ای یار!
آنچنان تشنه از
رویت هستم
که عالمی آب
نتواند
مرا سیراب
از خویش کند
آنقدر در فراقت
چشمانم
سیلاب شدند
که دیوانه شهری
از این سیلاب غم
ساختم و در
کمین گاه خویش
دیوانه گشتم
و بیگانه ز خویشتن
هر روز و ساعت
با اشک خون
شعر می سرودم
و با روح خویش
آزرده تر
ز خویشتن
میشدم
و هر روز
تشنه تر
ز دیروز
بودم و
و تنها
دوایم
مشک
زیبای
چشمان
شهلایت
بود
که مرا
با خود
به کوچه های زیبا
و یکرنگ دوستی میبرد
به کوچه های فروبسته
استجابت
به کوچه هایی که پر بود
از عطر های رازقی
که یاس چشمانت
ما را دیوانه و بیگانه میکرد
ای زیبای پاک رب
ای پاداش یار بحر
ای جانان و جان من
بنشین . بنشین در کنارم
که روز های
خوشی را
باز
من ببینم
که دنیایم
بی تو
سرد و تاریک
و پر ز گرگ هایی ست
که در لباس دروغ
و سیاه رنگی پنهان
شده اند
و میخواهند
که ما را ز هم
جدا سازند
و عشق را
بر عطش نفاق و فراق
هموار کنند
پس بیا
بیا
که دل بیقرار و
دیوانه از توست
و جان
بی تو مرده و انتظار
نفس را بریده