به آیینه نگاهی گذرا بیاندازید و به غریبه ای که می بینید لبخند بزنید .
حال صبح خود را جوری شروع کنید گویی متوجه نیستید غریبه ثانیه به ثانیه شما را دنبال می کند ؛
انگار حضورش در صف نانوایی ،
آیینه ی اتاق کار،
هنگام غذا و در حین راه رفتن بر دیدگان و فکر شما مسلط نیست !
اما من می ترسم ؛
من از این غریبه در وجود خویش خوف دارم .
من اطمینان دارم او به دنبال قتل من است و همواره برای این عمل شیطانی نقشه می کشد .
به هر که می گویم قاتلی شب و روز در کمین من است ، می پندارد گویی دیوانه ام ولی چگونه بود که همین دیشب سوزش لبه ی تیز خنجرش را بر روی گلویم احساس کردم؟

احساس کردم ؟