خانهی جو که رسید همه داد زدند: «آه، ماریا آمد!». جو هم بود، از سر کار به خانه آمده بود و همهی بچهها لباسهای روز عیدشان را به تن داشتند.
دو دختر بزرگ همسایه هم آنجا بودند و همه داشتند بازی میکردند. ماریا پاکت را به الفی، پسر بزرگتر داد که تقسیم کند و خانم دانلی گفت دستت درد نکند، و همهی بچهها را واداشت بگویند: «متشکر، ماریا.»
ماریا گفت که چیز بهخصوصی هم برای بابا و مامان آوردهام. حتم دارم خوششان میآید و دنبال کیک آلو گشت: در پاکت شیرینیفروشی داونز، در جیبهای بارانیاش و بعد هم روی میز سرسرا، اما در هیچجا اثری از آن نیافت. آنوقت از بچهها پرسید ببینم یکی از شما کیک را نخورده ـ اشتباهن البته؟ ـ اما بچهها گفتند نه، و چنان مینمودند که انگار از خوردن کیک در صورت متهمشدن به دزدی خوششان نمیآید.
هرکدام راهحلی برای معما ارائه دادند و خانم دانلی گفت که حتمن ماریا آن را در تراموا جا گذاشته است. ماریا بهخاطر آورد که چهقدر آقای سبیل خاکستری دستپاچهاش کرده بود و از شرم و ناراحتی و یأس رنگ به رنگ شد. از فکر ناکامی خود در دادن هدیهی کوچکش و دورریختن دو شیلینگ و چهارپنسیاش بهخاطر هیچ نزدیک بود اشکش در بیاید.
اما جو گفت که اهمیتی ندارد و او را کنار آتش نشاند، به او محبت کرد و همهی خبرهای ادارهاش را برایش شرح داد و جواب زیرکانهای را که به مدیرشان داده بود باز گفت. ماریا نمیدانست چرا جو انهمه به جوابی که داده بود میخندید، اما گفت که سر و کار داشتن با چنان مدیری باید طاقتفرسا باشد. جو گفت اگر قلقش را بهدست بیاوری آنقدرها هم آدم بدی نیست و اگر سر به سرش نگذاری آدم نازنینی است.
خانم دانلی برای بچهها پیانو نواخت و آنها رقصیدند و آواز خواندند. بعد دو دختر همسایه فندقها را تقسیم کردند. هیچکس نتوانست فندقشکنها را پیدا کند و جو تقریبن داشت از این بابت عصبانی میشد و میپرسید که آخر ماریا چطور میتواند بدون فندقشکن فندقهایش را بشکند. اما ماریا گفت که فندق دوست ندارد و او نباید خودش را ناراحت کند.
بعد جو از او پرسید آبجو میخوری و خانم دانلی گفت که اگر شراب را بیشتر میپسندی شراب هم داریم. ماریا گفت بهتر است در خوردن چیزی آنقدر به من تعارف نکنید. اما جو دستبردار نبود.
برای همین ماریا همهچیز را به میل او واگذاشت. آنوقت همه کنار آتش نشستند و از گذشتهها حرف زدند و ماریا بهفکرش رسید چند کلمهای از الفی تعریف کند. اما جو داد زد که اگر آسمان هم به زمین بیاید حاضر نیستم یک کلمهی دیگر با برادرم حرف بزنم و ماریا گفت ببخشید که این موضوع را پیش کشیدم.
خانم دانلی به شوهرش گفت خجالت دارد که آدم دربارهی کسی که از گوشت و خون خودش است اینجوری حرف بزند. اما جو گفت الفی بردادر من نیست و تقریبن داشت قشقرقی به راه میافتاد که جو گفت به مناسبت امشب از جا در نمیروم، و از زنش خواست چند شیشه آبجو دیگر باز کند. دختران همسایه چند بازی مخصوص هالوئن ترتیب دادند و دیری نگذشت که همه دوباره شاد شدند. ماریا از اینکه میدید بچهها آنقدر شادند و جو و زنش آنقدر سرحال هستند، خرسند بود.
