ویرگول
ورودثبت نام
m_36532049
m_36532049نویسنده، روانشناس، والیبالیست(مریم باقری) آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام جلویش زانو بزند
m_36532049
m_36532049
خواندن ۵ دقیقه·۵ سال پیش

پسر همسایه


❤️سلام❤️

این داستان کوتاه آموزنده کاملا واقعی است،

اما اسم اکثری از شخصیت ها عوض شده است.

******************

مادرم برای گرم کردن غذا مرا صدا زد تا به جای او در دکان بنشینم و من هم درخواست اورا باکمی غرزدن قبول کردم و به دکان رفتم.

مادر"مارال همسایه روبه رویی آمد جارو سقفی را بهشون بده.

چشمی بی حوصله گفتم و روی صندلی نشتم.

روی صندلی نشسته بودم و به روبه رو نگا میکردم و آه میکشیدم و به یاد خاطرات خودمو ستایش رفیق قدیمی بودم. وی صندلی نشسته بودم و به روبه رو نگا میکردم و آه میکشیدم و به یاد خاطرات خودمو ستایش رفیق قدیمی بودم.

روزهای خوبی باهم داشتیم، عین یک خواهر دوستش داشتم

مارال "هیییی خواهر خوبم رفت و به جاش اینا اومدن و.....

همین طور که در ذهنم با خود می‌اندیشیدم و حرف میزدم وجود یک نفر حس کردم اما هرکار میکردم انگار ناخود آگاه انقد تو فکر بودم که نمی‌توانستم سرم را بالا بگیرم.

که صدای دستی که به ویترین کوبیده شد منو از اون حالت در آورد

بلافاصله سرم را بالا بردم یک آقای جووون که به سن 18 یا 19 یا شاید هم کمتر بود را دیدم.

سلامی کرد و علیکی دادم.

سعید"سلام مادرتون هستن؟

مارال" بله هستن کارتون بگین من بهشون میگم.

سعید"من همسایه رو به روییتون هستم، اگه زحمتی نیس جارو سقفی بدین.

مارال" اها آره مامانم بهم سپرده بود‌‌؛ چشم

جارو سقفی دادم یک لبخند زد وزیر لب باصدای آرومی ممنون را گفت و رفت.

*******************

چند روز بعد از اون قضیه حوصلم سر رفته بود و تصمیم گرفتم به دکان بروم پیش پدر و مادرم

که پدر و مادر و برادرکوچک اون آقا پسر که چندروز پیش ملاقات‌ کردم را دیدم. با لبخندی زدم و سلامی کردم و کنار مادرم نشستم

و بعد اون کم کم رفت و آمد هایمان زیاد میشد.

و بعد اون کم کم رفت و آمد هایمان زیاد میشد. .


بعد دوسال همینطور رفت و آمد داشتیم که سعید از سربازی می‌آمد و خاله خیلی خوشحال بود. و اش پشت پا داشتم ما همسایه ها هم جمع شده بودیم و بهشون کمک میکردیم.

خلاصه از اینکه شب شد و سعیدو برادرش تو کوچه بودن منم اومده بودم بیرون با دوستم اسما بازی میکردیم که سعید منو صدا زد و بعد از کلی سر به سرم گذاشتن گفت حرف مهمی داره و منم کنجکاو شده بودم و بدون معطلی ازش درخواست کردم که بهم بگه

سعید"ببین مارال منو داداشم خواهر نداریم و خیلی دوس داریم خواهری به بانمکی تو داشته باشیم.

حالا میشه خواهرم باشی؟

منم کلی فکر کردم و قبول کردم ابجی کوچولو واسشون باشم.

از اونجا به بعد هم مثل یک خواهر واقعی دوستشون داشتم.

بعد از یک ماه علی به من گف که دوستت دارم و میشه رل من باشی؟و این که رل هم بودن مثل خواهر برادر و هیچ فرقی نداره.

ومن خیلی کوچیک بودم و از هیچی سر در نمی آوردم

و در خواستش قبول کردم بعد چند روز با علی قهر کردیم و اونجا بود که سعید گفت من دوستت داشتم و میخاستم این موضوع باهات در میون بگذارم اما چون علی برات گریه کرد و گفت مارال و دوست دارم من از حرف و احساساتی که میخاستم در میون باهات بزارم پشیمون شدم.

و خلاصه بعداز سربازی دوسال تموم شده بود متوجه شدم تصمیم گرفتم از اینجا کوچ کنند و دنبال خونه آمد.

چند روز بعد یک خونه تو همین کوچه اجاره کردن و من از اینکه بازم پیشمم خوشحال شدم.

