● داستان(پارت۵)
همینطور که مستقیم حرکت میکردم زیرچشمی آن ماشین هم میپاییدم. چیز خاصی نبود، یک خانواده که احتمالا از مهمانی برگشته بودند.
این وقت شب هرچیزی ترسناک به نظر میرسد. اما انگار داستانی قرار نبود برای منِ ماجراجو اتفاق بیوفتد.
به انتهای کوچه که رسیدم به سمت راست پیچیدم. یک مرد را پشت به من دیدم که با عصا راه میرفت. عصایش را عجیب غریب و به طرز خنده داری تکان میداد و زمین میزد. وقتی جلوتر که رفتم و او را تعقیب میکردم؛ متوجه شدم که نابینا است. راستش به جای دلسوزی نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. چون خیلی خنده دار از چوب دستیاش استفاده میکرد. با خودم میگفتم چه اشکالی دارد الان که کسی نیست و من در جمعی نیستم که او را مسخره کنم. بالاخره به خاطر خنده های یواشکی و آرام که مبادا صدایم را بشنود (آخر احتمالا اینکه همزمان نابینا هم باشد کم بود) و از فرط دل درد داشتم شیش تیکه در میآوردم.
در حال گذر از یک کوچه بودم که نوری از ته کوچه چشمم را گرفت. فضای باورنکردنیای بود. انگار ساخته شده بود تا من را به سمت خود بکشاند. به طرفش حرکت کردم و هر چقد نزدیک میشدم بیشتر جزئیات را میدیدم چند درخت کوچک و گل سرسبد منظره یک نیمکت طلایی!

حتی این زیبایی هم برای من ترسناک بود. با دو دلی نزدیک میشدم، حس میکردم یک تله است.
دستی روی صندلی نیمکت کشیدم تا چک کنم تازه رنگ نشده باشد یا خاکی نباشد. خوشبختانه کاملا خشک و تمیز بود. همین بینقصی ترسم را دوچندان کرد؛ به هرحال نشستم. صدای داد فریاد سگها از اون طرفهای دیوار و تقریبا دور بلند شد. چه خوشآمدگویی بینظیری!
موبایلم را از جیبم در آوردم تا ساعت چک کنم. فهمیدم چرا کسی بهم زنگ نزده بود. روی حالت بیصدا بود...