جان من! رویت چشم جهان را در آورد و چشمت همه را مست خویش کرد! دل را به عطر نفس هایت را گرم کرده و با یادت به خواب میروم، روحت همه را حیران کرد و مویت همه را دیوانه! جویت همه را صوفی و پویت همه را ویرانه ،گویی جهان ز روح توست کین همه باغ ها و جوی ها دارد!
ز عشقت مجنون شیرین جانت شدمو چو دیوانه به هر کوی روانه گشته تا رویی ز تو را بینم و بویم ،و گویی هر گل را بینم نشانی ز تو و عشقت آن جا یابم و ز روحت ساغر جان شکنم و جام عشق را ز بونه پر کنم و مستانه بر گونه های سرخت بوسه زنم