ویرگول
ورودثبت نام
حنآ.
حنآ.و او نمیخواست پیش از مرگش بمیرد ...
حنآ.
حنآ.
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

غَریبه

به آیینه نگاهی گذرا بیاندازید و به غریبه ای که می بینید لبخند بزنید .

حال صبح خود را جوری شروع کنید گویی متوجه نیستید غریبه ثانیه به ثانیه شما را دنبال می کند ؛

انگار حضورش در صف نانوایی ،

آیینه ی اتاق کار،

هنگام غذا و در حین راه رفتن بر دیدگان و فکر شما مسلط نیست !

اما من می ترسم ؛

من از این غریبه در وجود خویش خوف دارم .

من اطمینان دارم او به دنبال قتل من است و همواره برای این عمل شیطانی نقشه می کشد .

به هر که می گویم قاتلی شب و روز در کمین من است ، می پندارد گویی دیوانه ام ولی چگونه بود که همین دیشب سوزش لبه ی تیز خنجرش را بر روی گلویم احساس کردم؟


قاتل
قاتل

احساس کردم ؟

آینهدلنوشتهپوچیزندگی
۰
۰
حنآ.
حنآ.
و او نمیخواست پیش از مرگش بمیرد ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید