کف زمین کنار بخاری نشستم، خنکای زمین و گرمای بخاری حس متناقض جالبی بهم داد.
بعد از حدودا 15 ساعت دویدن اجباری برای گذران زندگی نکبتی بزرگسالی، تازه تونسته بودم با افکارم تنها بشم.
با خودم فکر کردم اصلا نمیدونم قراره چی به سرمون بیاد، البته همهی آدمای دنیا نمیدونن قراره چی به سرشون بیاد اما ما چون در غم زاده شدیم و شرایط سخت یاره غارمونه، بیشتر میدونیم که نمیدونیم قراره چی به سرمون بیاد.
شبیه کسی که تو مه راه میره و جایی جز پشت دستا و قدماش و نمیبینه، توجهم داره به چیزای کوچیک جلب میشیه، وقتی جهان پیرامون ما در هرجومرج و تنشه همه چیزهای بزرگ شکل و اهمیتشون و از دست میدن. مثلا امروز از بین اینهمه مسئله مهم، فقط داشتم به اینکه برسم خونه کتاب بخونم و آهنگ مورد علاقم و پلی کنم فکر میکردم. این تنها چیزی بود که ذرهای ارزش داشت؛ در واقع تنها چیزی بود که میشد ارزشی براش تعیین کرد...
چیزهای دیگه تقریبا وجود واقعی و خارجی نداشتن و آدمی نمیتونه برای اونچه نداره ارزش تعیین کنه.
بعد رسیدم خونه، ظرفای سه روز اخیر و شستم، کتابم و باز کردم و وقتی به نیمه صفحه رسیدم، مردن خودم و تصور کردم؛ اونجایی که من دیگه توی این دنیا نیستم و آقای صفری بعد از یهمدت زنگ میزنه ببینه کجام؟ نگار جواب میده و بهش میگه من مردم.
تصویر دردناکی بود.
من دوست ندارم به کسی زنگ بزنم که مرده، اما جرئت هم ندارم خود اونی باشم که میمیره.
برخلاف چیزی که تو کتابا خونده و تو فیلما دیده بودم، انسان خارج از روتین آروم روزمره و بدون نقابی که سالها نگهداشته اصلا چهره خوبی نداره!
از اینکه وقتی یه دخترک 17 ساله بودم دوست داشتم واقعیت آدمها رو تو زمان بحران ببینم پشیمونم.
الان هم طبق معمول مثل تموم بخشهای نیمه تمام زندگیم، نمیدونم قراره نوشتم رو چطور و کجا تموم کنم. به همین خاطر یه تکه از کتابی که امروز شروع کردم رو میذارم اینجا؛ هرچند که خیلی وقته هم خودم رفتم و هم سایهام، بنظرم زیبا نوشته شده بود. میگفت:
تو حق داری برنارد که خودویرانگر بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم میجنگم، که اگر همواره خلاف مصلحت خویش عمل میکنم، از آن روست که من خودم نیستم. این لگدها که دائم به بخت خویش میزنم، لگدهایی است که دارم به سایهام میزنم. سایهای که مرا بیرون کرده و سالهاست غاصبانه به جای من نشسته است.
از کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها، رضا قاسمی.