چند روز بعد سعید پیام دادو کلی حرف زدیم

و می‌گفت منو خیلی دوست داره و کلی حرف عاشقانه اما بعدا و کم‌کم متوجه شدم اخلاقش خیلی سرد شده و پروفایل ست میکنه و هر موقع هم بهش میگفتم در جواب حرفم میگف جدی من نمیدونستم ست میکنن خب اون یکی شو تو بزارو واقعا منو حرص میداد.

و من نتونستم این رفتار سردشو تحمل کنم و دیگه پیامی ندادم که بعد روز ولنتاین پیام دادو کلی حرف زدیم و می‌گفت من هیچوقت هیچ نسبتی باهات نداشتم و به عنوان خواهر حسابت میکردم.

من هم غرورم مانع شد که بهش بگم پس خانومی گفتنت چی میشه و....

قبل رفتنم هم بهونه این که سردی و مغروری ولم کرد.

خلاصه از این که اون قضایا گذشت و بعد یک الا دو هفته بازی جرئت حقیقت میکردیم و ازش سوال پرسیدم که اون موقع ها باکی حرف میزدی و پروفایل ست میکردی؟

و سعید خیلی صادقانه جواب دادو گفت که سر این که درک نمی‌کرد ولش کردم و.....

و بعد شماره ارسال کرد و گفت اگه شک داری برو از ش بپرس

ومن هم به پیویش رفتم و باهاش صحبت کردم.

اول مهلا هیچ چیزی نمیگف و وانمود می‌کرد کسی به اسم سعید نمیشناسه بعدکه برایش

عکسی  از صحفه رو بیکا سعید
عکسی از صحفه رو بیکا سعید

ارسال کردم همونجا بود که همه چی تلفنی برایم تعریف کرد و گفت مزاحمت میکنه و باهاش حرف میزنه و کم‌کم باهم دوست میشن و همونجا از او خواستگاری میکنه و من هم قبول میکنم و بعد چند ماه در روز ولنتاین به خاطر بیماری مادرم به مشهد میایم و من قبول میکنم یزدان از نزدیک ببینم.

(سعید خودش را به اسم یزدان که پسری نماز خوان و..... جا می‌زند.)

مهلا

شب بود و هوا تاریک بود و به درخواست یزدان قبول میکنم باهاش را*طه داشته باشم.

و بعد اون شب من دستبند و گردنبند ست که برام هدیه کرده بود و گرفتم و برگشتم.

و بعد 8 الا9 روز بهم گفت نمیتونه باهام باشه و رفت و منم که واقعا عاشقش شده بودم بعد افسرده شدم تا اینکه با پسری از طرف خالم اشناشدم و قرار باهاش ازدواج کنم.

***************

بعد از سعید پرسیدم و گفت همه چیو درست گفته ?

مارال

نمیدونستم باید بعد اون حرفا غمگین وناراحت باشم؟ یا شاد و خوشحال که ذات واقعی سعید شناختم؟



نتیجه اخلاقی هیچ وقت اعتماد نکنید.

آدما هرچقدر هم بهتون نزدیک باشند بازهم قابل اعتماد نیستن.

بعضی کارا واسه همه ی ما کاملا عادی شده

مثل دزدی کردن، کلاهبرداری، دروغ گفتن، غیبت کردن، تهمت زدن و دل شکستن

اتفاقا آخری انگار وظیفه است.

یادتون باشه همه چی تاوان داره یا تو این دنیا یا تو تو دنیای دیگه حتما جواب همه کارامون میگیریم.

بیاین خودمون درست کنیم.
بیاین خودمون درست کنیم.


?باتشکر از تمامی شما عزیزان?

نویسنده : باقری




سلام به همگی
من باقری هستم نویسنده 15 ساله
من توی رمان تخصص دارم و یک داستان کاملا واقعی در گوگل نوشتم و دوست دارم شماهم بخونید و نظر بدین
و لایک فراموش نشه اگه خوشتون اومد برای دیگران هم بفرستید
بازدید زیاد بخورد.
و بازدید و لایک شما به من انرژی میده
تا بیشتر تلاش کنم و مطلب بهتر بگذارم?

https://vrgl.ir/fOqbV

باقری
دوست دار تمامی شم

ا❤️

فقط کسانی می‌توانند لایک کنند که برنامه ویرگول داشته باشند.


رمانعاشقانهغمگینواقعیعالی
۶
۰
m_36532049
m_36532049
نویسنده، روانشناس، والیبالیست(مریم باقری) آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام جلویش زانو بزند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید