ویرگول
ورودثبت نام
محمد ☀️
محمد ☀️
محمد ☀️
محمد ☀️
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

عشق جان

ای یار!

آنچنان تشنه از

رویت هستم

که عالمی آب

نتواند

مرا سیراب

از خویش کند

آنقدر در فراقت

چشمانم

سیلاب شدند

که دیوانه شهری

از این سیلاب غم

ساختم و در

کمین گاه خویش

دیوانه گشتم

و بیگانه ز خویشتن

هر روز و ساعت

با اشک خون

شعر می سرودم

و با روح خویش

آزرده تر

ز خویشتن

میشدم

و هر روز

تشنه تر

ز دیروز

بودم و

و تنها

دوایم

مشک

زیبای

چشمان

شهلایت

بود

که مرا

با خود

به کوچه های زیبا

و یکرنگ دوستی می‌برد

به کوچه های فروبسته

استجابت

به کوچه هایی که پر بود

از عطر های رازقی

که یاس چشمانت

ما را دیوانه و بیگانه می‌کرد

ای زیبای پاک رب

ای پاداش یار بحر

ای جانان و جان من

بنشین . بنشین در کنارم

که روز های

خوشی را

باز

من ببینم

که دنیایم

بی تو

سرد و تاریک

و پر ز گرگ هایی ست

که در لباس دروغ

و سیاه رنگی پنهان

شده اند

و می‌خواهند

که ما را ز هم‌

جدا سازند

و عشق را

بر عطش نفاق و فراق

هموار کنند

پس بیا

بیا

که دل بیقرار و

دیوانه از توست

و جان

بی تو مرده و انتظار

نفس را بریده

عشقجانادبیاتشعر
۱۰
۱
محمد ☀️
محمد ☀️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید