
آیا تو دانی که عشق چه رنگ است؟ نه رنگ لب هایت است و نه هم رنگ چشمان شهلایت ! اما هم رنگ دیدگان زیبا و صدای گرمت است که حتی در زمستان گل های نرگسی را حیات می بخشد و چون بابونه در بهار آرامش را با خویش به ارمغان می آورد ، و باز چه شورش است که بر سر این رنگ همه را مشمول خویش کرده!؟
آسمان نعره بر دارد که عشق رنگ سقفش است و گل ها فریاد زنند که عشق رنگ برگ شان است !
اما در این غوغا من نعره بر زنم که: عشق چون قلب مجنون خونین است و چون سپیده نوران ، و همرنگ دیدگان یار است که وقتی رسد پریان قصه را از خواب هزار ساله بیدار می کند و با خویش به داستان های شمس و مولوی و لیلی و مجنون میبرد!
آری، که هر چه نکوست از یار رسد و همان بِه که در کوی یار دیوانه گردیم و خرابان جام مستش شویم❤️