
ندانم که کیستم و چیستم ، ندانم که دنبال چه ام ، ندانم که روزگار چیست ، ندانم که فلک و چرخ چیستند ، نه عشق را دیدم و نه یار را ، نه بار دیدم و نه دار را، نه آزادی را پوییدم و نه گل ها را بوییدم، نه توانستم بر یار بوسه زنم، و نه خواب خوشی بینم، آه! مپرس از روزگارم که در خواب صد ساله رفتم و مست بر دنیا می نگرم!