پارت سی و ششم
خانه ای که زنده است 🏘👽
از زبان یلدا بعد از نیم ساعت تو ترافیک موندن رسیدیم به بیمارستان استرسم هعی بیشتیر میشد به مامان بابای نگین چی باید بگم چیکار کنم حالا اصلا حال نگین خوبه اصلا زندست ، اخ تو جونی بی رفیق شدم
ویییی یلدا زبونتو گاز بگیر
با مهراب وارد بیمارستان شدیم توی راهرو فرشادو دیدم سریع به سمتش رفتم و با نگرانی ازش پرسیدم چه بلایی سر نگین اومده اونم ماجرای پیدا کردن نگین رو برام تعریف کرد
یعنی چاقو خورده پاهام سست شد به دیوار تکیه دادم و لیز خوردم روی زمین اونا مارو میکشن دیگه تمومه ما میمیریم و شروع به اشک ریختن کردم هیچ اهمیتی هم به مهراب و فرشاد نمیدادم که هعی دارن میگن اروم باش حالش خوبه
یکم بعد مامان نگین از اتاقی که نگین توش بود با قیافه ی درهم اومد بیرون سریع بلند شدم و سه تایی به سمتش هجوم بردیم مامانش گنگ به ستامون نگاه کرد با چشمای گریون و صدایی که بزور بیرون میومد پرسیدم حالش چطوره خوبه
مامانش دست روی شونم گذاشتو گفت بهتره، زخمش نیاز به بخیه داشت یه دقیقه با من بیا
با مامان نگین یه چند قدم اونور تر از پسرا وایستادیم و در گوش من گفت یلدا یه چیزی بهت میگم راستشو بگو
با سر تائید کردم که راست میگم
مامان نگین: این پسرایی که اینجان دوست پسر تو و نگینن
ابروهام از این سئوالش بالا پرید
یلدا: نه نه خاله جون اینا دوست ما نیستن
مامان نگین گفت پس اینجا چیکار میکنن و بدون منتظر موندن به سمت فرشاد رفت و رو بهش گفت میتونم بپرسم چه نسبتی با نگین دارین شما
منکه پشت سر مامان نگین بودم برا فرشاد ابرو بالا انداختم که قضیه اصلی رونگه اونم با جدیدت رو به مامان نگین گفتش که وقتی داشته از کوچه رد میشده دیده یه خانومی افتاده کنار دیوار و چاقو خورده اونم اوردتش اینجا
هوف بخیر گذشت خداروشکر پا پیچ مهراب نشد
مامان نگین مارو تنها گذاشتو رفت تو اتاقش که فرشاد بهم چشم قره رفت منم شونه بالا انداختم
کمی بعد یه پرستار اومدو گفت که همراه نگین مجد بلند شدم و گفتم منم
پرستار : بهوش اومدن
من : میتونم ببینمش
پرستار گفت: خیلی کوتاه فقد یک نفر وارد شه
#رمان #رمان #رمان #داستان #نویسنده #کتاب
ت خیلی کوتاه و فقط یک نفر وارد شه