آه نمیتوانم این صحنهی رقتانگیز را ببینم. کفن بپوشانیدش.
این نامه را مینویسم تا به دست دختر عمهها برسد. ببخشید من نمیتوانم خودم را گول بزنم. عمهجان قرار نیست این نامه را ببینی. مُردهها دیگر نمیبینند.
عمهجان درست است که من در هفته فقط چند ساعت تو را میدیدم. اما همین چند ساعت به شدت تو را به من نزدیک میکرد. اگر الان کم بوده کمی توهین آمیز است اخر چون دیگر نمیتوانیم با هم هر هفته چندبار ملاقات داشته باشیم تا بیشتر از این زندگیمان به هم گره بخورد. اما میدانی من در تعجبم چرا زن دیگری که در پیادهرو راه میرود نمیتواند آن قدر با من صمیمی و اشنا شود. مگر غیر این است که من تو یک روز با هم غریبه بودیم؟
بالاخره آدم ها یک جور با هم پیوند میخورند. گاهاً در جاهای غیرمنتظره. میدانی هنوز هم نمیفهمم چرا این ارتباط فامیلی ما را این چنان به هم نزدیک کرده. چرا؟
عمه جان من تو را دیگر دوست ندارم دیگر نمیشناسمت دیگر برایم عمه جان نیستی. دیگر عضوی از خانواده ما نیستی. شناسنامهات را باطل کرده اند. وقتی از پدر میپرسند چند خواهر و برادر داری دیگر اسم تو در این میان نام برده نمیشود. نمیخواهم امید واهی بدهم
من اهل قول های الکی نیستم. نمیتوانم تو را یاد کنم. اخر چرا باید با تو حرف بزنم وقتی قرار نیست جوابی بگیرم.
چرا وقتی میخواهم در خیابان عمه جدیدی پیدا کنم به من انگ دیوانگی میزنند اما خودشان که با مردهها حرف میزنند را نمیبینند.
عمه دقت کردهای؟ مراسم خاکسپاری پس فرداست. قرار است تو را به خاک بسپرند نه به دل. تو دیگر عجین و مغروق در دل ما نیستی. تو را به خورد خاک میدهند تا در تو نفوذ کند و تو هم در او حل شوی.
از همینجا عذرخواهی میکنم. من قرار نیست به مراسم خاکسپاری عمه بیایم. من از مرده ها خوشم نمیآید. دوست دارم آخرین تصورم از آنها خاطرات قشنگم باهاشان باشد. نمیخواهم فقط به طمع یک بار بیشتر دیدنش چهره سرد و بیروحش را میان خاک تحمل کنم. از صدای گریه و زاری نیز بدم میآید. گریه کردن خوب است. کاش میتوانستم بیشتر گریه کنم گاهی وقتها بدجور دلم میگیرد و نمیتوانم خودم را خالی کنم. اب و هوا را برای دو روز آینده چک کردهام. متاسفانه قرار نیست باران بیاید. اینطوری اگر می خواستم اشک بریزم حداقل لا به لای قطرات باران گم میشدند.
آه ببخشید. نمیدانم چرا دارم هذیان میگویم.
من یا اشک نمیریزم یا اگر بریزم سیلهایی از چشمانم جاری میشوند و چالهای گونهام را پر میکنند. صداهای عجیبی از حنجرهام در میاید. گویی نفسم بالا نمیآید. حدس میزنم چنین صحنهای در مراسم خجالت آور باشد. بالاخره من به عنوان شخصی خجالتی دوست ندارم همه نگاهای جمع روی من خیره باشد.
دست کم برای پوشاندن همچین صداهایی به وجود رعد و برق هم نیاز است که همانطور که گفتم هوا در دو روز آینده فقط قرار است ابری باشد. دریغ از مقداری نم و رطوبت.
بدین رو عذرخواهی خودم را نسبت به عدم حضور در مراسم خاکسپاری شرح میدهم.
هنه ب