دختران همسایه چند بشقاب(4) روی میز گذاشتند. بعد بچهها را چشمبسته به کنار میز آوردند. یکیشان کتاب دعا را برداشت و سهتای دیگر آب را و همین که یکی از دختران همسایه انگشتری را برداشت، خانم دانلی انگشتش را به طرف دختر سرخشده از شرم تکان داد که یعنی: «آه، من همهچی رو میدونم!». بعد پیله کردند به ماریا و بستن چشمان او و بردنش به طرف میز تا ببینند او چه برمیدارد و در حینی که داشتند نوار را روی چشمانش میبستند، ماریا چنان خندید که دوباره نوکبینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید.
در میان خنده و شوخی او را به طرف میز بردند و ماریا، چنان که به او گفته شده بود، دستش را دراز کرد و مدتی در هوا به این سو و آن سو چرخاند و بعد روی یکی از بشقابها فرود آورد. چیزی نرم و خیس را با انگشتانش لمس کرد و نمیدانست که چرا هیچکس حرفی نمیزند یا نوار را از روی چشمانش برنمیدارد. چند ثانیهای به سکوت گذشت و بعد صدای کشمکش بود و پچپچ، و کسی هم چیزی دربارهی باغچه گفت و سرانجام خانم دانلی با یکی از دختران همسایه تندی کرد و به او گفت که فورن آن را بیاندازد بیرون: اینکه دیگر بازی نشد.
ماریا فهمید که اینبار دستش انداختهاند و باید دوباره از سر شروع کند: و اینبار کتاب دعا را برداشت.
پس از آن خانم دانلی آهنگ میس کلاود را برای بچهها زد و جو، ماریا را وا داشت لیوانی شراب بنوشد. بهزودی شادی از سر گرفته شد، و خانم دانلی گفت ماریا چون کتاب دعا را برداشتهای، سال تمام نشده وارد صومعه میشوی.
ماریا هیچگاه جو را به اندازهی آن شب سر حال و آنهمه بگو و بخند ندیده بود. ماریا گفت: همه تان به من بسیار لطف کردید.
سرانجام بچهها خسته و خوابآلود شدند و جو از ماریا پرسید خیال نداری پیش از رفتن، ترانهآی کوچک، یکی از آن ترانهةای قدیمی را بخوانی؟ و خانم دانلی گفت: «خواهش میکنم بخون، ماریا!» و ماریا ناچار شد برخیزد و کنار پیانو بایستد.
خانم دانلی از بچهها خواست ساکت شوند و به آواز ماریا گوش بدهند. بعد پیش درآمد را نواخت و گفت: «شروعکن ماریا!» و ماریا که چهرهاش گل انداخته بود، با صدایی نازک و لرزان شروع به خواندن کرد و خواند: «به خواب دیدم که زندگی میکنم...» و به بند دوم
که رسید روباره خواند به خواب دیدم که زندگی می کنم در تالارهای مرمرین با رعایا و بردگان در کنارم و من برای همه ی ساکنان چهار دیواری امید و افتخار بودم. ثروتی بیکران داشتم،و می بالیدم به آوازه ی بلند نیاکانم هم چنین به خواب دیدم، و این بیش از همه فریفته ام کرد که باز هم چنان دوستم می داری.
اما هیچکس اشتباهش را به رویش نیاورد؛ و وقتی ترانهاش به پایان رسید، جو چنان منقلب شد که گفت صرفنظر از اینکه دیگران چه بگویند، برای من هیچ زمانی مثل زمانهای گذشته و هیچ آهنگی مثل آهنگ بالف نازنین نبوده است؛ و چشمانش چنان از اشک پر شد که نتوانست جایی را ببیند و سرانجام ناچار شد از زنش بپرسد که بوچکش
کجا است.