
کویر!
خاک!
خورشید!
من آنم
که در زیر پا
له میشود
و تمام ذراتم
با قدم های
سرد و خشمگین
روانه به
هر جا میشوند
و دیوانه
تر از قبل
با باد
های سرد
به شهر
و زمین
های تاریک میخورم
و باران احساس
مرا در هم
میشکند
اما
نور خورشید
با عشق بر من میتابد
و روزم را از نو میسازد
و جانم جلا می یابد
آری! همان خاکم
در بیابان که
تشنه از خورشیدم
و این عشق را
با تمام
دردهایش
در آغوش خویش
میفشارم
و روز و لحظه هایم را
به امید دیدن
این عشق
میسازم
که این عشق
چاره ساز
روز های تلخ و شیرین
و سرد و گرم
من است
و این عالم عشق را
به این عالم فانی
نفروشم
و در جان و دلم
این عشق
دگر پایان نمی یابد