
عشق یعنی مجنون بودن .
عشق یعنی دیوانه بودن
عشق یعنی آواره بودن
عشق یعنی چشمانت کور بودن
عشق یعنی گریان بودن
عشق یعنی تشنه بودن
عشق یعنی کویر
آن کویری که تو به دنبال آبی
و دنیا را به پای آن میسوزانی
و جان به لب آخر میمیری
و از آفتاب بیزاری
و می بینی که در دشت گل های آفتابی
عاشق خورشیدی و آنرا
با تمام وجودت دوست میداری
و اگر آن نباشد تو میمیری
و چه زیباست اگر
که خورشید به روی تو باشد
و تنت از عشق بسوزد
و رویت از هر جهان
بگریزد
تا این که به دام عشق
اوفتد
حال چه شد؟
چهشد که دیروز از آفتابی
بیزار بودی و امروز دلبسته
آفتابی؟
آفتابی که از شوقش میبپوسی
و برگ های زندگی ات
از میان میرود
اما تو هنوز به پای آن هستی
چه شد که تنهایی
به قصه عشق ورود کرد
و با بی رحمی
عاشق و معشوق را
ز هم جدا کرد
چه میشد که تو
ای معشوق من
اندکی و لحظه ای
اندیشه ناب و پر فرازت را
به پای منگذاری
و مرا عاجزانه و از روی کِبر
صدا کنی
و من عاشقانه و دیوانه وار تو را
ندا دهم؟
آن ندایی که از فراز دل های
خونین من گلگون شدند
و به گوشَت رسیدند
و گفتند : که این دل
آواره شده و هر ثانیه
به پایت جان میبازد
و دوباره جان میگیرد
و در انتظار لحظه ای
می میرد
همان لحظه ای که تو
با چشمانت منِ دیوانه و تشنه را
سیراب خود کنی
و من در آتش عشقت بسوزم
و دوباره شوق زندگی
مرا به تو بازگردانند
ای جان من
تو را با همه دردهایت
دوست میدارم
و عاشقانه به تو میبالم
و تو را در مقام عشق
والا میدارم
و جانم را به پایت
میسوزانم