پارت بیست و سوم
خانه ای که زنده است🏘👽
از زبان یلدا
با نگین زیر تخت قایم شدیم صدای همون دختر بچه هم میومد داشت شعر میخوند
که یهو یه صدای جیغ خیلی بد به گوشم خورد برگشتم دیدم نه نگین که نیست منم نبودم پس صدای کی بود وای خدا اینجا چه خبره
داشتم مثل سگ میلرزیدم به خودم بدنم یخ کرده بود دست نگینو محکم گرفتم که دیدم بدن اونم سرده
نگین : چرا فرشاد نمیاد ما میمیریم
یلدا : اه نگین اروم باش نمیمیریم خودشونو میرسونن
سعی میکردم به نگین دلداری بدم ولی فایده ای نداشت چون خودمم فکر میکردم به اخر خط رسیدیم
که یکباره صدای قریژ قریژ در اومد این یعنی در باز شده سعی میکردم حتی صدای نفسام هم بیرون نره
و بعد صدای خنده و بسته شدن در بعد از اون صدای بچه
بیاین با من بازی کنین من تنهام ابجیم نمیاد باهام بازی کنه شما باهام بازی میکنین
وای خدا صدای اون دختر بچه بود قلبم بدجور درد گرفته بود بخاطر ترسو هیجان
#رمان_غمگین #رمان_عاشقانه #رمان_ترسناک #داستان #نویسنده #کتاب
هیجان