
هوای اول پاییز با خودش بوی مدرسه میآورد؛ بوی نارنگیهای نوبرانه ته کلاس، زنگ تفریحهای پرهیاهو و صبحهایی که رنگ دیگری دارند. انگار زندگی دوباره از نو آغاز میشود.
من همان آدم دیروزم، کارگر سادهای که هر صبح باید راهی کار شود. اما شهر، حال و هوای دیگری گرفته است. شاید به خاطر بچههاست؛ کودکانی که با قدمهای کوچکشان نوید فردایی روشن را میدهند. دنیای سادهشان غبطهبرانگیز است: دغدغهای جز حل یک مسئله ریاضی یا گرفتن نمره بیست در املا ندارند.
اوج بدجنسیشان شاید تقلب نرساندن یا لو دادن پچ پچ ته کلاس باشد. قهر و آشتیهایشان با یک دست دادن ساده تمام میشود. دلهایشان هنوز روشن است و میتوانند بیپایان عشق بورزند. کودکی است دیگر. هر کودکی که از کنارم میگذرد، مرا با خود به دنیای شیرینش میبرد؛ دنیایی که بازگشت از آن برایم آسان نیست.
قدمهایم مرا به سوی کار میبرند، اما ذهنم همچنان در کوچههای کودکی پرسه میزند.
صبحانه را کنار همکاران میخوریم؛ در سکوت. آخر مگه حرفی برای گفتن داریم وقتی که تا دیروقت کنار هم بودهایم. بعضی زن و بچه دارند؛ شب که به خانه میرسند، کودکی را میبینند که خوابیده و همسری که منتظرشان است. صبح، زودتر از همه بیدار میشوند تا دوباره راهی دنیای سیمان و آهن و گچ شوند.
اما من تنهایم. وقتی کار را ترک میکنم، در خانه چیزی جز دیوارهای سرد و چراغهای خاموش در انتظارم نیست. تنهایی در گوشهگوشه خانه جا خوش کرده است. ذهنم تشنه گفتوگوست؛ میخواهد بیپرده از خدا و دین و انسان حرف بزند ، حتی از روزمرگی و دیدن ماشین که به ماشین دیگر خورده یا دعوای که سر نان پیش آمده بگوید، اما گوشی برای شنیدن نیست.
کمکم فراموش کردهام چگونه باید حرف زد. حتی وقتی کسی کنارم نشسته و فنجانی چای در دست دارد، نمیدانم از کجا شروع کنم. اندیشهها در گلویم سنگ میشوند.
دیگر دغدغهای جز ناهار فردا و دیوارهایی که باید بالاتر بروند ندارم. تخیلاتم خاک گرفتهاند، ایمانم در عمق مانده همانطور که بوده مانده بی هیچی تغییری. من ماندهام؛ کارگری با دستهای پینهبسته و ذهنی خالی از اندیشه.
سکوت کارگاه با صدای سرکارگر میشکند. کلاهها بر سر، آستینها بالا، و لباسهای رنگباخته زیر آفتاب. همه دوباره به دل کار میزنیم. روزی دیگر، پاییزی دیگر.